Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعي

ستايشگران رضاشاه يا ناآگاهند يا مخالف دمكراسي

 

چگونه ميشود افرادي كه خود را پيرو مصدق ميدانند، از رضاشاه تجليل ميكنند. ميدانيم كه اين دو شخصيت با هم شديدا مخالف بودند. اين بدان معني است كه اين افراد معتقدند مصدق رضاشاه را نميشناخت و آنها با شناخت بهترشان از رضاشاه خط او را تصحيح ميكنند.

چند سال پيش سلطنت طلبان با يك شگرد هوشيارانه سياسي نام خود را به مشروطه طلبان تغيير دادند تا از بن بست مطرود بودن نجات يابند. با افزايش ستم ملايان اينان كم كم جسارت حضور در جوامع سياسي را يافتند. آن كسي را كه از نظام پهلوي ميشد به او افتخار كرد رضاشاه بود، لذا آغاز به تجليل او كردند به عنوان كسي كه جامعه عقب مانده و مريض ايران را به جهان نوين وارد كرد. درست است كه او اين كار را به زور كرد اما بازده كار او مثبت بود. از آنجا كه هميشه جامعه تاريخ و شخصيتهاي تاريخي را در آينه زمان موجود ميبيند، نظام موجود حاكم بر ايران هم عقب مانده و خرافي است و ميل مردم پيوستن به قافله تمدن است، پس رضاشاه رهبري بوده خردمند و توانا كه مهار جامعه عقب مانده را به دست گرفته و به زور به سوي تجدد كشانده است و اگر او چنين نميكرد اسير همين بلايي ميشديم كه حال گرفتار آن هستيم.

نكات مثبت او كه معلوم است؛ راه آهن ساخت، جاده، كارخانه، دانشگاه، دادگستري نوين و غيره. نكاتي هم كه از او به عنوان منفي ياد ميشود يعني ديكتاتوري اش نيز مفيد بود؛ رفع حجاب بود و طرد روحانيت از قدرت كه يعني جلوگيري از  تشكيل چنين حكومت مذهبي.

اين بزرگداشت ها كم كم از مجلس هاي خصوصي به راديو و تلويزيونها كشيد و بعد هم كتابي درآمد توسط يكي از اساتيد ايراني در لندن. و چون ديكتاتوري صالح زمينه مناسب اجتماعي داشت به مقدار زيادي در گفته ها فراگير شد تا بدانجا كه طرفداران تازه كار مصدق هم از رضاشاه تجليل كردند و بالاخره در جلسه جبهه ملي واشنگتن هم آقاي نوري زاده در اين مورد داد سخن داد و مشروطه طلبان حاضر چه كفها كه نزدند و مليون هم يا با سر تاييد كردند يا با سكوت.

يادم ميآيد پدربزرگم هم هميشه از رضاشاه تجليل ميكرد، از اينكه همه از او ميترسيدند و با يك اشاره عصايش تمام خانه هاي مسير عصا ظرف چند هفته خراب شد و يكي از خيابان هاي اصلي شهر كشيده شد. وي بر آن بود كه مردم عموما نادان هستند و ميگفت خدا هم در قرآن گفته اكثر هم لايعقلون، اكثرا هم لايسفرون و غيره. و بالاخره كه "تا نباشد چوب تر ــ فرمان نبرد گاو و خر". او دموكراسي را نميشناخت و براي او ظلم ضدارزش بود نه ديكتاتوري. و سعادت جامعه را در گرو وجود ديكتاتورهاي صالح ميدانست. وي شناخت چنداني از ارزش انديشه و انديشه ورزي نداشت. براي او متجدد بودن يعني خانه مدرن داشتن، جاده آسفالته داشتن، قطار و ماشين و هواپيما داشتن، كت و شلوار پوشيدن، كراوات زدن، نه صاحب انديشه و تفكر نو شدن و روابط سياسي و اجتماعي نويني را طلب كردن.

پدربزرگ من نميدانست جامعه مدرن حاصل انديشه مدرن است نه ابزار و وسايل جديد. او نميدانست و تجربه آن را نداشت كه آدمها با ماشين آخرين مدل در عربستان ذهنيت يك بدوي را دارند و حرمسراي خود را در رولزرويس به دنبال ميبرند. او نديده بود كه حوزه علميه بحارالانوار را ميتوان كامپيوترايز كرد. او نميدانست و نديده بود كه آدمي با هلي كوپتر سفر ميكند و تمام كارهايش را با كامپيوتر انجام ميدهد با واكي تاكي و تلفن موبايل رابطه برقرار ميكند اما قصاص خون انسان را چند صد شتر تعيين ميكند. او نميدانست و نديده بود كه شاگرد اول كلاس مهندسي از آلمان در جريان خودكشي اش در حمله به برج هاي تجاري نيويورك وصيت ميكند كه زنان بر سر مزار او نيايند تا يك استحباب شرعي خدشه دار نشود.

او اينها را نميدانست و جهان آن روز هم دو اصطلاح متفاوت را براي مدرن شدن خلق نكرده بود تا يكي را "مدرانيزاسيون" بخواند و ديگري را مدرنيته. و از اولي مقصود همه ابزار و تكنيك مدرن باشد، از جاده و راه آهن و هواپيما، تا تكنيك هاي پيشرفته در دانشگاهها و موسسات فني و ديگري مقصود جامعه ايست كه نه تنها عقل انسان معيار ارزشگذاري ميشود بلكه نهادهاي مردمي يا مدني استخوان بندي اجتماع را شكل ميدهند كه ساختار سياسي آن دموكراسي ميشود و از اين مجموعه ناگزير پلوراليسم، سكولاريزم ميجوشد و حقوق بشر را براي تنظيم روابط تصويب ميكند. او نميدانست انساني كه مدرنيته را خواستار است حتي وقتي كه تعريف روشن آن را نداشت مدرانيزاسيون را ايجاد ميكند ولي مدرانيزاسيون لزوما به مدرنيته ختم نميشود، بلكه از آن فاشيسم و نازيسم و كمونيسم هم ميتواند بجوشد و يا در خدمت بنيادگراترين و عقب مانده ترين جهان بيني ها قرار گيرد.

وي همچنين نميدانست كه مدرنيزاسيون راه ناگزير همه جوامع در قرن بيستم است. او سفر نكرده بود كه ببيند همه كشورهاي همسايه اش هم  همين راه را رفته اند. وي نديده بود كه اعراب باده نشين از ما هم مدرن تر ميشوند. وي نميدانست كه مدرنيزاسيون نه تنها آرزوي او و هموطنانش و تمامي مردم جهان سوم است بلكه جهان اول هم براي فروش كالاهايش به دنبال مدرن كردن كشورهاي جهان سوم است حتي اگر شده با زور.

پدربزرگ من نميدانست كشورهايي كه رضاشاه هم نداشتند در همين خطه از جهان راه مدرنيزاسيون را پيمودند و همه صاحب قطار و هواپيما و جاده آسفالته و دانشگاه و موسسات صنعتي شدند و ناگزير هم محصل به خارج از كشور فرستادند، با طب جديد آشنا شدند و كوري و كچلي و وبا و طاعون و سرخك را به مقدار زيادي ريشه كن كردند. شايد تنها امتياز رضاشاه آن باشد كه اين كارها را سريع تر و وسيع تر انجام داده است. و من كه نوه او باشم هنوز يك مطالعه تطبيقي نديده ام كه نشان دهد آيا در زمان مرگ رضاشاه ايران نسبت به كشورهاي همسايه اش با سرعت رشد بيشتري مدرن شده بود يا نه. چون بالاخره ايران با تمام فلاكت حاكم بر آن وارث امپراتوري صفويه و قدر قدرتي اوليه قاجارها بود و با همه شكستهاي شرم آورش رقيب عثماني ها بود كه اگر نبود اولين انقلاب تجددخواهي منطقه را نميكرد. 

مهمتر از همه آنكه پدربزرگ من ارزش انديشه و فكر را نميشناخت و نميدانست كه اين انسان انديشمند‌ است كه تكنولوژي را ميسازد و جهان مدرن را برپا ميكند، در حالي كه برعكس آن لزوما درست نيست. او نميدانست يك متفكر حاصل و فشرده تلاش ميليونها انسان در طول سالها است، همانكه گفته اند "به الفي الف قدي برآيد" و اين الف قدها هستند كه انديشه مردم را بارور ميكنند و آن فشردگان زحمات ميليونها اين بار به ميليونها جان ميبخشند و اين ميليونهاي زنده شده و صاحب فكر و شعور و اميد شده، ميليونها جاده و ساختمان را ميسازند. ملتها هم به نوعي مثل افراد هستند، لحظات اوج و فرود دارند. اما تا زماني كه فكر در آنها هست و پويا هستند ميتوانند زندگي را بسازند هر چند به صفر رسيده باشد.

در كشور ما ايران هم، چنين شده بود. ملتي سربلند از قافله تمدن عقب مانده بود و به دوران فترت فكري رسيده بود، اما بر بدنه اين درخت كهنه شكوفه هايي از زمان قائم مقام فراهاني و عباس ميرزا سر زده بود و تلاش فكري آغاز شده بود. به مشروطه كه رسيده بود گلها كم كم در مرداب روييده بودند و جامعه اندك اندك از خواب بيدار شده بود. هر چند گرد و غبار سالها شكست و عقب ماندگي سراپاي وجودش را گرفته بود. اما تخم هايي كه قائم مقام و عباس ميرزا و اميركبير و ملكم خان و آخونداف و ميرزاي شيرازي و سيد جمال الدين اسدآبادي و مشيرالدوله و صدها پيشگام ديگر كاشته بودند كم كم در اين كوير به گل نشسته بود. درست است پادشاه احمدشاه بود و درباري هايش از او فاسدتر و بي خبرتر بودند و مردم اسير فقر و بيماري بودند و اقتصاد مريض در حال مرگ بود، امنيت نبود و هر سركشي بر سر هر گردنه اي ره ميبست، سفراي انگليس و روس و غيره هر كه را ميخواستند نصب و هر كه را نميپسنديدند عزل ميكردند، بيسوادي بيداد ميكرد، هر از گاهي قحطي اي ميآمد و بسياري از آنها را كه وبا نكشته بود سرخك ميكشت، كوتاه كلام، ايران دشتي بود سراسر آفت و محنت، اما بايد توجه كرد كه تخمهاي تفكر به گل نشسته بودند و همان گل ها مشروطه خواهي را در جامعه جا انداخته بودند.

اين متفكران جامعه را تا جايي برده بودند كه مرجع تقليد بزرگ تهران را به جرم استبدادخواهي و كهنه پرستي بر سر دار كرده بودند. جسارتي بي نظير در تاريخ اين ديار. آنان رهبران ديني را چنان شيفته فكر خود، يعني پايه گذاري جامعه مدرن، كرده بودند كه آيت اله نائيني در توجيه مشروطيت و حكومت مردم رساله اي نوشت كه هنوز هم جز معدودي روشنفكر ديني در سالهاي اخير يك گام از او جلوتر برنداشته اند و رهبران ديني پيشرو كنوني عراق در اوجش ميخواهند جا پاي او بگذارند.

حاصل اين تلاش اين متفكرانست كه دلال اسبي از تبريز، ستارخان ميشود كه آزادي و آزادگي را با همه وجود حسي خود درك ميكند و در راهش مبارزه ميكند و يا بقالي در مجلس شورا از بسياري از فرنگ رفته ها بهتر منافع مردم را ميشناسد و بازگو ميكند. به باور چند هزار ساله ظل الله بودن سلطان نه دسيسه روحانيت ارتجاعي و انگ بهايي گري زدن، نه به توپ بستن مجلس، نه توطئه سفيران دولتهاي استعماري، هيچ يك نتوانست اين موج را مهار كند تا بالاخره مشروطه پيروز شد.

اگر به تاريخ ملل پيشرفته  نگاهي كنيم آنان نيز در دوران هاي آشفته و اندوهباري، كه در زمان خودش سراسر سياهي و تباهي بود، به سر برده اند و آن چه آنان را از آن منجلاب ها نجات داده همين دانه هاي تفكري بوده كه اينجا و آنجا به گل نشسته بودند. عصر روشنگري و انقلاب فرانسه، دوران چپاول و غارت غرب وحشي در امريكا، شبيه جزيره عربستان و اقوام وحشي از دنيا بي خبر. گاه مي انديشم شايد براي آن كه اين گلها به گلستاني تبديل شوند آن لجن زارها زمينه مناسب و فضاي لازم براي عملكرد اينها ميباشند.

به هر حال زماني كه رضاشاه پا به عرصه قدرت گذاشت دهها متفكر بارز در جامعه تجلي كرده بودند كه هر يك ميتوانستند در رشد فكري جامعه نقش مهمي ايفا كنند و اين رشد فكري به آساني به رشد تكنولوژي دست يابد همان گونه كه معدودي از آنها كه فرصت عمل پيدا كردند در همان چند سال دست آوردهايي داشتند كه هنوز هم در مواردي بي رقيب هستند. داور دادگستري نوين را پايه ريخت و حسن امام جمعه قانون مدني اي نوشت كه هنوز هم قانوني بهتر از آن كه بين شرع و قوانين مترقي جهان آشتي نسبي داده باشد در ايران نوشته نشده است. اديباني چون اديب نيشابوري، فروزانفر، جلال همايي، فاضل توني، علي اكبر سياسي، سياستمداران اديبي چون علي اكبر دهخدا، جمال زاده، محمدعلي فروغي، علي دشتي، سياسيوني چون سيد ضيا، تقي زاده، مصدق حيدرخان عمواوغلي، ميرزا كوچك خان، محمدتقي خان پسيان، لاهوتي، روزنامه نگاران شجاعي چون صوراسرافيل، يزدي، سيدحسين گيلاني(نسيم شمال)، موسيقيدانان صاحب انديشه اي چون عارف، شيدا، علينقي وزيري، روحانيون روشن انديشي چون آخوندخراساني، آيت اله نائيني، مدرس، طباطبايي، بهبهاني كه هنوز هم پس از صد سال اثرات فكري آنان بر جامعه ثبت است.

ميدانيم كه رضاشاه با عموم اين متفكران و صاحب نظرها سر ناسازگاري داشت. يا آنها را كشت چون يزدي، مدرس و صوراسرافيل، يا خانه نشين كرد چون دهخدا، ملك الشعراء بهار، عارف و مصدق، يا مورد غضب قرار داد چون فروغي و علي اكبر سياسي. در يك كلام مثل هر ديكتاتوري جلوي رشد انديشه را گرفت و با ايجاد خفقان اندك اندك ريشه تفكر را خشكانيد. به همين سبب اين نسل ديگر بازتوليد نكرد و باقي مانده هاي اين رجال است كه تا اواسط حكومت پسرش هم كشيده ميشوند. نگاهي به مطبوعات پس از شهريور بيست نشان ميدهد كه چقدر سطح كار و نوع زبان نسبت به دوران مشروطه افول كرده بود. بيهوده نبود كه محمدعلي فروغي فاضل ترين نخست وزير او و كسي كه انگليس و ديگران را قانع كرد كه محمدرضا شاه را به جانشيني پدرش برگزينند در نطق راديويي خود در ۲۵ شهريور گفت:«رضاشاه حاصل زحمات مشروطه خواهان را از بين برد

كوتاه كلام آن كه رضاشاه بر جامعه اي تسلط يافت كه از نظر اقتصادي، تكنولوژي، بهداشتي، آموزش و پرورش عمومي، دادگستري و تقريبا همه مظاهر تمدن جديد بسيار عقب مانده و فقير بود. به اضافه آن كه ناامني جان مردم را به لب آورده بود. اما حاصل مبارزات مشروطه و پيش از آن متفكران و انديشمندان معتبري شده بودند كه در رشته هاي مختلف ميدان داري ميكردند. رضاشاه نه تنها امنيت را به جامعه برگرداند بلكه راه ها ساخت و ساختمان هاي رفيع و آموزش و پرورش جديد و دانشگاه و ادارات مختلف و به طور كلي يك دولت و كشور جديد ايجاد كرد اما اين همه به قيمت از بين بردن انديشه و تفكر. همين سياست را پسرش نيز دنبال كرد. و كار را بدانجا رسانيد كه در پايان كار هيچ صاحب انديشه اي براي او و حكومتش به جاي نماند كه در روزهاي سخت توان حل مشكلاتش را داشته باشد. و او ناگزير شد كه روي به مخالفان خود دكتر بختيار و دكتر اميني و دكتر صديقي بياورد. حتي افرادي نظير دكتر اقبال (نوكر خانه زاد) و اسداله علم (با ذهنيت سنتي اش) هم در جمع يارانش نبود و براي نمونه وارث سپهبد زاهدي اردشير زاهدي شده بود و فرزند فروغي هيچ نشاني از پدر نداشت.

يكي از كج فهمي ها آن است كه دانشگاه و تعداد محصل را نشان رشد فكري بدانيم در حالي كه از نظام آموزشي نوين در ديكتاتوري ها فقط تكنوكرات و صاحبان فن ميجوشند، حتي اگر اين فن فلسفه باشد يا جامعه شناسي يا ادبيات. از نظام مكتب خانه اي و قديم دوران مشروطه و پيش از آن، شخصيت هايي كه نام برديم جوشيد. از نظام آموزشي جديد رضاشاه صاحب فكري به وجود نيامد مگر آن كه به نفي آن نظام نشست و آبشخور فكري خود را به بيرون از آن فضا كشاند. لذا حتي اگر در موسيقي و شعر هم صاحب اعتباري پيدا شد در صف مخالفان نظام بودند چه رسد به صحنه سياست و اجتماعيات؛ از آل احمد و شريعتي تا خليل ملكي و مصطفي رحيمي و تازه چه تعداد اندكي. بهترين نشان پس از سقوط سلطنت است، يك جا همه رجال حكومت راهي غربت شدن و در فضاي آزاد بي هراسي از شاه سخن گفتن كه تنها صاحب فكر آنان كه حرفي براي گفتن دارد داريوش همايون است و بس.

آري پدربزرگ من اينها را نميدانست لذا بر داوري هاي او هم حرجي نبود كه بالاخره او هميشه چشمش به دنبال نادري بود و از حكومت هم فقط امنيت ميخواست و عمران.

اما اين كج فهمي ها در قرن بيست و يكم و پس از اين همه شناخت كه بشر از مدرنيزاسيون يافته و مفاهيمي چون مدرنيته و مدرنيزاسيون را از هم جدا كرده مورد قبول نيست. ممكن است گفته شود كه رضاشاه را با معيارهاي اين زمان نميتوان ارزيابي كرد، اين سخني است درست زماني كه بخواهيم شخص او را و صداقتش را ارزشيابي كنيم، اما وقتي ميخواهيم نتايج عمل يك شخصيت را در جامعه ارزيابي كنيم ديگر لازم نيست با معيارهاي همان زمان قضاوت كنيم. و از جمله نگوييم كه مدرانيزاسيون از بالا و استبدادي رضاشاه سبب شد كه ايران نه تنها رشد نكند بلكه عقب گرد كند. مسايل فكري ما در سال ۱۳۵۷ عقب تر از دوران مشروطه بود و نيروي خلاقه و فكري در پايان دوره پهلوي  بسيار كمتر از آغاز دوران پهلوي بود. حاصل دوران پهلوي نظام ولايت فقيه شد كه حتي تصورش هم در صد سال قبل نميرفت، حكومتي كه ما را با خود به اعماق قرون كشاند.

آنان كه مدرنيزاسيون را نشان رشد ميدانند بايد اعتراف كنند كه دبي و امارات و كويت و عربستان سالها از ما جلوترند. حتي كساني كه تعداد دانشجو و دانشگاه و تعداد جاده و خطوط ارتباطي را با انسان متجدد اشتباه ميگيرند بايد ملايان حاكم را دهها برابر مدرن تر از پهلوي ها بدانند.

يك اعتراف

مدتهاست كه در انديشه نوشتن اين مطلب بودم، اما هر بار كه همه مطالب را در ذهن آماده ميكردم و حتي گاه چند برگي هم مينوشتم، پشيمان ميشدم و به خودم نهيب ميزدم كه مگر نه حرمت قلم آنست كه نويسنده قانع شده باشد كه نوشته اش رسالتي دارد نه فقط عقده دل خالي كردن و سركوب اين يا آن گروه را كردن. رضاشاه كه ديگر نيست، نظام سلطنت هم كه هيچ شانسي براي بازگشت ندارد، به اين دل خوشي جمعي كه حسرت دوران خوش گذشته خود را دارند چرا بايد حمله كرد؟ انتقاد اگر در راستاي زندگي نباشد نوعي كينه ورزي و خودارضايي است كه بي حرمتي است به قلم. اما دو مسئله در اين روزها مرا قانع كرد كه حتي كارهاي ديگرم را ناتمام بگذارم و اين مطلب را بنويسم:

يكي آن كه من به شدت بيم آن دارم كه نظاميان در ايران قدرت را به دست بگيرند ــ مطلبي كه در نوشتاري ديگر به تفصيل خواهم آورد ــ و در اين اوج نااميدي و خستگي جامعه خطر پيدايش يك «ديكتاتوري صالح» يا مدعي صلاح بسيار است، لذا اگر سياسيون جامعه به پيشگيري اين خطر برنيايند زماني هوشيار ميشوند كه كار از كار گذشته است. دوم آن كه هميشه الگوهاي تاريخي زمينه ساز نظام هاي حاضر ميشوند. اگر زشتي ديكتاتوري در ذهن روشنفكرها از بين برود، امري كه تا سالها پس از انقلاب تصورش هم نميرفت كم كم فكر پذيرش ديكتاتوري صالح در جامعه قوت ميگيرد و اين زمينه مساعد خطر قدرت گيري نظاميان است و همانگونه كه در آغاز نوشته اشاره كردم فكر قبول ديكتاتوري صالح تا بدانجا نفوذ كرده كه در دل طرفداران دكتر مصدق هم جاي باز كرده است. و من در جلسه يكشنبه ۲۶ سپتامبر در اين شهر نشانه هايي از آن را ديدم و بر خود لرزيدم. و با خود گفتم "هر چه بگندد نمكش ميزنند، واي به وقتي كه بگندد نمك". درست است كه دكتر عليرضا نوري زاده هميشه در موضع گيري هايش بيشتر در انديشه شرايط سياسي و ملاحظات قدرت است تا بيان واقعي انديشه هايش، اما سكوت و تاييد ضمني مليون در مقابل تجليل او از رضاشاه بود كه مرا بيمناك كرد و مصمم بر نوشتن اين سياهه. تجليلي كه من از دهان چند تن ديگر از همين طرفداران جبهه ملي نيز شنيده بودم. چنين است كه ميبينم اگر پوست دمكراسي خواهي ما را خراش دهي از زير آن ديكتاتوري خواهي بيرون ميزند، ديكتاتوري كه فرهنگ آن هزاران سال است در عمق جان ما نشسته است ولي دمكراسي هنوز سر زبان ماست و حداكثر نقبي تا كنار قلب ما زده است و تا به مغز ما برسد سالها زمان نياز دارد.