Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعي

سياست خارجي ايران و سردرگمي هاي اپوزيسيون

بخش اول

  

براي فهم سياست خارجي ايران از جمله مسئله انرژي هسته اي، رابطه با غرب، صلح خاورميانه و چگونگي عملكرد ما به عنوان نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي ايران(ج. ا. ا) نخست نكات ذيل مي بايد بررسي و روشن شود.

 

۱ــ‌ اصل را بر مخالفت با جمهوري اسلامي گذاشتن

در اين صورت هر گونه عملكرد جمهوري اسلامي ايران از نظر ما نادرست و مردود است. اگر ستيزه جويي را برگزيند آن را آشوب طلب و ضايع كننده منافع كشورمان مي دانيم و مدعي مي شويم كه حكومت ايران بي جهت با دشمنی با اسرائيل و آمريكا و غرب مملكت را به خطر مي اندازد. و اگر راه مصالحه و آشتي را برگزيند آن را سبب تحكيم پايه هاي قدرتشان مي دانيم و در راه اجراي آن سنگ اندازي مي كنيم و آن را به فرصت طلبي  و بي اصول بودن متهم مي كنيم. نمونه اش مخالفت بسياري از اپوزيسيون با اعلاميه اي بود كه چند سال پيش بخشي از اپوزيسيون داد و پيشنهاد كرد كه رابطه ي علني و شفاف بين آمريكا و ايران برقرار شود تا منافع ملت مثل جريان گروگان گيري فداي معاملات پشت پرده نشود. برخي تا بدانجا رفتند كه پيشنهادكنندگان اين طرح را سازشكار و حتي گاه از عوامل جمهوري اسلامي ايران خواندند.

 

۲ــ جهان بيني

جمعي بر آنند كه با وجود تمام سودپرستي ها و قدرت طلبي هايي كه در سياست جهاني است، سياست كلي جهان بويژه سياست كشورهاي پيشرفته بر مراعات اصول انساني و دستيابي به صلح و ايجاد حسن روابط بين المللي استوار است. لذا دولت ها از طريق گفت وگو و مراعات موازين ديپلماتيك قادر به حل اختلافات خود هستند. بيشتر طرفداران اين نظر با توجه به زبان خشن رهبران جهان سوم و عملكرد زورگويانه و سركوبگرانه آنان در داخل كشورشان گناه جنگ افروزي ها و آشوب طلبي هاي موجود جهان را به طور عمده بر گردن اين رهبران مي گذارند و معتقدند رهبران كشورهاي پيشرفته داراي نظام دمكراتيك انسانهاي متمدن تري هستند و اين نظام ها حتي منافع خود را در برقراري صلح و آرامش و مراعات موازين حقوق بشر و وجود حكومت هاي مردمي در بند احترام به قوانين بين الملي مي دانند.

در مقابل جمع ديگري بر آنند كه جهان سياست جهان گرگ ها است و پيرو اصل داروينيسم اجتماعي هستند كه در اين شعر تجلي مي يابد "برو قوي شو اگر راحت جهان طلبي/ كه در نظام طبيعت ضعيف پايمال است" اينان بر آن باورند كه توسعه طلبي و سلطه جويي امر ذاتي قدرت است و هر كشور نيرومندي به دنبال خوردن و سركوب كشور ضعيف تر است. آمريكا با ايران همان كاري را مي كند كه ايران در زمان توانمنديش با هند كرد. مردم هم در موضع ضعف كشورشان از انسانيت مي گويند والا شهروندان كشورهاي قدرتمند مشوق كشورگشايي هاي حاكمانشان هستند. فلسفه اي كه در چند دهه زير عنوان جنگ سرد تعيين كننده روابط جهاني بود و مسابقه تسليحاتي كشورهاي قدرتمند و شوق خريد اسلحه در جهان سوم، تقدم بودجه تسليحاتي بر بودجه هاي سازندگي بر همين فلسفه استوار است.

اين نزاع فلسفي از آغاز تمدن بشري وجود داشته و حداقل از سه هزار قبل در چين اين دو نظر منظم شده و در موردش به تفصيل بحث شده است و بر مبناي آن نوع حكومت معلوم شده است.

 

۳ــ نفاق اخلاقي

ما با آن كه همه از يك اخلاق صحبت مي كنيم، اما دو نظام اخلاقي داريم يكي اخلاق مردم و ديگر اخلاق حاكمان. هدف اولي ايجاد روابط سالم و سازنده ميان افراد است و اين سخن اديان و فلاسفه و روشنفكران است و مورد خواسته و بلكه آرمان همه انسان ها. و اما هدف اخلاق حكومتي به دست آوردن و حفظ قدرت است كه بيشتر حاكمان ضمن عمل به آن در برابر مردم منكر آن هستند. همه بدنامي ماكياول بر سر آن بود كه آنچه را حاكمان در طول تاريخ مي كردند و انكار مي كردند او نوشت و تشريح كرد و طبيعي امر حكومت دانست و به جرم افشاگري اين نفاق مغضوب حاكمان و مطرود مردمان شد.

من بر آنم كه اين نفاق حاصل وجود اين دو اخلاق با رشد دمكراسي پيچيده تر و وسيع تر مي شود زيرا حكومت هاي خودكامه نياز به توضيح براي مردم ندارند يا با دادن چند شعار ساده مردم را برانگيخته و به راه خود مي برند. ملا سلطان محمود غزنوي براي حمله به هند و غارت ثروت معابد و مردم آنجا لزوم گسترش به بلاد كفر را مطرح مي كرد. ديگر حاكمان ايران تا يك سده گذشته مخالفانشان را متهم به بابي گري مي كردند. و در اين دوران نيز حكومت، اميرانتظام را بيش از دو دهه به جرم آمريكايي بودن زنداني مي كند.  بي آنكه وي امكان داشته باشد براي ملت روشن كند كه چگونه حاكمان آنان را فريب داده اند.

اما در نظام هاي دمكراتيك راي مردم و بنابر اين اقناع آنان مهم است. وسايل ارتباط جمعي نيز آزاد و ناظر بر قدرت هستند و اطلاعات را به مردم مي رسانند، لذا فريب مردم به يك هنر پيچيده و بسيار ظريف تبديل مي شود. در اين كشورها نمي توان مثل حاكمان جهان سوم عمل كرد و چون قداره بندان محله را قرق كرد، بلكه بايد مثل مافيا لباس شيك پوشيد و مودب رفتار كرد و حكم قتل را با زدن بوسه بر لبان قرباني صادر كرد. اينجا هر ژست و حركتي بايد حساب شده باشد، كنترل وسايل ارتباط جمعي بايد بسيار پيچيده و غيرملموس انجام شود. تمام ادبيات سياسي و نظامي بازنويسي شود، به نحوي كه خشونت و فريب در قالب كلمات متمدنانه و مورد قبول مردم به آنان گفته شود.

يك نگاه به گزارش اسارت گيري دو سرباز اسرائيلي در لبنان به خوبي اين مطلب را نشان مي دهد. اينكه در خبر گفته شود آن دو گروگان  Hostage گرفته شدند يا آدم دزدي Kidnapped  شدند و يا اسير  abduct شدند، از همان اول ذهنيت شنونده را به سويي كه مي خواهند هدايت مي كنند. با به كار بردن دو لغت اولي شنونده پيش از توجه به خبر حكم محكوميت را صادر مي كند و ناخودآگاه باور مي كند كه حزب الله وحشي و غيرانساني است و اسرائيلي ها مظلوم و قرباني. در حالي كه لغت سوم كه تقريبا بار ارزشي خنثي دارد چنين كاري را نمي كند و لذا خبرنگاران آگاه مثل خانم رابين رايت از چنين لغتي استفاده مي كند. و يا در وسايل ارتباط جمعي آنقدر حزب الله را تروريست مي خوانند كه حتي سياسيون مترقي و بي نظر ما هم در اعلاميه هايشان حزب الله را تروريست مي خوانند و به اين ترتيب از همان اول بي آنكه بدانند، برعكس ادعايشان جناح گيري مي كنند.

بيهوده نيست كه امروزه براي به كار بردن لغات مناسب يك رشته تخصصي در ارتش هاي پيشرفته جهان وجود دارد و روانشناسان و زبان شناسان روي آن به دقت كار مي كنند. "وزارت جنگ" تبديل مي شود به "وزارت دفاع". بمب هاي نيرومند و بسيار خطرناك را "بمب هوشمند" نام گذاري مي كنند تا اين تصور را القا كنند كه اين بمب مثل ليزر عمل مي كند و فقط فرد مورد نظر را مي كشد نه مردم بي گناه بسياري را كه در آن ساختمان يا خيابان هستند. توجه كنيد به زباني كه سخنگويان ارتش ها در گزارشاتشان به كار مي برند، آنان حتي لغات و اصطلاحاتي چون "توبيخ" و "تنبيه" و به "سزاي اعمالشان رساندن" را نيز به كار نمي برند.

پس از تحليل اين سه مورد به اصل موضوع يعني سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران و عملكرد اپوزيسيون در اين رابطه مي پردازيم.

 

با توجه به مورد‌ اول: در حالي كه در مورد مسايل داخلي هر چه بي پرواتر و سخت تر مي توان به نقد و مخالفت با عملكرد نظام پرداخت در مورد سياست خارجي موضع گيري ما بايد با توجه به دو نكته صورت بگيرد:

۱ــ منافع طولاني مدت كشور. براي مثال قوام السلطنه كه قيام سي تير در مخالفت با او و در جهت سرنگوني دولت او انجام شد كسي است كه با فريب سياسي شوروي امتياز نفت را به آنان نداد. بنابر اين در هر يك از مسايل سياسي و خارجي مثل رابطه با غرب، انرژي هسته اي، هژموني ايران در منطقه، صلح خاورميانه بايد‌ منافع طولاني مدت كشور را در نظر گرفت نه مخالفت با حكومتي كه براي مدتي بر سرير قدرت نشسته است. زيرا حكومت ها مي آيند و مي روند، اما كشور بر جاي مي ماند. نكته اي كه بيشتر نيروهاي اپوزيسيون شاه به آن توجهي نداشتند و نمي خواستند بپذيرند كه قدرت نظامي حكومت محمد رضا شاه مانع توسعه طلبي صدام و تسلط‌ عراق بر اروند رود شد و يا حكومت هاي عرب خليج فارس از دست اندازي به سه جزيره چشم پوشيدند. حتي حمايت او از عمل انورسادات در پذيرش صلح مصر و اسرائيل در معاهده كمپ ديويد به نفع ما و آرامش منطقه بود.

۲ــ مراعات اصول انساني: در دشمني با حكومت ستمگر خود، اصول انساني را نبايد ناديده گرفت. يعني در حالي كه كارتر تجاوز اسرائيل در لبنان را محكوم مي كند و اسارت گرفتن دو سرباز اسرائيلي را حاصل ده هزار زنداني فلسطيني و لبناني در زندان هاي اسرائيل مي‌ داند نيروهاي  سياسي حتي مترقي ما به دشمني با حزب اللهي هاي كشورمان در عمل جانب اسرائيل را مي گيرند (براي تفصيل بيشتر مراجعه شود به مقاله "فاجعه لبنان از ديدگاه ايرانيان" از همين نويسنده در شماره ۱۰۸۷ شهروند مورخ ۱۸ آگوست ۲۰۰۶)

 

با توجه به مورد دوم: حاكمان كنوني ايران بر آنند كه فلسفه حاكم بر سياست جهان فلسفه گرگ صفتي است و به قول آقاي خميني و كلام آقاي رفسنجاني "النصر به الرعب" پيروزي بر ايجاد وحشت استوار است. نظريه اي به قدمت حكومت ها در جهان و عموم پادشاهان ما، بويژه كه سلسله ها كه در دوره تاسيس عمل مي كرده اند بر همين نظر بوده اند.

حاصل اين فلسفه در رابطه حكومت و ملت جنايت و خفقان است و ويرانگر رابطه اي كه در سنتي ترين نوعش بايد مثل رابطه پدر و فرزند باشد و در شكل امروزه آن رابطه وكيل و موكل. كشتار بي امان زندانيان در سال ۶۷ و سركوب ۲۷ ساله و دستگيري و شكنجه و كشتار وسيع دگرانديشان و به طور كلي وقاحتي كه قوه قضاييه و نيروهاي امنيتي دارند اگر در قرون گذشته معمول بوده در قرن بيستم واقعا شرم آور است.

اما در رابطه با ديگر كشورهاي جهان عملكرد طرفهاي مقابل را نيز بايد در نظر داشت. از جمله در رابطه با دولت آقاي بوش آيا واقعا راهي براي يك گفت و گوي متمدنانه وجود دارد؟ دولتي  كه مثل بنيادگرايان افراطي بر سر قدرت در ايران است و از همان فلسفه پيروزي براساس وحشت پيروي مي كند و بر آن است كه آمريكا مي بايست بر جهان حكومت كند و هر كسي در هر جا در برابر اين نظر بايستد بايد به شدت سركوب شود، بويژه در جوامع اسلامي كه معتقد است که ديني ست مخالف تمدن غرب و مسيحيت (سخناني كه بنابه ملاحظات سياسي هرگز سياسيون به صراحت نمي گويند اما در گفتار متفكران اين نظام چون پرل و برنارد لوئيس و مايكل لندن و بسياري ديگر بسيار مي توان ديد و ائتلاف هاي مسيحي كه از پايه هاي اصلي قدرت حكومت آقاي بوش هستند چون پث رابرتسون و جري فاولز به صراحت و گاه بسيار هم وقيحانه بيان مي دارند).

و يا صهيونيست ها كه بقا و قدرتشان را در گرو سركوب جنبش هاي اسلامي مي دانند و ايران را سر اين مار مي شناسند كه مي بايست به سختي سركوب شود. دولتي كه به هيچ قانون بين المللي سر فرود نمي آورد و محكوميت هاي جهاني و سرزنش هاي تمامي سازمان هاي حقوق بشر جهان را به مسخره مي گيرد. و چه در قتل هاي صبرا و شتيلا و دير ياسين و غيره و چه در حملات غيرانساني اخيرش به لبنان نشان مي دهد كه در راه سركوب حريف از كشتار بي گناهان به هر تعداد و هر اندازه كوچكترين پرهيزي ندارد.

آيا خطر بمب اتمي داشتن ايران جدي است؟ و در صورتي كه ايران مجهز به سلاح اتمي شود امكان حذف اسرائيل از صحنه جهان را دارد؟ در مقاله "ايران و سلاح اتمي (شهروند۱۰۵۳ مورخ ۲۸ ژانويه ۲۰۰۶ و ۱۰۵۵ مورخ ۳ فوريه ۲۰۰۶) به تفصيل پوچي اين ادعاها را نشان داده و روشن كرده ام كه اينها همه بهانه هايي است براي آنكه يك ايران نيرومند در منطقه پاي نگيرد؛ ايراني كه رقيب اسرائيل و مانع توسعه طلبي آمريكا باشد. والا نه هويت دولت ايران براي اينان مهم است و نه عملكرد‌ آن در رابطه با مسايل حقوق بشر و سركوب مخالفان داخلي خود.

و بالاخره بايد بسيار هشيار بود كه كنترل كنندگان وسايل ارتباط جمعي جهان هويت نيروها را از زاويه منافع خود براي ما تعريف نكنند. به نحوي كه از اسلام جز خون و شمشير نبينيم و مردم خود و ديارمان را ملتي وحشي و غريبان را انسان هاي متمدن و پاي بند اخلاقيات.  بويژه توجه داشته باشيم كه عملكرد ملت ها و حكومت ها در داخل كشورشان به هيچ وجه بيانگر نوع عمل آنان در رابطه با ملت هاي ديگر نيست و اگر در روابط داخلي كشوري احترام به قانون و حقوق بشر مراعات مي شود به اين معني باشد که در رابطه با مردم ساير كشورهاي جهان نيز بدين گونه است.

هم چنين بنيادگرايي را در عمل فقط در ميان مسلمانان ندانيم و معتقدان كشور و منطقه را همه امثال صادق خلخالي يا انتحاريون ندانيم و حكومتگران خود را همه مشتي تروريست و ابله، در مقابل حريفان غربي و اسرائيلي آنها را آدم هايي منطقي و متمدن بدانيم چون يكي كراوات مي زند و سخنان شيرين مي گويد و ديگري لباس شيك نمي پوشد و لحن خشن دارد.

توجه داشته باشيم كه ما هم اسير همان تبليغاتي نشويم كه در نتيجه آن هشتاد درصد مردم آمريكا بر آن شده اند كه خشونت و بي رحمي ذات اسلام است و مسلمانان همه خواستار حكومت ديني هستند و همه شمشير به دست آماده كشتار غيرمسلمانان. و بالاخره براي گريز از افتادن در چاله "غرب ستيزي" در چاه "عرب ستيزي" نيفتيم.

 



 

سياست خارجي ايران و سردرگمي هاي اپوزيسيون

بخش دوم

 

در بخش نخست اين نوشتار آمد كه براي بررسي سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بايد اولويت را به منافع درازمدت كشور داد و با توجه به واقعيت فضاي سياسي حاكم بر جهان اين سياست ها را ارزيابي كرد ضمن آن كه هشيار باشيم كه صاحبان وسايل ارتباط جمعي جهان با عملكرد‌ پيچيده و دقيق خود بر ذهن ما حكومت نكنند و بالاخره يك اصل بر همه ارزيابي ها و عكس العمل ها بايد‌ حكومت كند و آن مراعات ضوابط و اصول اخلاقي و انساني است.

با اين مقدمه مي پردازيم به سئوال اوليه خود و آن موضع گيري اپوزيسيون در رابطه با سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران است؛ مسئله پيچيده اي كه سبب آشفتگي ذهني و عملي بسياري در ميان مردم و نيروهاي اپوزيسيون شده است. حاصل اين آشفتگي ذهني نه تنها سردرگمي در عمل و تغيير مواضع پيوسته افراد و نيروها تا حد چرخش هاي صد و هشتاد درجه اي شده بلكه با توجه به يكي از ويژگي هاي فرهنگي ما كه بي پروايي و آسان گيري در زدن اتهام است مرتبا يكديگر را عوامل جمهوري اسلامي يا مزدور و عامل دولت هاي بيگانه مي خوانيم و در اين راه حتي ملاحظه كارنامه عملكرد‌ افراد و نيروها را نمي كنيم. و كسي را كه عمري را در راه مبارزه با جمهوري اسلامي گذاشته و در غربت هم همه سختي ها را براي تسليم نشدن تحمل مي كند عامل جمهوري اسلامي مي خوانيم و يا بسياري را كه بزرگترين غم زندگيشان درد نجات وطن است مزدور بيگانه مي خوانيم. و اين در حالي ست كه در ژرفاي وجودمان و در خلوت خودمان مي دانيم كه حداكثر جرم اينان خطا در انديشه شان است نه مزدوري اين و آن و يا سودپرستي شخصي.

اگر به دقت و بدون تعصب به انگيزه و عملكرد افراد بنگريم متوجه مي شويم كه دو فلسفه، دو نوع عملكرد را سبب شده است:

۱ــ ثنويت يا دو قطبي ديدن

۲ــ استقلال و اتكا به خرد.

 

ثنويت يا دو قطبي ديدن

اين نگرشي است كه بر آن است كه "يا با مايي يا عليه ما" اين همان فلسفه اي است كه حكومت ها و قدرت طلبان از آن بيشترين بهره را مي گيرند زيرا به كمك آن به آساني جامعه را به راهي مي برند كه خود مي خواهند و از آنجا كه فهم آن آسان است لذا به آساني هم مورد قبول قرار مي گيرد. پيروان چنين فلسفه اي در رابطه با سياست خارجي جمهوري اسلامي به يكي از دو راه مي روند:

۱ــ آمريكا و اسرائيل ستيزي: اينان بر آنند كه اسرائيل و آمريكا؛ و اروپا به دنباله اين دو به دنبال حمله به ايران و يا حداقل به زانو درآوردن آن و مطيع كامل كردن آن هستند. لذا از آنجا كه منافع ملي و تماميت ارضي ما در خطر جدي است لذا چاره اي جز حمايت از حكومت موجود ايران نيست. حتي اگر آن را حكومت ستمكار و عقب مانده اي بدانيم.

امكان حمله نظامي به ايران اين حمايت را به شدت تقويت مي كند. بويژه پس از فاجعه اي كه در عراق پيش آمده همه خوش خيالي هايي كه چند سال قبل خريداران بسياري داشت از بين رفته و كمتر كسي به دنبال روياي سقوط ملايان توسط حمله نظامي آمريكاييان است بجز سرسپردگاني چون امير طاهري.

گفتني است كه در اين آمريكا ستيزي اگر اسلامي ها از سر تعصب ديني هر نقدي بر حكومت ايران را نادرست مي دانند پاره اي از نيروهاي چپ به دليل آن كه امپرياليست آمريكا را دشمن اصلي مردم جهان مي دانند همين راه را برمي گزينند. آنان با تمام خشمي كه نسبت به عملكرد جمهوري اسلامي دارند بر آن هستند كه چون دشمن اصلي خلق هاي جهان امپرياليسم آمريكاست و ايران در مقابل آن ايستاده است بنابر اين تضعيف حكومت ايران به معني حمايت و تقويت امپرياليسم آمريكا است. از اين روي آقاي احمدي نژاد محبوب اين هر دو گروه است و شاخ و شانه كشيدن وي به دل اين هر دو بسيار مي نشيند.

حكومت ايران با تقويت اين فلسفه و نيرو گرفتن از حمايت اين مردم هر چه بيشتر به سركوب مخالفان داخلي پرداخته و سعي مي كند قدرت را يكپارچه كند. و با دميدن در شيپور ضد آمريكايي و ضد اسرائيلي نگذارد صداي حق طلبانه مردم ايران شنيده شود.

۲ــ سرنگوني جمهوري اسلامي ايران اصلي ترين هدف: پيروان اين نظر چنان دشمني با حكومتگران ايران را اصل مي كنند كه هر عملي را در راه سرنگوني اين نظام مجاز مي دانند. بخشي از آنان براي سرنگوني ملايان حتي استقلال و امنيت كشور را امري ثانوي مي دانند و اگر سكه حمايت از حمله نظامي آمريكا از رونق افتاده باشد هنوز تمام اميد آنان به آمريكا و غرب براي حل مسئله ايران است. و آشكارا مي گويند در ايران دمكراسي ممكن نمي شود مگر آمريكا آن را عملي سازد. اينان نااميد از خود و مردمشان حتي بيش از آمريكايي ها به قدرت آمريكا مي انديشند تا مبارزات مردم ايران.

از ديدگاه دو قطبي ديدن آنان دشمنان حكومت ملايان دوستان ما و دوستان آنان دشمنان ما هستند و از اين رهگذر بسياري از آنان به شدت عرب ستيز و اسلام ستيز شده اند. و بر آن هستند كه ايرانيان مردم برتر منطقه هستند و جايگاه واقعي آنان نه در آن خطه از جهان و در كنار اعراب و پاكستاني ها كه در جمع كشورهاي متمدن آمريكا و اروپا است.

عرب ستيزي اي كه در زمان رضاشاه به شدت تبليغ شده بود دوباره احيا شده است. همان تبليغاتي كه عرب ها را سوسمار خوار و عقب مانده مي داند. ذهنيت آشفته اي كه فرقي نمي گذارد ميان صحرانشينان عربستان سعودي و عرب زبانان خاورميانه و مصر كه هم قدمت تاريخي شان بيش از ايران است و هم در زمان حال متفكران و صاحب نظران بيشتري به جامعه جهاني ارائه كرده است.

اين نظريه دو ويژگي متضاد را با خود حمل مي كند. يكي نوعي نژادپرستي و خودبزرگ بيني در ميان همسايگان و ديگري نوعي احساس حقارت در برابر غربيان، كه در نهايت ارزش خود را در همرنگي با غرب و نفي هويت خود به اميد پذيرش نزد كشورهاي پيشرفته مي داند. غروري آميخته به ذلت و حقارت از جنس همان فخري كه پيشكارها و نوكرهاي خاص بزرگان در جمع رعاياي هم رديف خود مي فروختند. همان غره شدني كه "دلم خوش است كه كبوتر ساكن حرمم"

مردم عادي آنان مي گويند در اين مملكت هيچ اتفاقي نمي افتد مگر آنكه آمريكا و يا انگليس بخواهند، لذا همه اميد ما به نجات به همت آنان بسته است و روشنفكران آنان كه زباني پيچيده تر دارند آن را به شكل پسنديده تري تئوريزه مي كنند و مي گويند ما در نهايت چاره اي نداريم كه به يكي از دو جناح موجود بپيونديم؛  يا در كنار اسلامي هاي بنيادگراي عقب مانده اي كه بر خاورميانه حاكم شده اند بمانيم يا به دسته كشورهاي مترقي و پيشرفته صنعتي جهان بپيونديم و در صورتي كه راه دوم كه راه برحق و پيشرفته و بالنده است قبول كنيم ناگزير بايد عملمان هم از نظرمان پيروي كند. همسو، در كنار غرب و با كمك آن با حكومت خودمان و اگر لازم شد، مردم منطقه مان بجنگيم و لذا مثلا اسرائيل مي شود متحد طبيعي ما و اعراب دشمنان هميشگي ما، همان انديشه اي كه از دوران مشروطه تا به حال هر لحظه به شكلي خود را نموده است. از سخنان تقي زاده كه سراپا غربي شويم تا مدرن كردن اجباري رضاشاهي، از كودتاي ۲۸ مرداد تا اپوزيسيون سازي كنوني در آمريكا.

اما پيروان اين نظريه نمي گويند كه بر فرض كه همه نظريات آنان درست باشد، با اين بدبختي و سرنوشت سياه خودمان چه مي كنيم كه كشورشان در خاورميانه واقع شده است و امكان آن كه آن را برداريم و به گوشه اي در غرب ببريم نيست و محكوم هستيم كه در همان منطقه و كنار همان اعراب نادان و پاكستاني هاي بي ارزش بمانيم. و تمام اميدمان را به حمايت اسرائيل در رابطه با تركيه ببنديم. تركيه اي كه از زماني كه به دنبال پيوستن به جامعه اروپايي و رسيدن به همان آرمان ما را داشته يك باره محبوب شده است. آيا با چنين نظريه اي ما هم بايد سرنوشتي چون اسرائيل پيدا كنيم؛ كشوري كه با تمام همسايگانشان در جنگ دايم است و بدون كمك آمريكا قادر به ادامه حيات نيست.

 

ب: استقلال و اتكا به خود

لازمه پذيرش اين نظر نه تنها دو قطبي نديدن جهان است و دور شدن از اين نگاه قبيله اي بلكه داشتن اعتماد به نفس و استقلال شخصيت است. اينكه اعمال ما را عكس العمل به حاكمان تعيين نكند و براي خود ‌اصول راهنما داشته باشيم و بر مبناي ارزش هايي كه به خوبي مي شناسيم و آنها را تعريف مي كنيم سياست هاي عملي خود را تعيين كنيم. از جمله اين اصول يكي "اصل استقلال" است و باور به آن كه راه رشد ‌هر ملتي اعتماد به نفس است و راه رشد راهي است سخت و ناهموار و نيازمند تلاش وسيع و باور عميق به آنكه "كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من" براي اين عزت نفس و استقلال راه آسان انزواطلبي و نداشتن رابطه معقول با جهانيان و بويژه با همسايگان را برنگزينيم.

مراعات اصول اخلاقي و كرامت انساني را در همه شرايط لازم بدانيم از جمله آن را هيچگاه به بهانه منافع ملي تعطيل نكنيم. اگر اخلاقيات را جزو ذاتي منافع ملي ندانيم به همان راهي مي رويم كه استثمارگران مي روند و از همان سياستي پيروي مي كنيم كه نيروهاي استعماري براي توجيه اعمال خود بيان مي كنند از آن جمله اين سخن بسيار استثمارگرانه و بي اخلاق كه به يكي از رهبران انگلستان نسبت مي دهند و متاسفانه گاه سياسيون غافل و ناآگاه ما هم تكرار مي كنند "كه كشورها نه دوست دارند نه دشمن، بلكه منافع دارند" همين استدلال خطا تمام موضع گيري هاي ما را در مسئله صلح خاورميانه، هژموني ايران، نزديكي و دوري به كشورها را چنان خدشه دار و مبهم مي كند كه پس از مدتي در حالي كه خودمان مرتب از جهان مي خواهيم در مورد ملت ما جانب حق را بگيرند نه منافعشان را در عمل همراهي با هر ظالم و بي توجهي به هر مظلومي را به نام منافع ملي مجاز مي شماريم.

اجازه بدهيد برپايه اين اصول چند مسئله موجود در سياست خارجي كشورمان را بررسي كنيم.

 

۱ــ‌ انرژي هسته اي:

داشتن سلاح اتمي نه تنها غير لازم بلكه براي كشور ضرر دارد. اولا به جاي آن كه بودجه كشور را در اين چاه ويل بريزيم چرا با صرف آن در مسايل عمراني كشور خود را نسازيم. ثانيا برعكس آنچه گفته مي شود، بمب اتمي نه ضامن بقاي حكومت است و نه مانع حمله ارتش هاي بيگانه. در مورد شوروي ديديم كه تمام سلاح هاي دنيا وقتي ملت آن از حكومتشان به جان آمدند قادر به حفظ آن حكومت نبودند و آن امپراتوري به نفع كشورهاي غربي تكه پاره شد و اگر كشورهاي غربي به شوروي لشكر مي كشيدند بيشتر سهمي از شكست آن مي بردند و كشورهاي بيشتري از آن امپراتوري را جزو قلمرو نفوذ خود مي كردند. سلاح اتمي هيچ حكومتي را در مقابل مردمش حفظ نمي كند در حالي كه مردم پشتيبان يك حكومت بقاي آن را در برابر هر دشمن خارجي تامين مي كنند.

سلاح اتمي به طور كلي يك اسلحه دفاعي است تا تهاجمي و بنابر اين حتي اگر ايران مجهز به سلاح اتمي هم بشود براي آمريكا و اسرائيل و غرب خطري ندارد و اين همه هياهو يك نكته انحرافي است براي مقاصد سياسي. حكومت ايران هم آگاه از اين بازي مرتبا در اين بوق و كرنا ميدمد تا خود را قهرمان بسازد و اين قهرماني را خرج دوام حكومت خود كه اسير مشكلات بنياني است بكند و هر صداي مخالفي را در پناه اين جنگ تبليغاتي خفه كند.

از سويي داشتن انرژي هسته اي حق هر ملتي است و يكي از منابع اصلي انرژي در جهان امروز. لذا نه آمريكا و نه هيچ قدرت ديگري حق ندارد مانع دستيابي به اين فن آوري قانوني شود. و ادعاي آن كه ايران قابل اعتماد نيست از بي اساس ترين و فريب كارانه ترين ادعاهاست زيرا مگر مدعيان اين امر خود قابل اعتماد هستند و مگر خودشان هر جا كه بتوانند دروغ نمي گويند يا با زور نظرات خود را پيش نمي برند؟ مگر در حمله به عراق صدها دروغ نگفتند و هنوز هم به همان دروغگويي ادامه نمي دهند؟

بنابر اين اپوزيسيون آگاه بي آنكه در چاله غرب يا حكومت ايران بيفتد از سويي بهانه گيري هاي غرب را مي بايست محكوم كند، دستيابي به انرژي هسته اي را حق مسلم ايران بداند، و از سوي ديگر به چاله حكومت ايران نيفتد و با غرور كاذب ملي به پشتيباني حكومت ايران نرود بلكه مرتبا با افشاگري نيت واقعي دولت ايران و كشورهاي مدعي آن، مانع گرم شدن اين تنور تبليغاتي بشود. كاري كه متاسفانه عموم نيروهاي اپوزيسيون ما از آن غافل بوده و به يكي از چاله هايي كه جمهوري اسلامي يا آمريكا و اسرائيل كنده افتاده اند.

 

۲ــ ارتباط با كشورهاي همسايه

از تكرار اين سخن ياوه و نژادپرستانه و بي اخلاق كه اعراب دشمن ما هستند بپرهيزيم و از تحقير آنان واقعا شرم كنيم. اعراب همسايگان ما هستند و دوستي و ستيزه ويژگي همسايگي است. ايران كه با سوئد نمي تواند بجنگد و يا اسپانيا با هند. آلمان با فرانسه جنگ دارد و ما با عراق و تركيه. ولي پس از آن همه تبليغات حكومت رضا پهلوي عليه اعراب و سخن گفتن از برتري نژاد آريايي و بيرحمي سقوط امپراتوري ايران به دست اعراب وحشي، در سرگرداني محمدرضا پهلوي به دور جهان تنها جايي كه به او پناه داد مصر بود نه هيچ يك از حاميان آمريكايي و اروپايي او. افغان ها از ستم طالبان به ايران پناه بردند و ما از ظلم حكومتيان خود به هند و عراق. دشمن بزرگ ما براي چند قرن همين تركيه اي بود‌ كه حال خواستار رابطه دوستانه با آن هستيم. جناياتي كه ما ايرانيان در زمان هاي مختلف و آخرين آن در زمان نادرشاه افشارــ يكي از افتخارات تاريخيمان ــ در هندوستان كرده ايم كمتر از جناياتي نيست كه آمريكا در عراق مي كند در حالي كه هيچ گاه هند كوچكترين تهديدي براي ما نبوده و كمترين دشمني با ما نكرده است.

اگر از حمله اعراب و دين تحميلي شان مي گوييم و از اعراب مقصودمان عراق، اردن، سوريه و مصر است همه اين كشورها همان گونه توسط پيروان ديني كه در عربستان سعودي ظهور كردند فتح شدند كه كشور ايران، و اسلام همان گونه دين ۹۸ درصد مردم ما شده كه دين ملت مغلوب مصر، و ما همانقدر در راه گسترش اسلام جنگيده ايم كه مصريان و عراقي ها، پس اينكه اعراب سوري و فلسطيني و غيره دشمن ما هستند و اسرائيل دشمن دشمن ما پس دوست ماست چه معني دارد. اگر اعراب دو قرن بر ايران حكومت كردند اقوام ترك نزديك به دهها قرن حاكمان ايران بوده اند.

به دوران نزديك تاريخي كه برسيم كشور اسرائيل همانقدر به عنوان يك واحد سياسي قدمت و واقعيت دارد كه كشور عراق و اردن يا كويت. آنان كه حال صحبت از نابودي اسرائيل مي كنند نه تنها همه آگاهان كه بلكه خودشان هم مي دانند كه اينها يك مشت سخنان عوام فريبانه و غيرواقعي است كه براي اهداف سياسي ديگري بيان مي شود تا يك واقعيت و حتي يك خيال ممكن.

قتل عام هايي كه صهيونيست ها از مردم فلسطين و لبنان كرده اند بيشتر از كشتاري نيست كه صدام حسين مسلمان از ملت مسلمان خودش كرده و يا كشتاري كه ارتش اردن در جمعه سياه از هموطنان فلسطيني اش كرد‌ که شايد از حملات دولت اسرائيل به فلسطيني ها خونبارتر بود. و همين فلسطيني ها با نهايت بي اخلاقي پاداش حمايت بي دريغ ايران از مبارزات مردم فلسطين را با جشن گرفتن حملات وحشيانه صدام به ايران دادند.

اين آشفتگي ها و بي اخلاقي ها ويژه بخشي از جهان يا يك برهه از تاريخ نيست. مشابه اين ماجراها در اروپا هم بوده و باز هم ممكن است پيش بيايد و تاريخ آفريقا و آسيا هم لبريز از همين نمونه هاست. لذا كساني كه معيارهاي روشن اخلاقي نداشته باشند در مخالفت يا موافقت با حكومت سردرگم و آشفته حركت مي كنند؛ حركات اسرائيل را محكوم مي كنند ولي موشك اندازي حزب الله به اسرائيل را جشن مي گيرند. از جنايات جمهوري اسلامي يا قتل عام صدام و جنايات فلسطيني در المپيك مونيخ در مخالفتشان با آمريكا و اسرائيل به آساني مي گذرند يا بر عكس آن در راه مخالفت با ملايان چنان به چاله عرب ستيزي مي افتند كه براي جنايات آمريكا در حمله به عراق و يا سركوب بيرحمانه اسرائيل از فلسطيني ها توجيهات غيرانساني مي آورند از جمله كه اينان اعراب مسلمان هستند كه هم خودشان براندازنده امپراتوري ايران بودند و هم دينشان تروريست پرور است و لذا كشتن تروريست ها بالقوه و بالفعل ايرادي ندارد. حتي كار اين بي اخلاقي به آنجا مي رسد كه آقاي امير طاهري در مصاحبه با فاكس نيوز (دوم سپتامبر) مي گويد آمريكا هميشه بايد حمله نظامي به ايران را در نظر داشته باشد و زماني هم كه به آن دست زد نبايد فقط به بمباران محدود بكند بلكه بايد تا نابودي كامل حاكمان ايران پيش برود و با تجربه عراق و مقاومت بيشتر ايرانيان يعني ايران را به قول معروف با خاك يكسان كند. سخنان شرم آوري كه كمتر از دهان يك آمريكايي تندرو شنيده مي شود.

اما اگر اصول راهنما داشته باشيم و اصول خود را بشناسيم و آشكارا بتوانيم از آنها دفاع كنيم به راحتي مي توانيم بگوييم كه هژموني ايراني در منطقه امري است مبارك و مفيد و همين حسن رابطه با مردم كشورهاي همسايه ضامن امنيت ما است. اگر ايران با همين حكومتش در ميان مردم كشورهاي همسايه اش محبوب نبود آمريكا شايد پيش از عراق به ايران حمله كرده بود و ايران دهها بار بيش از عراق خسارت ديده بود و اگر آن گونه كه اسرائيل و آمريكا تصور مي كردند حزب الله لبنان چند روزه شكست خورده و سركوب شده بود الان ايران در زير بمباران هاي بي امان هواپيماها و ناوگان آمريكا و اسرائيل در حال جان كندن بود، اما در حالي كه اين هژموني را لازم و مفيد مي دانيم نبايد به هر قيمتي خواستار آن باشيم يعني اگر براي دستيابي به اين هدف دولت ايران بمب گذاري و ترور و كشتار را در اين كشورها تشويق و ترغيب كند بايد به شدت آن را افشا و محكوم كنيم.

با روشن بودن اصول و پيروي شجاعانه از آنهاست كه به آساني ضمن حمايت از مبارزات رهايي بخش ملت هاي همجوار خواستار به رسميت شناختن دولت اسرائيل مي توانيم باشيم و يا از رابطه علني و شفاف دولت ايران با آمريكا دفاع كنيم و در همان حال هرگونه رابطه پنهاني اين دو كشور را محكوم كنيم و نگذاريم مثل جريان زشت و غيرانساني گروگان گيري سفارت آمريكا در تهران سياستمداران هر دو كشور منافع دو ملت را فداي اغراض سياسي خود و حذف رقيبان سياسي شان كنند.

كلام آخر آنكه اگر در رابطه با سياست هاي داخلي كشور به روشني خطوط را مي توان مشخص كرد و عليه هرگونه ستم و بيداد حكمروايان با تمامي نيرو مي بايست جنگيد در رابطه با مسايل روابط بين المللي مي بايست پيچيده تر انديشيد و پيچيده تر عمل كرد. و اين بزرگ ممكن نمي شود مگر آن كه اصول راهنماي ما كاملا روشن باشد. از آن جمله هشيار باشيم كه با مخلوط كردن سياست داخلي و خارجي دچار سردرگمي نشويم. كاري كه حاكمان ناصالح هميشه انجام مي دهند و براي پوشاندن نابساماني هاي داخلي كشور مسايل خارجي را عمده مي كنند تا با تحريك غرور ملي كاذب مردم توجه آنان را از مسايل و مشكلات واقعي داخلي منحرف سازند، و با سوءاستفاده از حمايت مردم خودشان و جهان از مواضع سياست خارجي شان صداي مبارزان داخلي را هر چه بيشتر در سينه خفه كنند و هر حق گوي معترضي را عامل بيگانه بخوانند و در موج احساسات برانگيخته غرق كنند.