Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعی

شناخت هویت سیاسی آمریکا

 

(۱) 

در مقاله تحت عنوان «هراس از آمریکا» در مورد هویت سیاسی آمریکا نظری داده بودم که بعدا وقتی کمی ژرفتر نگریستم متوجه شدم که با آن که راه را درست رفته و نکات تازهای مطرح کرده بودم اما شناختم ناقص بود به این معنا که گویی راه را تا نیمه رفته بودم. حالا در این نوشته میکوشم در امتداد آن شناخت چند گامی جلوتر بروم و نظر تکمیلی خودم را عنوان کنم.

در آن نوشته گفته بودم نخست که به غرب آمده بودم مثل عمومی ایرانیان و عموم مردم جهان سوم بر این نظریه و عقیده بودم که غربیها عقلکل هستند و از همه جزئیات با خبرند و لذا آنها هستند که سرنوشت سیاسی را از سالها قبل تعیین میکنند. انقلاب ایران طرحی بود که در کنفرانس گوادلوپ ریخته شده بود و افراطیتر آن که به قول آقای امیر انتظام این انقلاب و جنگ با عراق را سی و چند سال قبل از آن برنامهریزی کرده بودند و در یک کلام آن ضربالمثل معروف که از نسل قبل به ما رسیده بود «که همه چیز زیر سر انگلیسیها است».

مدتی که در غرب ماندم و در جلسات «فکرانبارها» شرکت کردم و با متفکران سیاسی غرب به ویژه آمریکا از نزدیک آشنا شدم و شاهد ناآگاهیهای آنان از جهان سوم و کشورم ایران شدم از جمع کردن نظریه اولیه و آنچه شاهد بودم به این نتیجه رسیدم که آگاهی سیاسی غرب در دو سطح عمل میکند، یکی در سطح عموم که حتی شامل روزنامهها و «فکرانبارها» و دانشگاهیان و مفسرین سیاسی هم میشود که به همین خامی است که روزانه شاهد آنیم و یکی در سطح تصمیمگیرندگان سیاسی که از ما بهتران هستند و در پشت پرده عمل میکنند که آنان همان عقل کل هستند و حقایقی را که میدانند با متفکران و اندیشمندان حلقه اول هم در میان نمیگذارند.

در جریان ماجرای ایران کنترا معلوم شد که خیر، آن حلقه مرموز بالایی و پشت پرده وجود ندارد و هر چه اطلاعات و آگاهی وجود دارد همانی است که در میان صاحبنظران و اهل فن شاهد هستیم و خطای من در این است که شناخت درستی از جامعه باز و دموکرات ندارم. زیرا مک فارلین مقام ارشد شورای امنیت آمریکا مسلما از مهرههای اصلی آن حلقه پشت پرده بود که با کیک و قرآن به ایران رفت و در فرودگاه کسی به استقبالش نیامد و آمریکا آنطور تحقیر شد. بعدها دیدم که چگونه چلبی آمریکاییان را فریفت و به آنان باوراند که اگر به عراق حمله کنند مردم عراق با دسته گل به استقبالشان میروند و بدتر آن که بعدها معلوم شد که چلپی برای این سیاست خود از ایران خط میگرفته است.

لذا این برداشت عقلکل پشت پرده هم با واقعیت گیر افتادن آمریکا در مرداب عراق و رشد مجدد طالبان و خوشهچینی ایران از این سیاستها همخوانی داشت.

پس از نشر آن مطلب و تاییدها که گرفتم یک سئوال هم چنان مرا به خود مشغول میداشت و با آن که همه این تحلیلها را درست میدانستم اما میدیدم که با آن جمعبندی قادر به پاسخگویی به یک پرسش اساسی نیستم و آن این که پس چگونه است که آمریکا چنین موفق است.

از خود میپرسم که چگونه است آمریکاییان با همه این سطحینگریهای مسلم و غیر قابل انکارشان در مدت نزدیک به صد و پنجاه سال توانستهاند ابرقدرت جهان شوند؟ چگونه است که با آن که اولین دخالت آمریکا در سیاست جهانی جنگ جهانی دوم بود پس از نیم قرن به آنجا رسیده است که از تمام کشورهای اروپایی، با قرنها تجربه در سیاست جهانی و تسخیر و اداره مستعمرات، جلو افتاده است؟

این پیشتازی در همه جهات مشاهده میشود و در حقیقت چنین استنباط میشود که جهان آمریکایی میشود چرا که نه فقط ساختار اقتصادی اروپا تابع آمریکا شده و دیگر از تعطیل کار پس از ساعت پنج بعد از ظهر خبری نیست و فروشگاههای بزرگ ۲۴ ساعته جای مغازههای کوچک را گرفته و دیگر کمتر بازار محلی بر جای مانده است بلکه نوع غذا خوردن و تفریحات اروپاییان هم به مقدار زیادی آمریکایی شده است. در زمینه فرهنگ هم کار نفوذ آمریکا در اروپا به آنجا رسیده که فرانسه قانون گذرانده است که نمایش فیلمهای آمریکایی محدودشود و اصطلاحات آمریکا به کار برده نشود. میدانیم که واژه مک دونالد دیگر نه فقط اشاره به نام یک همبرگر فروشی آمریکایی بلکه یک ترم سیاسی است که برای تعریف ویژگی جامعه امروز دنیا به کار برده میشود و «مک دونالیزه» شدن جوامع تبدیل به یک مبحث سیاسی ـ اقتصادی شده است. اروپا که چنین است تکلیف سیار کشورهای جهان کاملا روشن است. همه به نوعی آمریکایی شدهاند.

و اما سیاست که موضوع مورد نظر این نوشته است بیشتر از مسایل فرهنگی و اقتصادی آمریکایی شده است. و آمریکا به قول معروف «الگوی» جهان و حتی اروپا است. انگلستان، این به قول معروف پیر سیاست جهان که به باور بسیاری از ایرانیان خط دهنده سیاست آمریکا بوده و هست، مثل روباهی مکار از این شیر قوی هیکل برای منافع خود استفاده میکند؛ از جمله کودتای ۲۸ مرداد و انقلاب ایران را به دست آمریکاییان و برای منافع خود انجام میدهد. اما میبینیم که همین پیر سیاست چنان دنبالهروی آمریکا شده است که تونی بلر با پیروی از مدل کلینتون به آن پیروزی شگرف رسید، بعد هم کلینتون الگوی بسیاری از رییس جمهورهای اروپایی به ویژه اروپای شرقی شد. در ایتالیا که احزاب کمونیست و سوسیالیست آن قوی بودند یک میلیونر نوکیسه با پیروی از همان الگویی که سالها قبل میلیونرهای آمریکایی برای انتخاب شدن در سنا و مجلس به کار میبردند انتخاب شد. حتی در روسیه این رقیب دیرینه آمریکا به جای سنت رهبری سیاستمداران پیرو و با تجربه، پوتین با الگوبرداری از رییس جمهورهای جوان و ورزشکار و مردمی و فعال آمریکایی «مرد محبوب» روسیه شد. و بالاخره فرانسه که خود را معلم پیشکسوت تمدن جدید میدانست هم به همین راه رفت و تن به انتخاب سارکوزی داد که کپی دیگری از کلینتون و امثال اوست.

بدین سان این معما همچنان حل نشدنی باقی مانده بود. یک سوی سادهانگاری گاه تا سرحد سادهلوحی آمریکاییان که یک ویژگی دیگرشان یعنی خوشبینی را سبب شده غیرقابل انکار بود. و این نه تصویر ذهنی من که تصویر عمومی آمریکاییان در جهان است به ویژه وقتی با کشورهای اروپایی و از نظر ما ایرانیان با انگلستان مقایسه میشود. و آمریکاییان نیز خود در جا انداختن این تصویر و تبلیغ آن بسیار کوشا هستند از جمله از طریق دهها فیلم پرفروش این تصویر را در ذهن میلیونها میلیون انسان جهان جا انداختهاند.

از سوی دیگر موفقیت چشمگیر و سریع آمریکاییان که به آنان به حق غروری بیاندازه داده تا جایی که دونالد رامسفلد وزیر دفاع سابق آمریکا در مورد کشورهای بزرگ اروپایی به تحقیر گفت اروپای پیر و فرتوت. این تصویر عمومی مردم آمریکا است که دولت آنان با یک اشاره دست هر سرکشی را میتواند بر سر جای خود بنشاند و تمام جهان وادار رهبریها و فداکاریها و خدمات آنان است.

فهم چگونگی جمع این دو متضاد بستگی به فهم نظام سرمایهداری آمریکا و فرهنگ حاصل از چنین نظامی دارد. اندیشه سرمایهداری در هیچ کشوری تا این حد و تا ژرفترین لایههای فرهنگی و اعتقادی جامعه نفوذ نکرده است. کشورهای سرمایهداری اروپایی همچنان درگیر فرهنگ دیرینه خود هستند، فرهنگی که رنسانس در آن رشد کرد و انقلاب فرانسه و نظام پارلمانی انگلستان و فلاسفه و موسیقیدانان بزرگ آلمان و نویسندگان جاودانه روسیه و هزاران فیلسوف و متفکر اجتماعی و هنرمند و هنرآفرین به جهان بشریت ارایه کرد. لذا سرمایهداری آنان با همه این مسایل فرهنگی و اجتماعی در هم تنیده است و این مسایل مانع یکهتازی سرمایه میشود. در حالی که در آمریکا به دلیل نوپایی آن و شیوه ایجاد آن این موانع در راه سرمایهداری و فراگیری فرهنگ آن بسیار کم است.

نگاهی به جامعه آمریکا در هر سطحش، این یکدستی و بیپروایی عمل سرمایهداری را نشان میدهد. در آمریکا بسیار عادی است که دانشگاهی اعلام کند که جزو موسسات و شرکتهای موفق و پولساز بوده است و کلیساهایی برای تشویق مردم به رفتن کلیسا در سطح وسیعی به آماری تکیه کنند که نشان میدهد کسانی که هفتهای دوبار به کلیسا میروند ده تا پانزده درصد درآمد بیشتری نسبت به کسانی که هفتهای یک بار به کلیسا میروند دارند و یا کشیشان با شور و هیجان به جای وعده بهشت به مردم میگویند اگر به کلیسا بیایید در کار و کاسبی خود موفقتر میشوید.

از همه جالبتر زبان سیاستمداران است. مثلا اعلام میشود که رییس جمهور طرح پیشنهادی خود برای بهداشت یا آموزش را به مجلس داد ولی اگر میخواهد این طرح تصویب شود باید برود به ایالات مختلف و آن را به مردم «بفروشد» و یا در مذاکرات کنگره گفته میشود که بر سر طرح فلان لایحه رقبا با هم «چانه» زدند و یا با هم «معامله» کردند. به عبارتی زبان سیاست از زبان تجارت دور نیست و اصطلاحات تجاری در سطح وسیعی در عرصه سیاسی به کار برده میشوند.

حال با اطلاع از خصوصیت بارز جامعه آمریکا، به عملکرد سیاسی آن نگاهی میاندازیم. یک کاسبکار و سرمایهگذار توانا دو اصل را همیشه مراعات میکند:

الف: سیاست کلان: یعنی آن که سرمایهگذاری در چه کاری سودآور است. مثلا الان فرصت خوبی برای خرید مستغلات است یا در زمان نیکسون که چین تازه داشت وارد بازار جهانی میشد شروع به کنترل بخشی از صادرات چین کند. اما یک سرمایهدار موفق و با بینش وسیع میداند که در جریان معامله بسیار جزئیات وجود دارد که برخلاف نظر او عمل خواهد کرد، بسیاری از اجناس گرانتر از قیمت واقعیش به او فروخته میشود. بعضی از دلالان و تجار محلی از بیاطلاعی او بهره میگیرند، حتی تعدادی از معاملات او نه تنها سودآور نیست بلکه ضرر هم خواهد داشت اما او نباید نگرانی این جزئیات باشد بلکه باید همیشه حساب کند حاصل کار در مجموع برای او سودآور خواهد بود یا نه؛ اگر هست پس باید این نابسامانیها و خطاها و ضررها را اجتنابناپذیر دانسته و بخشی از برنامه عمل خود به حساب بیاورد.

ب: تصویر سازی: حریفان او را انسان بسیار زیرک و حسابگری که اصلا نمیشود سرش را کلاه گذاشت ندانند زیرا در آن صورت یا رغبتی به معامله با او ندارند یا آنقدر از او میهراسند که تما مدت دو دستی کلاه خود را میچسبند و به او هیچ اطمینانی نمیکنند و مرتبا به فکر محدود کردن رابطه خود هستند. در حالی که اگر او را آدمی به قول معروف لوطی، آسانگیر، دست و دلباز و تا حدودی بیخیال و قابل فریب بدانند آسانتر با او معامله میکنند و اگر هم در یک معامله با او ضرر کنند باز به دید معامله سودآور دیگری با او کار میکنند.

بنیان آمریکا بر کسب سود و قدرت استوار است. اگر اروپا در عصر رنسانس به فرهنگ یونان دلبستگی دارد ولی مدل آمریکا روم قدیم است. به همین سبب آمریکا به فلسفه هنر دلبستگی چندانی ندارد و در عوض بسیار عملگرا است و در زمینههای ارتباطات، جادهسازی، و قانون و فنآوری رشد وسیع کرده است و هر آنچه که به جهان بشریت ارایه کرده هم عمدتا در همین زمینههاست.

یک گردش در شهر واشنگتن این ویژگی آمریکا و این که روم قدیم را به عنوان الگوی خود برگزیده کاملا نشان میدهد. تمام ساختمان کنگره و ادارات دیگران دارای معماری رومی است. یک خیابان یا میدان شناخته شده آن به نام یک شاعر، فیلسوف یا هنرمند نیست بلکه همه آن نام اشخاص سرشناس را دارند، اشخاصی مثل سرداران جنگی، سیاستمدارانی که در جنگها موفق بودهاند. در میادین نیز همه جا مجسمه همینگونه سیاستمداران یا قهرمان جنگی دیده میشود. کمتر جوان آمریکایی حتی دانشجویان، با نام فالکنر، همینگوی، اشتاین بک یا رورتی آشناست. اما نام روسای جمهوری چون کندی، نیکسون، لینکلن، آیزنهاور که درگیر جنگهای سرنوشتساز بودهاند یا ژنرال مونتگومری، ژنرال مارشال و ژنرال لیرا بسیاری میشناسند.

بر سر تصویب اقلام بودجه همیشه درگیری وسیعی میان دو حزب دموکرات و جمهوریخواه با دو فلسفه مختلف برای اداره کشور پیش میآید و از این طریق هم تودههای مردم در جریان چگونگی مثلا بودجه بهداشت، راهسازی، آموزش و پرورش، کشاورزی و غیره قرار میگیرند اما در مورد بودجه نظامی تقریبا هیچ بحثی درنمیگیرد حتی در بحبوحه مخالفت با جنگ عراق بودجه پنتاگون به آسانی تصویب میشود. جالبتر آن که گاه این تنها رقم در بودجه است که حتی گاه بیش از آنچه رییس جمهور تقاضا میکند کنگره تصویب میکند و از این رو مردم به ندرت از کم و کیف و رقم آن اطلاع درست دارند و اصلا در مورد آن کنجکاوی میکنند.

از جمله کمتر آمریکایی میداند که با توجه به نسبت جمعیت ارتش آمریکا سه برابر ارتش چین است و یا بودجه نظامی آن نزدیک به ده برابر چین است و همین هفته گذشته چین اعتراض کرد که آمریکا با تبلیغات سوء بودجه نظامی آن کشور را بسیار بالاتر از واقعیت نشان داده ولی با این وجود این بودجه هنوز یک هشتم بودجه نظامی آمریکا است.

حال اگر توجه شود که کشوری روم قدیم و قدرت نظامی آن را الگوی خود قرار داده و هدف اصلیاش کسب قدرت نظامی است و طبق آمار رسمی حدود ۵۰ تا ۵۵ درصد بودجه آن مستقیم و غیر مستقیم در رابطه با صنایع نظامی است، پس نخستین دغدغه فکری رییس جمهور آن میباید مساله جنگ و گسترش قدرت نظامی و حرکت منظم این چرخ عظیم که محور اقتصادی ـ سیاسی این جامعه است باشد.

در سایه این قدرت نظامی است که سرمایهداری آمریکایی میتواند عملکرد گسترده خود را در سراسر جهان داشته و با کنترل منابع انرژی در حقیقت کنترل نبض اقتصادی رقبای خود در جهان را در دست بگیرد. حال میفهمیم که چرا آقای بوش در مبارزات انتخاباتی دور اول خود این همه از مساله انرژی و ضرورت کنترل آن سخن میگفت در حالی که من هم مثل عموم آمریکاییان متوجه این همه تکیه او بر انرژی که عمدتا به نظر نفت میآید نمیشویم زیرا در آن سالها مشکل ملموسی برای دسترسی به منابع نفتی نبود اما مسلما خبرگان و اهل فن و سرمایهدارانی که باید روی انتخاب یک کاندیدا سرمایهگذاری میکردند متوجه پیام او میشدند.

با این مقدمه برمیگردیم به موضوع سرمایهدار و اصل مهم برای موفقیت او. از نظر آقای بوش آمریکا باید به عراق میرفت تا با استقرار نظامی وسیع در خاورمیانه گلوگاه اقتصادی رقبای خود در چین، هند، آسیای دور و اروپا را در دست بگیرد. لذا همانگونه که بعدا برملا شد پس از واقعه یازده سپتامبر و آن حملات به نیویورک و پنتاگون از اندرو کارد (Andrew Card) رییس کارکنان کاخ سفید خواست که موضوع را به نوعی به عراق ربط دهد و بر طبق گزارش وی به کنگره، که در کتاب خود هم نوشت، هر چه او پافشاری کرد که چنین ربطی وجود ندارد و القاعده رابطهای با صدام ندارد و به گزارشهای سازمانهای امنیتی استناد کرد فایدهای نداشت.

لذا طبق اصل اول یعنی «تعیین سیاست کلان سرمایهگذاری» دولت آقای بوش تشخیص داده بود که میباید به عراق حمله کند. حال این که در این جریان افرادی مثل چنی در مورد استقبال از سربازان آمریکا دروغ میگویند، شرکتهای بسیاری در مناقصهها تقلب کرده و میلیونها بلکه میلیاردها دلار نامشروع میبرند، اعتبار آمریکا در جهان صدمه خورده چند هزار سرباز آمریکایی کشته میشوند؛ تودههای عرب به خشم میآیند، ایران قدرت بیشتری مییابد، همه و همه اینها نسبت به هدف اصلی جزئی و فرعی شمرده میشود.

حتی هنوز هم پس از جمع شدن این همه ضررهای جزئی بر روی هم و به زیر سئوال رفتن کلیت درستی این سرمایهگذاری، باز هم به نظر میرسد که حداقل نیمی از سیاستگذاران و صاحبان سرمایه در آمریکا درست بودن هدف را در کلیت آن قبول دارند. زیرا چرخ صنایع نظامی به خوبی میچرخد. خرج ارتش در موقع عمل چندان فرقی با دوران استراحت ندارد و باری سنگین بر بودجه کشور نیست، پایگاههای آمریکا در منطقه در سطح وسیعی گسترش یافته است، کنترل منابع نفتی خلیج فارس در دست آمریکا است. از همین روی هیچ یک از حریفان آقای بوش هم این جنگ را غیر انسانی، ظالمانه و ناحق نمیخوانند بلکه همه ایراد آنان بر ناشیانه و ناپخته عمل کردن این دولت است و به زبان تجاری این که با هزینه کمتر به همین سود یا سود بیشتر میشد رسید. ایراد آقای مککین این است که دولت بوش با نیروی کافی وارد عمل نشد لذا ضربهپذیر شد و اگر ایشان رییس جمهور شوند تا تسلط کامل بر منطقه عقب نخواهند نشست حتی اگر این جنگ، صد سال دیگر طول بکشد.

خانم کلینتون که نخست از حمله عراق دفاع کرده بود حال همه ایرادش این است که چرا برای خروج پس از حمله و پیروزی برنامهریزی نشده بود و ایشان سعی میکنند که این تسلط بر منطقه را با تکیه بیشتر بر دولت دست نشانده و حضور کمتر نظامیان آمریکایی در منطقه عملی کنند.

و آقای اوباما هم که از اول مخالف جنگ بودهاند علت مخالفت را نه کشتار بیش از یک میلیون نفر از مردم عراق و آوارگی دو میلیون عراقی و ویرانی وحشتناک بسیاری از شهرهای عراق و بر هم ریختن شالوده این جامعه یا به آتش کشیدن منطقه یا هر اصل اخلاقی و انسانی دیگر میداند بلکه مدعی هستند که اولویت با سرکوب القاعده در افغانستان بود و ضرر حمله به عراق هم رشد نیروهای تروریستی در آنجا است. به زبان تجاری یعنی هزینه بسیار برای سود کم شده و یا یک معامله غلط انجام گرفته و نه این که یک اصل اخلاقی و اسانی زیر پا گذارده شده است.

 

در بخش دیگر این نوشتار انواع روابط فعالین سیاسی ایرانیان خارج از کشور با آمریکا را با توجه به این تعریف از ماهیت سیاست ایالات متحده مورد بررسی قرار خواهم داد.

 


 

شناخت هویت سیاسی آمریکا

(۲)

ایرانیان در خدمت آمریکا

 

در بخش نخست این نوشتارایرانیان»، شماره ۳۶۷، مورخ ۱۴ مارچ ۲۰۰۸) نشان داده شد که آمریکا خالصترین و روراستترین نظام سرمایهداری جهان است و هدف نهایی آن کسب قدرت سیاسی و نظامی و افزایش هر چه بیشتر سود خود است. و اگر اروپا سراپا شیفته تمدن یونان است، در مقابل، مدلی که آمریکا از آن پیروی میکند اسطوره روم قدیم است.

همچنین گفته شد آمریکا در تعیین خط مشی سیاسی خود، همانند یک سرمایهدار موفق، به پیروی از همان الگو، دو اصل را همیشه در نظر دارد؛ دو اصلی که بیشتر از هر اصل دیگری هویت سیاسی آمریکا را شکل میدهد. یکی تعیین هدف نهایی و سودآوری آن است که برای دستیابی به این هدف مثل هر سرمایهگذار موفق نگران ضررها و خطاهای احتمالی در جزئیات نیست و چه بسا با بزرگنمایی این ضررها هدف نهایی خود را از چشم مردم پنهان نگه میدارد. و دیگری ارایه تصویری از خود به عنوان کشوری سهلگیر، سادهانگار و حتی سادهلوح که باز تاکتیکی است که یک تاجر موفق به کار میبرد تا رقیبان از او نهراسیده و در معامله با وی احساس راحتی کنند؛ تاکتیکی که منجر به تحریک حس طمع رقیب و افزایش حجم مبادله میشود و در نهایت سود بیشتری را نصیب صاحب چنین سیاستی میکند.

با توجه به این مقدمه، سیاست آمریکا در مورد ایران را اینچنین میتواند دید: سیاست کلان و هدف نهایی آمریکا تضعیف ایران به عنوان کشوری که الهامبخش و پرچمدار جنبش اسلامی بوده و مخالف سروری آمریکا در جهان و یکهتازی اسراییل در منطقه است میباشد. از این رو آمریکا تا جایی که اشتباهات تاکتیکی هدف استراتژیک چنین سیاستی را به خطر جدی نیندازد آن را دنبال میکند؛ حتی اگر در شرایطی مجبور به زیگزاگ زدن یا عقبنشینی شود. و در پیگیری این سیاست آمریکا بیمی ندارد از ایجاد آشفتگی و بیثباتی منطقه، افروخته شدن شعلههای جنگ در چندین کشور و همزمان با آن کاهش محبوبیت خودش در منطقه، و نیز بهرهگیری ایران از خطاهای تاکتیکی و سیاسی آمریکا و نیرومند شدن موقتی آن، فریب خوردن از مشاوران ایرانی و غیر ایرانی خود (که یا از سر ناآگاهی مشاوران است یا از سر سودجویی و حتی توطئه و فریب)، اجرای سیاستهای متضاد و متهم شدن به بیاخلاقی و به کار بردن سیاستهایی با استانداردهای دوگانه در رابطه با اسراییل و کشورهای دیگر منطقه، گریختن دشمن اصلی آن یعنی سران القاعده و مخفی شدن آنان در غارها، رشد عملیات جنونآمیز و وحشیانه تروریستها در رابطه با آمریکا و مهمتر از آن در رابطه با مردم منطقه.

آمریکا به دنبال ارایه تصویری از خود به عنوان یک دولت زیرک و آگاه که دارای نقشههای دراز مدت است نیست؛ یعنی آن تصویری که از کشورهای اروپا و به ویژه انگلستان در اذهان ماست. آمریکا حتی ترجیح میدهد که سیاستمداران و سیاسیون ایران برنامهریزان سیاسی آمریکا را مجموعهای سادهلوح، گیج و بیخبر بدانند تا با سرگرم شدن به شناخت و نقد این خطاهای تاکتیکی و بهرهگیری از آنها از شناخت هدف نهایی آمریکا غافل بمانند.

آمریکا، همچنین، ترجیح میدهد که مردم ایران نظام سیاسی این کشور را حکومتی سادهلوح و ناشی و بیخبر بدانند که با نادانی در چاله حیلهگران سودجوی ایرانی و عرب میافتد ولی با این وجود در سیاست خود دارای اصول اخلاقی است و به طور جدی نگران مسایل حقوق بشر بوده و همچنان خواستار قدرتیابی نیروهای دموکرات و اصلاحطلب در ایران است و این خواسته نشات گرفته از سودجویی آن نیست بلکه به پیروی از اصول اخلاقی و انسانی است و به همین سبب نیز دشمنی آن با حاکمان زورگو و مستبد ایران ریشهای و پایدار است و مردم میتوانند روی حمایتهای آمریکا از جنبشهای مردمی حساب کنند.

با توجه به این هویت سیاسی آمریکا، اکنون به بررسی و ارزیابی رابطه افراد و نیروهای اپوزیسیون ایرانی با ایالات متحده میپردازیم و آنان را اینچنین دستهبندی میکنیم.

 

۱ ـ کارگزاران

اینان هدف نهایی آمریکا، به ویژه دولت آقای جورج بوش، را همسوی و هممحور با خواسته خود میدانند؛ هدف سرنگونی سریع یا مرگ تدریجی حکومت جمهوری اسلامی. و در این راستا به بهرهگیری در آینده و دریافت پاداش امید بستهاند؛ امید این که آلترناتیو نظام جمهوری اسلامی شوند و یا در نظام جانشین به جایگاه و موقعیت مناسبی دست یابند. نیروهای شاخص این مجوعه نخست مجاهدین و سپس سلطنتطلبان هستند.

الف: سازمان مجاهدین خلق ایران.

مجاهدین به عنوان یک نیروی منسجم و سازمان یافته حتی برای بقای خود در زمان مبارزه نیز به یاری آمریکا نیازمندند ضمن آن که شانس بیشتری برای خود در فردای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی میبینند لذا نه تنها در هر گونه همکاری با آمریکا، و حتی جاسوسی برای آن، پیشقدم هستند بلکه تمام تلاش خود را میکنند تا آمریکا را آماده حمله به ایران کنند.

ب: منفردین.

همگام و همسوی با آنان ایرانیان منفردی هستند که تمام حیات سیاسیشان به این همکاری و ارایه خدمات به آمریکا بستگی دارد. اینان بهترین همکاران یا آلت دستهای نیروهای نومحافظهکار در آمریکا هستند و نومحافظهکاران با تبلیغ وسیع سعی در بزرگنمایی این افراد میکنند؛ آنان را با بوق و کرنا به عنوان رهبران دانشجویان معرفی کرده و کارنامه سیاسی درخشانی برای آنها میسازند و به دیدار مقامات بالای دولت نظیر معاون رییس جمهور میبرند. اما در عمل نشان داده شده که کارآیی این گروه بسیار محدود است و ده یک، حتی صد یک، کارآیی سازمان مجاهدین خلق را ندارند؛ نه اطلاعات با ارزشی در اختیار دارند و نه همانند سازمان مجاهدین منسجم بوده و افراد نفوذی در دستگاههای حکومت ایران دارند تا اطلاعاتی را مثل اطلاعات در مورد برنامه هستهای ایران در اختیار آمریکا بگذارند یا عملیات نفوذی و نظامی را که آمریکا در داخل ایران میخواهد ترتیب دهد به اجرا درآورند. لذا این افراد چون بادکنکی در لحظه ورود به صحنه باد می شوند و به زودی تبدیل به مهره فراموش شدهای در یکی از فکرانبارها یا موسسات مطالعاتی میشوند.

ج: سلطنتطلبان.

اما سلطنتطلبان چون سازمانی ندارند و عموما هم از زندگی مالی شخصی نسبتا خوبی برخوردارند لذا با همه وجود برای بقای خود به حمایت آمریکا بسته نیستند و بیشتر به امید پاداش احتمالی تلاشهای پراکندهای میکنند. همین ویژگی سبب شد که آنان در اوج خطر حمله آمریکا به ایران تابع حس وطنپرستی شده و حمله نظامی به ایران را رد کنند؛ هر چند این مخالفت از سوی بعضی از آنان بسیار قوی و از سوی برخی ضعیفتر بود. به طور کلی وجود دو خصوصیت در سلطنتطلبان کارآیی آنان را چنان ضعیف کرده که عملا دولت آمریکا و دول اروپایی حسابی روی آنها باز نمیکنند. یکی از این دو خصوصیت پراکندگی آنان در حدی است که آنها را تا مرحله افراد یا گروههایی کوچک با اهداف استراتژیکی و تاکتیکی بسیار متفاوت پایین آورده  به طوری که حتی شخص شاهزاده رضا پهلوی هم در آن جمع مرکزیتی ندارد. و دیگری عمل غیرحرفهای و در حقیقت تفننی و نوستالوژیک آنان است. با این وجود، به دلیل مهارتهایی که سلطنتطلبان در زمان حکومتشان به دست آورده بودند، از دانستن زبان گرفته تا آشنایی با ساختار حکومتی و اداری آمریکا و دول اروپایی، در تماس با مقامات آمریکایی موفقتر هستند و با در دست داشتن چند رادیو و تلویزیون و نشریات مختلف که آنها هم حاصل تجربیاتشان در حکومت گذشته است، با هیاهو و تبلیغ بزرگنمایی میکنند.

کوتاه کلام آن که برعکس دو گروه دیگر که حیات آنها به جلب حمایت آمریکا بسته است و در هر شرایطی ناگزیر از جلب رضایت این حامی هستند، حرکت سلطنتطلبان، چون آسیابی بادی، به شدت وزیدن باد بستگی دارد. برای مثال اعلام بودجه ۷۵ میلیون دلاری برای کمک به اپوزیسیون آنان را گرم میکند و در مقابل بیتوجهی دولتمردان آمریکایی به آنان سبب دلسردیشان میشود و بیشتر سرگرم زندگی شخصی خود میشوند و کار سیاست را محدود به حضور افرادی معدود در جلسات، برنامههای گهگاهی رادیو تلویزیونی و نوشتن مقالات میکنند. و حتی شاهزاده رضا پهلوی هم سرگرم زندگی شخصی خود میشود و به صدور گهگاه اعلامیهای بسنده میکند.

 

۲ ـ خدمتگزاران خردهگیر

اینان، ضمن آن که هدف نهایی آمریکا در مورد سرکوب و تعویض نظام جمهوری اسلامی را قبول دارند، به دلیل سوابق سیاسی و آموختههاشان نسبت به آمریکا و سلطهطلبی این کشور ایراد جدی دارند. به زبان ساده در مورد همراهیشان با آمریکا، به ویژه دولت آقای جورج بوش، زبان حالشان را چنین میتوان گفت: «از بد حادثه اینجا به پناه آمدهام».

از این جمع وسیع و پراکنده که هیچگونه تشکیلاتی ندارند اندکی از آنان از فعالان سیاسی خارج از کشور هستند که پیش از انقلاب یا عضو فعال کنفدراسیون و سازمانهای دانشجویی بودهاند و یا به عنوان هوادار آنها کارهایی میکردهاند. ولی بدنه اصلی این جمع از کسانی تشکیل شده که پس از انقلاب و سرخوردگی از آن یا به گزینش خود به خارج آمدهاند و یا جان خود را برداشته و به امید آیندهای بهتر و مبارزهای وسیعتر از ایران خارج شدهاند.

گفتنی است که اگر جمهوری اسلامی بلافاصله پس از پیروزی انقلاب و در ابتدای برقراری حکومت اسلامی راه آنان را میبست و به انواع حیلهها سعی در جلوگیری از خروج این افراد میکرد، حال ترجیح میدهد که آنها راهی خارج از کشور شوند تا از دردسر مخالفتها و مبارزات آنان در داخل کشور رهایی پیدا کند زیرا دستگیری و زندانی کردن آنان با وجود شبکههای وسیع خبری و اینترنتی موجود در جهان و افشاگری شجاعانه خانوادههای ایشان در سطح دنیا و وجود این همه اپوزیسیون در خارج از کشور برای حکومت بسیار گران تمام می شود. در حالی که رژیم به تجربه دریافته است که حضور این افراد در خارج از کشور بسیار کمتر مسالهساز است و در اوج خود استقبالی بزرگ از آنان میشود، مدتی در جلسات مختلف شرکت میکنند، جایزههایی به آنان داده میشود و پس از مدتی عقیم شده و در فضای سترون خارج از کشور گم شده و در بهترین صورت تبدیل به قهرمانان بازنشسته میشوند.

این افراد برای همراهی و همکاری خود با دولتمردان آمریکا به یک یا چند عامل زیر باور دارند و از سر این توجیهات است که در بسیاری از موارد بر آنند که این همکاری در راستای منافع مردم ایران است و حتی دیگران را از این که راه آنان را نمیروند سرزنش می کنند.

الف: نا آگاهی آمریکاییان.

اینان مدعی هستند که دخالت آمریکا در سرنوشت ایران امری است مفید و همه نابسامانیها و نادرستیهایی که انجام میشود و عوارض سوء آن در اثر همین نادانیهاست که گاه چون دوستی خاله خرسه میشود. از این روی وظیفه هر فرد سیاسی علاقهمند به بهبود اوضاع ایران این است که به مقامات آمریکایی در فهم و درک شرایط و مسایل ایران کمک کند تا آمریکا با دردسر و عوارض کمتری حکومت ایران را براندازد و به دست نیروهای صالح بسپارد. اینان از دادن هرگونه اطلاعاتی به آمریکا که جز خیر ایران را نمیخواهد دریغی ندارند و در عین حال تصمیمگیریهای مقامات آمریکا را در بست و چشمبسته نمیپذیرند. از جمله در مورد حمله به ایران این افراد، پس از دیدن سرنوشت عراق، با آن مخالفت کردند. گفتنی است که کمتر کسی از جمع این گروه پیش از آن که ناکارآیی این سیاست در عراق نشان داده شود در این زمینه اعتراض داشتند زیرا آنان قائل به نیت سویی از جانب آمریکا نیستند و بر آنند که حتی جهانگشایی آمریکا به نفع جهان سوم است.

بسیاری از طرحهایی که در برنامه محاصره اقتصادی ایران مطرح شده، به ویژه بخشهایی که سپاه و سران حکومت را هدف گرفته، حاصل رایزنیهای این گروه است. از آن جمله ایجاد آشوبهای داخلی، دامن زدن به مبارزات قومی، تلاش در نفوذ در مبارزات دانشجویان، اصناف، کارگران و رادیکالیزه کردن آنها، افزایش بودجه فعالیتهای تبلیغاتی آمریکا و اسراییل علیه دولت ایران از طریق وسعت بخشیدن به برنامههای رادیو و تلویزیون و شبکههای اینترنتی، جذب و جلب فعالان سیاسی داخل کشور و به ویژه جوانان، زنان و دانشگاهیان، به سیاستهای آمریکا، تبلیغ علیه نقش ایران در کشورهای اسلامی و آنچه ترغیب مسلمانان جهان به مبارزه با اسراییل و آمریکا خوانده میشود و در نتیجه دشمن کردن مردم ایران با مبارزات مردم فلسطین، لبنان، عراق و غیره.

ب: جهان دو قطبی.

گروههای وابسته به این نظریه بر آن هستند که جهان به طور کلی دو قطب دارد: قطب مترقی و مدرن و قطب مرتجع. و ما ناگزیر از حضور در یکی از این دو قطب هستیم.

آنان میگویند قطب مدرن جهان کشورهای پیشرفته به رهبری آمریکا است و رهبریت قطب مرتجع با ایران است. لذا ما باید از قطب مدرن جهان حمایت کنیم حتی اگر از نظر اخلاقی و آرمانی آن را کامل و مطلوب ندانیم. همچنین معتقدند غفلت از این اصول کلی باعث میشود که احساساتی چون ملیگرایی، استقلالطلبی، آرمانخواهی، مخالفت با امپریالیسم و یا سرمایهداری ما را به بیراهه بکشاند و آلت دست منافع دولتهای ارتجاعی چون جمهوری اسلامی کند.

از این زاویه است که کل حرکتهای اسلامی به نظر آنان خطرناک هستند؛ از القاعده و حزبالله لبنان گرفته تا اصلاحطلبان و روشنفکران دینی. در عوض اسراییل متحد بالقوه ایران در خاورمیانه است و اعراب و به ویژه فلسطینیان و حزبالله لبنان و سوریه دشمنان طبیعی ما هستند و حمایت از آنان مساوی است با آلت دست حکومتگران جمهوری اسلامی شدن.

اینان معتقدند استقلال مفهومی ارتجاعی و متعلق به یکی دو نسل قبل بوده و حاصل شرایط آن زمان و رسوبات ذهنی دوران مبارزات ضد استعماری و یا جنگ سرد میباشد. در جهان کنونی و عصر جهانی شدن (گلوبالیزاسیون) ملت مفهومی است سنتی که فقط در ذهنیت وجود دارد، مفهومی که عینیت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی خود را از دست داده و تبدیل به یک مفهوم انتزاعی و تصوری شده که سیاستمداران جهان سومی از آن برای پوشیدن ستمگریها و زورگوییها و چپاولهای خود و سرکوب کردن مخالفین خویش و گریز از فشارهای بینالمللی استفاده میکنند.

با پذیرش این مقدمات، همکاری و همدلی و کمک به آمریکا در مبارزه علیه ایران نه تنها مردود نیست بلکه وظیفه سیاسی و اخلاقی است زیرا به گمان اینان در جهان امروز تنها راه رسیدن به دموکراسی از طریق آمریکا است. اینان بر این باورند که نه تنها آمریکا هر جا رفته دموکراسی را با خود به آنجا برده بلکه از جنگ جهانی دوم به بعد هیچ کشوری به دموکراسی دست نیافته مگر آن که آمریکا زمینه و امکان آن را فراهم کرده بوده است.

البته از نظر آنان این ادعاها بدان معنی نیست که آمریکا کشوری کامل است و به دنبال سودجویی و قدرتطلبی نیست، یا این کشور اعمال خلاف اخلاق انجام نمیدهد و اینجا و آنجا حقوق بشر را زیر پا نمیگذارد و یا منابع کشورهای دیگر را به بهای اندک نمیخرد و یا در رفتن به عراق کنترل منابع نفتی را هم در نظر ندارد، بلکه باید توجه داشت جهان واقعی جهان نسبیتها است و آمریکا با توجه به این امر بهترین است و حمایت این کشور باعث نجات ما از دست فرهنگ و حکومت عقبمانده و ارتجاعی ما میشود و ما را از دست اعراب عقبمانده و فرهنگ ارتجاعی آنها نجات داده و به جرگه کشورهای مدرن و مترقی، که سمبل آن در منطقه اسراییل است، پیوند میدهد.

 

۳ ـ خودفریبی

از آنجا که کسب منافع همیشه عاملی نیرومند در فعالیتهای انسانی است و هر چقدر از جهان آرمانگرایان بیشتر فاصله میگیریم نقش این عامل قویتر میشود، منافع شخصی برای این افراد نقش مهمی بازی میکند و هرگونه صدای مخالفت وجدانیشان در این جو سودخواهی در نطفه خفه میشود تا جایی که در گذر زمان به باور کامل به عقیده خود میرسند؛ باوری که برای آنان شغلی آبرومند و نسبتا مرفه را هم به بار میآورد، بلندگوها را در اختیارشان میگذارد، تصویرشان را بر صفحه تلویزیونها ظاهر میکند، خیالی برای آیندهای سیاسی و موفق را در آنان زنده نگه میدارد، و آنان را به قدرت واقعی متصل میکند؛ هر چند در این اتصال همیشه غیرخودی باشند و اوج پروازشان چلبی و یا شاید حامد کرزای شدن باشد.

اما آنچه بیش از همه اینها آنان را بر سر شوق میآورد عکسالعمل شنوندگان آمریکایی آنان است؛ عکسالعملی سرشار از تحسین و تجلیل و شگفتی و اعتراف به بیخبری خود از این همه اطلاعاتی که اینان دارند و اگر در مقامی باشند یا به مقامی دسترسی داشته باشند قول به آن که این نظرات را در سیاست عملی آمریکا تا حد ممکن مراعات کنند.

این تشویقها چنان آنان را بر سر شوق میآورد که فراموش میکنند که حاصل همه همکاریهای آنان یک زندگی ساده کارمندی و یک حاشیهنشینی در قدرت است. و آن همه سفر و خانهبدوشی، و در هتلها به سر بردن و دور از خانواده از شهری به شهری رفتن، نه دری به قدرت واقعی میگشاید و نه آنان را بیشتر از کبوتر حرم و خدمتگزاری میکند که با یک قهر ارباب از در رانده میشود، نه یک رفاه اقتصادی واقعی و تامین شدهای برای آنان فراهم میکند، نه جایگاهی در صحنههای علمی به دست میآورند و نه احترامی را در صف مبارزات مردمی برای آنها به بار میآورد تا غرور و سربلندی خود را داشته باشند. این تشویقها و تحسینها نمیگذارد که آنها کمی با فاصله به زندگی خود نگاه کنند و حاصلی را که از این همه تلاش و بدنامی به دست میآورند ارزیابی نمایند.

اما مشکل اینجا است که این همه دلخوشی از این تشویقها و شگفتزدهشدنهای آمریکاییها به دلیل کمبود شناخت خود آنان از فرهنگ آمریکایی است. بدون درک دو ویژگی مهم این فرهنگ فهم تمام آن تشویقها و شگفتزده شدنها واقعی نخواهد بود. آن دو ویژگی فرهنگی که در ابتدای این مطلب اشاره کردم در تمام اعمال آمریکاییان از جمله مواجهه با این افراد نقش دارد. و چون دو ویژگی فرهنگی است ویژه طبقه خاص، گروه خاص یا رابطه خاصی نیست بلکه ویژگی بنیانی و اساسی این فرهنگ است که در همه جا به نوعی نقشآفرین است. در زیر به بررسی واقعی تشویقها و شگفتزده‌‌شدنهای پس از سخنرانیها و نوستهها در رابطه با همین دو ویژگی فرهنگی میپردازیم.

اخلاق فروشندگی: (salesmanship)

همانگونه که گفته شد سرمایهداری اساس فرهنگ آمریکایی است و فروشندگی پایهایترین ویژگی آن است، لذا اخلاق فروشندگی بر کل جامعه آمریکا حاکم است و همین امر دو ویژگی در این جامعه به وجود آورده است.

۱ ـ عملگرایی (pragmatism)

همانگونه که در بخش اول این نوشتار تشریح شد آمریکاییان مثل یک سرمایهدار موفق و یک فروشنده خوب هدف کلی سیاست خود را بر مبنای منافع خود در سطح جهان تعیین میکنند و نگران خطاها و ضررهای جزیی هم نیستند لذا در مجالس مشاوره و در کنفرانسها مثل یک فروشنده خوب وانمود میکنند که به حرفهای شما گوش میدهند و برای جلب رضایت شما نکتههای مثبتی از صحبت شما را برای تشویقتان تکرار میکنند اما تمام حواس آنان متوجه هدف خودشان است و در حقیقت به آن بخشی از سخنان شما گوش میدهند که آنان را برای فروش کالا یا برنامه سیاسی خود یاری میدهد و مابقی را به قول معروف از این گوش میشنوند و از آن گوش به در میکنند.

حاصل عدم درک این ویژگی از سوی آقای سید محمد خاتمی و آقای محمود احمدینژاد و مشاورانشان آن نطقهای فلسفی در سازمان ملل بود که از نظر آمریکاییان بیمعنی، بینتیجه و اتلاف وقت ارزیابی شدند؛ مطالبی فلسفی که از نظر یک انسان عملگرا بیمعنی است. یک سیاستمدار آمریکایی اطلاعات را صرفا برای خود اطلاع نمیخواهد. این که ایرانیان چه میاندیشند، چه احساسی دارند، اصلاحات مذهبی چه نقشی در سرنوشت و رشد فرهنگی ما دارد، آموزشهای حوزوی چه اثری در عقب نگهداشتن ذهنیت جامعه دارد، عقاید خرافی و چاه امام زمان چه تاثیراتی در رشد فکری جامعه دارد، مافیای نظامی چگونه با فسادهای مالی خود اقتصاد جامعه را به خطر انداخته، شکنجه و استبداد و اعدام چگونه ابزار تثبیت قدرت شدهاند، پاس حقوق بشر را نداشتن چگونه اخلاقیات و کرامت انسانی را در جامعه به خطر میاندازد، همه و همه، وقتی مورد توجه قرار میگیرند که در راه دستیابی به آن هدف کلی مفید باشند والا یک مشت سخنان فلسفی، اخلاقی و انتزاعی هستند که مورد توجه یک جامعه عملگرا نخواهد بود.

۲ ـ سودمندگرایی (utilitarian)

طبق این اصل برای ابراز مخالفت و بیان نظر واقعی خود نخست باید حساب کنید که سود و ضرر هر ابراز نظر چیست. ابراز نظر به خاطر صرف بیان حقیقت معنی ندارد و عملی است بیحاصل که فرد عاقل هدفدار از آن میپرهیزد. به همین سبب مخالفت خود را، اگر فایدهای در ابراز آن نیست، بهتر است بر زبان نیاورید. مثال گویای آن توصیهای است که به کارمندان میشود که اگر کارفرمایی در حق شما بیانصافی بسیار کرده و حتی شما را اخراج کرده است بهتر است با گرمی دست او را بفشارید و ضمن تشکر از او و این که از کار کردن با او لذت بردهاید با او خداحافظی کنید زیرا اگر میتوانید از او انتقام بگیرید و متقابلا به او ضربهای بزنید بهتر است با سکوت خود او را غافلگیر کنید و بعد از طریق مقامات قانونی ضربه اساسی خود را بر او وارد کنید؛ درست مثل عمل در فیلمها که طرف با غافلگیر کردم حریف مشت جانانهای به چانه او میزند. اگر هم امکان ضربهزدن ندارید چه لازم است که برای خود درد سر بیشتر ایجاد کرده و امکان استفاده احتمالی آینده از صاحب قدرتی را از خود سلبکنید.

ملاحظه میکنید که این پنهان کردن نظر، زدن ضربه غافلگیرانه، محاسبه سود در ابراز مخالفت در تمامی سطوح جامعه مراعات میشود. آمریکاییان هرگز از کالایی که نمیپسندند بد نمیگویند، از خانهای که نمیخواهند بخرند یا اجاره کنند هم تعریف میکنند و در اوج مخالفت خود در زبان روزمرهشان هیچوقت نمیگویند فلان کار را دوست ندارند بلکه میگویند آن کار بهترین و مطلوبترینی نیست که به دنبالش هستند.

اینگونه رفتار ممکن است از دید پارهای از خوانندگان غیراخلاقی، ریاکارانه و حتی منافقانه ارزیابی شود اما در فرهنگ آمریکایی رفتاریست متمدنانه که درگیری شخصی و خشونت را کاهش میدهد؛ دردسر کمتری برای صاحبنظر ایجاد میکند و بیشتر عقلانی است تا احساسی.

این الگوی رفتاری در کنفرانسها و نشستهای مشورتی نیز به کار گرفته میشود و اگر نظری را مخالف سیاست کلی خود یافتند با تشویقی و تحسینی سر و ته قضیه را هم میآورند اما دفعه بعد گوینده را به مجلس خود دعوت نمیکنند. به این ترتیب اگر فرد میخواهد در بازی بماند باید سیاست کلی را بشناسد و در آن چهارچوب صحبت کند مگر آن که مخالفخوانی وی بیآن که به سیاست کلی ضربهای بزند باعث گرمی بحث شود و نشانی باشد برای مراعات آزادی بیان.

چنین است که برای هر ایرانی که همکاری با دولت آمریکا را برمیگزیند یک راه بیشتر باقی نمیماند و آن ابراز نظر و حتی نقد در چهارچوب سیاست کلی است که دولتمردان و صاحبان قدرت با توجه به مصالح کلی آمریکا تدوین میکنند؛ مگر آن که نقد و مخالفت در رسیدن به آن هدف کلی مفید باشد.

بدینسان کسانی که با تصورات بسیار خوشخیالانه به این همکاری تن میدهند دیر یا زود از بازی کنار گذاشته میشوند و یا تبدیل میشوند به کارمندی، مشاوری و یا کارنامه بهدستی که برای گرفتن بورسی، بودجهای یا حقوقی کارمندی در گوشه ادارهای، در حاشیه قدرت، از این در به آن در سر میکشد.

آنچه گفته شد در رابطه با ایرانیانی است که راه همکاری با دولتمردان آمریکایی را در پیش گرفتهاند. والا در این جامعه دموکرات که یکی از آزادترین و اخلاقیترین جوامع جهان است کم نیستند افراد آرمانگرا و با اصولی که در نهادهای مردمی و مستقل از دولتی، با نهایت اخلاص و فداکاری، کار میکنند و همین نهادهای مردمی است که تا حد زیادی جلوی سوء استفادههای مالی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را در سطح جامعه میگیرد و سلامت نسبی آن را تضمین کند. همکاری ایرانیان با این موسسات و نقش آنان در حمایت از مبارزات مردمی ایران خود نیاز به نوشتاری دیگر دارد.