Samsum Kashfi:

 

 

 

 

 


  دکتر محمّد برقـعـی


 

 

 

پی‌آمدهاى حمله امريكا به عراق در ايران و منطقه

 

 قسمت اول

چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٨٢

 

حمله امريكا به عراق و پيامدهاى آن در منطقه همچنان بحث روز است. متفكران و سياسيون ايرانى نيز در سطح نسبتا گسترده‏اى به اين مسئله پرداخته‏اند كه نقطه‏نظرهاى انان را در يك نگاه كلى مى‌‏توان به دو دسته تقسيم كرد:

الف: كسانى كه معتقدند امريكا به دنبال سياست‏هاى توسعه‏ طلبانه خود به اين منطقه لشكر كشيده و حاصل كارش ويرانى و آشفتگى منطقه و افزايش نابسامانى‏هاست.

ب: طيفى كه معتقد است پي‏امد اين لشكركشى سقوط ديكتاتورها و يا تعديل ديكتاتورى آنان است و در نهايت به نفع ملت‏هاى منطقه و گسترش دموكراسى است.

 

در ميان گروه دوم برخى بر آنند كه امريكا به دلايل گوناگون منادى آزادى و خواهان گسترش ارزش‏هاى دموكراتيك است و برخى نيز كه به امريكا خوش‏بين نيستند و باور ندارند كه امريكا غم تامين منافع ملت‏ها و در نتيجه ستيز با ديكتاتورها را دارد، باز بر آن هستند كه هرچند امريكا براى تامين منافع خود به عراق رفته است اما حاصل آن به هر حال به نفع ملت‏هاى منطقه است زيرا انان را از دست ديكتاتورهاى بومى خود نجات مى‌‏دهد و اين جوامع سنتى اسير اعتقادات و سنت‏هاى عقب‏مانده را به سوى مدرنيته مى‌‏كشاند و ارزش‏هاى مدرن و متمدنانه را بر منطقه حاكم مى‌‏كند.

 

پيروان هر يك از اين دو نظريه با آن كه از موضوع مشخصى صحبت مى‌ كنند اما نظر و اعتقادشان ريشه در نگرش آن‏ها به كل هويت امريكا دارد. اكثر پيروان نظريه اول يا در شمار نيروهاى چپ هستند كه امريكا را امپرياليست، توسعه‏طلب و غارتگر مى‌‏دانند و اين باور را از دوران جنگ سرد ميان دو ابرقدرت همچنان با خود همراه دارند، يا اسلامى‏هايى هستند كه علاوه بر اين كه زير تاثير شديد نظريه چپ‌ها مى‌‏باشند، بنا بر باور دينى خودشان نيز، بويژه در اثر آموزش‏هاى آقاى خمينى، امريكا را بارزترين نمونه يك دولت طاغوتى و تجاوزگر كه به دنبال ويران كردن جهان اسلام است مى‌‏دانند. و بالاخره روشنفكران و نويسندگان ديگرى كه از زواياى متفاوت به اين نتيجه رسيده‏اند.

 

پيروان نظريه دوم كه طرف توجه اصلى اين نوشتار است طيف بسيار گسترده‏اى را تشكيل مى‌‏دهند كه در سال‏هاى اخير در ميان ايرانيان داخل و خارج از كشور رشد بسيار سريع داشته‏اند و تعلق به خطوط فكرى كاملا متفاوت و حتى متضادى دارند و به همين سبب از پايگاه متفاوت فكرى و به دلايل مختلف به اين برداشت رسيده‏اند. از سلطنت‏طلب‏ها و مشروطه‏خواهان كه بسياريشان رؤياى تكرار ٢٨ مرداد را در سر دارند تا مسلمانان فرزند انقلاب كه پاره‏اى از آنان هنوز هم دل در گرو آموزش‏هاى امام خمينى و حفظ نظام جمهورى اسلامى دارند و يا چپ‌هايى كه يا ديگر خود را ماركسيست نمى‏دانند يا بر آن هستند كه ماركسيست واقعى آنان هستند و نه پيروان لنين چه رسد به استالين و يا مائوتسه‏تونگ و تروتسكى و ديگر ماركسيست‏هايى كه به جنبش سوسياليستى و يا ماركسيستى اروپاى غربى تعلق ندارند. از ميان اين طيف گسترده به چند نمونه مى‌‏توان اشاره كرد.

 

محسن حيدريان يار و هم‏قلم آقاى بابك امير خسروى از توده‏اى‏هايى كه نه تنها از آن حزب بريده بلكه راه آن را يكسره خطا مى‌‏داند و بر آن است كه امريكا پيام‏‌آور و عامل گسترش مدرنيته است و در نتيجه معتقد است چپ‌هايى چون خانم مليحه محمدى در اثر نفهميدن اين مهم از زمان عقب مانده‏اند و هنوز به آموزش‏هاى دوران جنگ سرد اعتقاد دارند و از اين روست كه همچنان با امريكا سر ستيز دارند. با اينهمه و عليرغم تمام اين ادعاها محسن حيدريان تقريبا هيچ جوابى به نقد بسيار ظريف و مستدل خانم محمدى نمى‏دهد جز آن كه اورا متهم مى‌‏كند كه از قافله مدرنيته كه امريكا رهبرى آن را بر عهده دارد ، عقب‏مانده است.

 

مرتضى مرديها كه هم سنت چپ‌ را حفظ كرده و هم جزو انقلابيون مسلمان است و در مجالس درس دكتر عبدالكريم سروش هم شركت مى‌‏كرده و در جناح اصلاح‏طلب درون كشور هم فعال است و جزو ارباب جمعى روزنامه «جامعه» نيز بوده و با شمس‏الواعظين هم سفره است، در شماره ٢٣ مجله «آفتاب» طى مقاله مفصلى با جسارت بسيار عنوان مى‌‏كند امريكاستيزى يك سنت ويرانگر و ميراث چپ‌ است كه اسلامى‏ها هم به خاطر حفظ منافع خود آن را دامن زده و از اين كشور يك امپرياليست بى‏رحم ساخته‏اند. او در دفاع از امريكا تا به آنجا پيش مى‌‏رود كه كشتار وسيع اين كشور در هيروشيما و فروريختن بمب اتمى در ژاپن و يا جنگ خونينش در ويتنام را هم توجيه مى‌‏كند و معتقد است كه امريكا براى جلوگيرى از فجايع و جنايات وسيع‏تر عليه بشريت ناگزير اين داروى تلخ را خورده و به ديگران هم خورانده است و حتى در كودتاى ٢٨ مرداد نيز گناه چندانى ندارد و سفارت امريكا در ايران هم كار خطايى نمى‏كرده و بى‏جهت لانه جاسوسى خوانده شده است و اين همه آشوب و امريكاستيزى حاصل تبليغات دوران جنگ سرد و متاثر از انقلاب چپ‌ها و بالاخره موج‏سوارى روحانيتى است كه به بهانه مبارزه با امريكا به دنبال سركوب مخالفين خود بودند. و خلاصه اين كه از نظر او نقش امريكا در جهان در مجموع بسيار مثبت و سازنده بوده است و در بسيارى از موارد اين كشور متحمل هزينه و زحمت بى‏مزد براى گسترش دموكراسى و مدرنيته در جهان مى‌‏شود.

 

از سوى ديگر اكبر گنجى در مانيفست جمهوريخواهى خود امريكا را پيامبر دموكراسى و آزادى مى‌‏خواند و با آن كه چون مرتضى مرديها اين كشور را خيرخواه و تقريبا بىگناه نمى‏داند ولى بر آنست كه به يمن كشورگشايى و قدرت جنگى اين كشور بود كه ژاپن و آلمان صاحب دموكراسى شدند؛ خدمتى كه به قول او فلاسفه و متفكران آلمان نتوانستند در حق كشورشان بكنند و لذا رشد هر دو اين جوامع وامدار اشغالگرى‏هاى امريكا است.

در ميان اين طيف چهره بسيارى از اصلاح‏طلبان چون احمد زيدآبادى را در داخل و يا در خارج، از جمله نيما راشدان و دلبستگان جديد سلطنت، چون باقر پرهام، را مى‌‏توان ديد. بگذريم از آقاى عليرضا نورى‏زاده و يا سلطنت‏طلبان گرداننده راديوها و تلويزيون‏هاى ايرانى در خارج كه هر روز و هر ساعت به دعاگويى از امريكا مشغولند و اين كشور را نجات‏بخش منطقه دانسته و اصلاح آينده ايران را هم در گروه حملات امريكا مى‌‏دانند.

 

يكى از مسايلى كه مباحث و نتيجه‌گيرى‏هاى اين دو گروه را مغشوش مى‌‏كند - تا مرتبه‏اى كه گاه به جاى آن كه به مباحث يكديگر پاسخ دهند هر كس حرف خود را مى‌‏زند و مثل دو خط موازى و گاه متنافر عمل مى‌‏كنند - متمايز نكردن سياست داخلى امريكا از سياست خارجى آن است. زيرا در بسيارى از موارد عملكرد يك كشور در رابطه با مردمش كاملا مى‌‏تواند در تضاد با عملكردش با ديگر كشورها باشد. ايجاد اين آشفتگى ذهنى براى تبليغات سياسى امرى است رايج. از جمله امريكا براى توجيه و يا پنهان كردن اعمال زشت خود در بيرون از مرزها، زيبايى‏هاى نظام خود در داخل كشور را به رخ مى‌‏كشد و مواردى نظير اين كه در اين كشور رئيس جمهور را هم به پاى ميز محاكمه مى‌‏كشانند و آزادى بيان هست و به حقوق فردى احترام گذاشته مى‌‏شود را تبليغ كرده و بزرگ مى‌‏كند. در مقابل نيز مخالفان امريكا با برجسته كردن جنايات اين كشور در جهان سوم تا جايى پيش مى‌‏روند كه حتى دموكراسى امريكا براى مردمش را هم قلابى مى‌‏خوانند و جامعه امريكا را مشتى مردم ناآگاه و اسير دست مطبوعاتى در خدمت كمپانى‏هاى بزرگ مى‌‏دانند.

 

اين نكته به ظاهر بسيار بديهى و ساده، كه حتى به نظر پيش پا افتاده و توضيح واضحات مى‌‏رسد، سبب مى‌‏شود كه سردمداران امريكا به آسانى به مردم اين كشور و علاقه‏مندان به ارزش‏هاى حاكم بر جامعه امريكا بقبولانند كه علت اصلى مخالفت مردم خاورميانه و مسلمانان با اين كشور عدم قبول ارزش‏هاى فرهنگى امريكا چون آزادى، دموكراسى، احترام به حقوق فردى و غيره است، يعنى آنچه مردم امريكا شاهد وجود و حضور آن در جامعه خود مى‌‏باشند. و در مقابل حاكمان ملت‏هاى زجركشيده از امريكا - از جمله ايران و بسيارى از كشورهاى مسلمان همانند اقمار اتحاد شوروى سابق - امريكا را به مردمشان به صورت كشورى معرفى مى‌‏كنند كه انحراف اخلاقى، فريب‏كارى و ستمگرى بر آن حاكم است. آن‏ها چنين مى‌‏كنند تا ملت‏هاى اين كشورها بدون داشتن تصورى از جهانى بهتر به آنچه كه دارند با تمام كمبودهايش تن بدهند.

 

با تفكيك اين دو سياست است كه مى‌‏توان قضاوتى درست‏تر از رابطه امريكا با ايران و كشورهاى ديگر جهان سوم به دست آورد و به درك درست‏ترى از مفهوم استقلال و ايرادها يا مزاياى وابستگى يا حتى غربزدگى رسيد و مخالفت با امريكا را نشان سنت‌پرستى و مخالفت با مدرنيته ندانست و يا حمايت و علاقه به امريكا را مساوى عامل و جاسوس امريكا بودن و غربزدگى و نوكرى اين كشور ندانست، و مردم امريكا از ديدن آمارى كه در (World Value Survey) از سوى مركز مطالعه ارزش‏هاى جهانى انتشار داده مى‌‏شود شگفت‏زده نشوند كه در آن نشان مى‌‏دهد مردم خاورميانه و كشورهاى اسلامى حتى بيشتر از مردم خود امريكا طالب ارزش‏هاى سياسى فرهنگ امريكا هستند. براى مثال ٩٢ تا ٩٩ درصد مردم تركيه خواستار ايجاد نهادهاى دموكراتيك در آن كشور هستند در حالى كه در خود امريكا اين رقم ٨٩ درصد است. و يا درصد كسانى كه وجود «رهبر قدرتمند»ى را كه «غم پارلمان و انتخابات را ندارد» به شدت رد مى‌‏كنند در كشورهاى غربى و اسلامى يكى است در حالى كه نه تنها روشنفكران غرب بلكه بسيارى از روشنفكران كشورهاى اسلامى فكر مى‌‏كنند توده مردم در اين كشورها تاييدكننده «ديكتاتور صالح» هستند.

 

اين خطا در نگرش را در بالاترين سطوح فكرى شاهديم تا جايى كه ساموئل‌هانتيگتون بر آنست كه انگيزه اصلى مخالفت كشورهاى اسلامى با غرب بر سر نپذيرفتن ارزش‏هاى سياسى غرب است؛ نظرى كه از سوى بسيارى چون برنارد لوئيس و پلى توين‏بى تاييد مى‌ شود در حالى كه ادوارد سعيد به درستى مى‌گويد كه اگر امريكا در خاورميانه فقط يك ملت را دوست داشته باشد ملت ايران است كه عاشق ارزش‏هاى سياسى امريكا هستند.

اين مسئله البته در تاريخ تازه نيست، از جمله ايرانيان، بويژه توده‏هاى آن، با آن كه اسلام را به سرعت پذيرا شدند اما بيش از دو قرن با آورندگان اسلام يعنى اعراب جنگيدند و هنوز پس از ١٤ قرن با وجود آن كه اسلام جزء جداناپذير فرهنگ آنان شده و عميقا در وجدان جامعه ريشه دوانيده است، اعراب را به خاطر اشغال ايران و تسلط بر آن نبخشيده‏اند و يا هندى‏ها با آن كه نظام سياسى و حقوقى خود را به تقليد از انگلستان شكل داده‏اند اما با همه وجود از انگليس‏ها بدشان مى‌‌آيد.

 

از آنجا كه در اين نوشته هويت امريكا در رابطه با عملكردش در ايران و خاورميانه مورد بحث است، با در نظر داشتن اين تفكيك و جدايى به بررسى عملكرد خارجى اين نظام و هويت آن از نظر روابطش با ما و جهان سوم مى‌‏پردازيم بى آن كه كارى به هويت سياسى داخلى آن داشته باشيم.

 

آمريكاييان پيوسته مى‌گويند و به آن افتخار مى‌‏كنند كه نه تنها نظام حكومتى آنان مردم‏سالار است، بلكه سخت مى‌‏كوشند كه دموكراسى را بر جهان حاكم كنند. آن‏ها از افتخارات خودشان در دموكراتيك كردن آلمان و ژاپن و نيز از فداكارى‏ها و جانفشانى‏هاى بى اجر و مزدى كه در اين راه كرده‏اند سخن مى‌گويند. اين نظر را نه فقط تعداد روزافزونى از روشنفكران ايرانى هم قبول دارند (كه نمونه‏هايى از آن را در بخش اول اين نوشتار آوردم) بلكه در دنيا هم روشنفكران فراوانى هستند كه همين نظر را دارند؛ حتى كسانى چون اوريانا فالاچى كه شهرت جهانيش را مديون افشاى بيدادگرى‏هاى آمريكا در ويتنام است. اين تاييدها در هنگام جنگ يوگسلاوى شروع به اوجگيرى كرد و در حمله آمريكا به افغانستان به نقطه اوج خود رسيد و يادآور اعتبار پس از جنگ جهانى دوم آمريكا شد. ولى اكنون با درگيرى نظامى آمريكا در عراق و افروختن آتش جنگ با آن كشور بسيارى از مردم جهان بار ديگر اين ادعاى هويتى آمريكا را مورد ترديد جدى قرار داده‏اند.

 

آمريكاييان و علاقه‏مندان آن‏ها مدعى هستند كه هيچ ابرقدرتى در طول تاريخ اين همه خوددار نبوده و اسب جاه‏طلبى خود را تا بدين حد لگام نزده است. آن‏ها مى‌گويند آمريكا جز در مواقعى كاملا اجبارى و از سر ناگزيرى در انديشه كشورگشايى از طريق جنگ نبوده؛ حتى نه در حد فرانسه و انگليس كه يك دهم امكانات آمريكا را نيز نداشته و ندارند. اين را نه تنها دولت آقاى بوش و طرفدارانش هر روز تكرار مى‌‏كنند بلكه بسيارى از روشنفكران جهان سوم، از جمله محسن حيدريان و مرتضى مرديها، هم به آن باور دارند.

 

آمريكاييان در سطح وسيعى تبليغ مى‌‏كنند كه آنان هميشه به دنبال گسترش دموكراسى در جهان بوده و هستند تا جايى كه پروا ندارند كه نظام خود را يك نظام ايدئولوژيك بدانند كه به دنبال ترويج دموكراسى در جهان است و «موج سوم دموكراسى» به طور عمده وامدار تلاش‏هاى آنان است. كوتاه كلام آن كه آنان چنين مى‌‏نمايند كه گويى آمريكا پيامبر آزادى و دموكراسى در جهان امروز است؛ همانگونه كه فرانسه پيامبر ارزش‏هاى دوران روشنگرى بود. به كمتر نويسنده و كوشنده سياسى در آمريكا بر مى‌‏خوريد كه جز اين بيانديشد. نامه معروفى كه ساموئل‌هانتيگتون و فوكوياما همراه با حدود صد نفر صاحب نام ديگر در حمايت از آقاى بوش و سياست‏هايش امضا كردند نيز بر همين ادعا استوار بود.

 

اما روشنفكران جهان سومى كه از آمريكا حمايت مى‌‏كنند، از جمله شاهدانى كه در بالا نام بردم، يك چنين اعتبار اخلاق سياسى را براى آمريكا قائل نيستند، بلكه بر آنند كه آمريكا بيشتر به دليل ساختار اقتصادى خود خواستار دموكراسى و بازار آزاد است. آن‏ها مى‌گويند منافع اين ابرقدرت با نظام‏هاى مردم‏سالار و در جوامع آزاد كه گسترش اطلاعات در آن‏ها جريان دارد بيشتر همخوانى مى‌‏كند زيرا كنترل عصر اطلاعات در دست آنان است و جهانى شدن سرمايه ناگزير خواستار جهانى شدن ارزش‏هاى سرمايه‏دارى نيز هست و امروزه رهبرى اين جهان با آمريكا است. و از آنجا كه در سياست نتيجه و دستاورد مهم است نه نيت، بنابراين آن‏ها از آمريكا حمايت مى‌‏كنند زيرا اين كشور را علاقه‏مند به گسترش مدرنيته و تسلط دموكراسى و ارزش‏هايى كه در فرهنگ آن كشور جا افتاده است، براى جهان سوم هم، مى‌‏دانند.

 

بر مبناى همين باورهاست كه مردم به جان آمده از زورگويى‏ها و ستمگرى‏هاى روحانيت انحصارگر حاكم بر ايران چشم اميد به آمريكا دوخته‏اند كه به نجات آنان بيايد. اين خواسته را عموم مردم كوچه و بازار آمريكا مى‌‏دانند و خانم كريستيان امان‏پور هم چند سال قبل تحت عنوان بازديدى از سرزمين مادريش اين پيام را از طريق CNN به گوش جهانيان رساند. هرچند خواسته آنان از اين دخالت آمريكا عموما سطحى و صرفا به اميد برخوردارى از لذايذ مادى زندگى است.

 

اما در چند سال اخير و بويژه با به بن‏بست رسيدن حركت اصلاحات است كه تعداد روزافزونى از روشنفكران ايرانى نيز چشم اميد به آمريكا دوخته‏اند. و در جريان عراق در چهره صدام آيت‏الله‏هاى حاكم را مى‌‏ديدند و كسانى كه از آن‏ها نام بردم به همين اميدها از آمريكا و سياست‏هايش به درجات مختلف حمايت مى‌‏كنند ومثل عموم مردم آمريكا انتظار داشتند كه عراقى‏ها پايكوبان و دست‏افشان به استقبال نجات‏دهندگان خود بروند. مردم آمريكا هم موضوع نجات بخش بودن خود را چنان باور دارند كه اتهام اشغالگرى را بر دولت آقاى بوش حاصل تبليغات دولت‏هاى اروپايى مى‌ دانند كه يا به دنبال منافع و مطامع خود در منطقه هستند يا از سر حسادت و تنگ‌نظرى از محبوبيت و نفوذ آمريكا بيم دارند. و هر آنچه را هم كه در اثر تبليغات اروپايى‏ها نيست حاصل تعصب و عقب‏ماندگى ملت‏هاى مسلمان مى‌‏دانند كه ارزش‏هاى والاى فرهنگ آمريكا را بر نمى‏تابند و مى‌‏خواهند هرچه بيشتر به گذشته‏ها برگردند.

 

اما بايد ديد كه آيا واقعا سياست خارجى آمريكا چنين خصوصيتى داشته و دارد و دفاع كسانى چون آقاى مرتضی مرديها از آن درست است؟ و چون محسن حيدريان مى‌‏توان به اين نجات‏بخش دل بست؟ نگاهى سريع كنيم به اين مطلب از سه زاويه تاريخى، فرهنگى و اقتصادى:

يكى از نكاتى كه اين روزها در مورد آمريكا تكرار مى‌‏شود و آقاى مرديها به زبانى و آقاى حسين زاهدى در نشريه «نگين»، شماره ١٧، به زبانى ديگر مطرح كرده است آن است كه بدنامى آمريكا به طور عمده حاصل تبليغات شوروى سابق در «جنگ سرد» با غرب است تا عملكرد آمريكا. اين انديشه از سوى چپ‌ها عموميت يافته و از جمله آقاى زاهدى مى‌‏نويسد: «شوروى نه از جهت توان نظامى و نه از جهت قدرت توليد اقتصادى ياراى مقابله با آمريكا را داشت، بنابراين تمام نيروى خود را در تبليغات سياسى و فرهنگى بر عليه آمريكا و نظام سرمايه‏دارى به كار گرفت. و اين چنين نظام را وسيله به بند كشيده شدن توده‏هاى عظيم و غارت و استعمار آن‏ها و حتى عامل ديكتاتورى قلمداد كرد به گونه‏اى كه وجود شر در جهان را مربوط به اين سيستم دانست».

 

درست است كه شوروى سعى مى‌‏كرد كه آمريكا را عامل همه بدبختى‏هاى جهان سوم معرفى كند اما اولا گويى اين نويسندگان فراموش كرده‏اند اين تبليغات منفى دوجانبه بود و لذا خود آنان هم در داورى‏هايشان مى‌‏توانند تحت تاثير تبليغات آمريكا گناهان اين كشور را كمرنگ و گناهان شوروى را پررنگتر ديده باشند و از همين زاويه در چاله قاطى كردن سياست داخلى و خارجى آمريكا كه به آن اشاره كردم افتاده باشند. اين كه استالين و رهبران كمونيستى با ملت خودشان با خشونت و بى‏رحمى بسيار رفتار كرده‏اند (كارى كه رهبران سياسى آمريكا هرگز با ملتشان نكرده‏اند) دليل آن نمى شود كه اين امر در سياست خارجى اين كشورها هم اتفاق افتاده باشد، بلكه برعكس مى‌‏توان گفت كه آمريكا در خارج از كشور خود به مراتب بيشتر مرتكب بى‏رحمى و جنايت شده است و نه تنها به دنبال رشد دموكراسى در بسيارى از اين كشورها نبوده بلكه عامل خفقان و ديكتاتورى و فقر اين كشورها شده است. از جمله انچه كه در ويتنام كرده و يا انچه كه در سراسر كشورهاى آمريكاى لاتين و افريقا در سركوب نيروهاى مردمى و سرنگونى حكومت‏هاى منتخب مردم كرده است و در اكثر كشورها از طريق كودتا رژيم‏هاى مردم‏سالار را سرنگون و ديكتاتورهاى بى‏رحم را حاكم كرده است كه از اين فهرست طولانى براى نمونه مى‌‏توان از شيلى، اندونزى، ايران و كنگو نام برد كارى كه ديكتاتورهاى بى‏رحم و خونخوارى چون استالين و جانشينانش به اين شدت و وسعت نكردند بلكه حتى بسيارى از نهضت‏هاى رهايى‏بخش جهان وامدار حمايت‏هاى آن كشور بودند.

 

نگاهى به چند رقم اقتصادى هم نشان مى‌‏دهد كه آمريكا برخلاف آنچه كه اين انديشمندان ايرانى مى‌ پندارند كشورى توسعه‏طلب و مهاجم است و منافع آن به مقدار زيادى در گرو فروش اسلحه و اشغال و توسعه‏طلبى مى‌‏باشد تا كمك به رشد حكومت‏هاى مردم‏سالار. نزديك به ٤٩ درصد بودجه آمريكا مستقيم و غيرمستقيم به صنايع نظامى تعلق دارد. بودجه نظامى آمريكا به تنهايى دو برابر بودجه نظامى مجموعا ١٨ كشور بزرگ اروپا است. بودجه نظامى چين ٤ درصد بودجه نظامى آمريكا است و حتى تعداد نفرات ارتش آمريكا نسبت به كل جمعيت آن كشور٥/٢ برابر ارتش بزرگ چين است.

 

يك گردش كوتاه در شهر واشنگتن (پايتخت ايالات متحده) نشان مى‌‏دهد كه چرا سياست اين كشور بر مبناى قدرت نظامى استوار است و چرا الگوى فرهنگى آمريكا روم باستان است تا يونان قديم و يا فرهنگ دوران رنسانس و عهد روشنگرى اروپا. تقريبا هيچ خيابانى و ميدانى در شهر واشنگتن به نام يك نويسنده، شاعر، فيلسوف يا عالم نيست. بلكه همه آنچه هست نام سرداران جنگى و سياستمدارانى است كه در جنگهاى گوناگون موفقيت چشمگير داشته‏اند؛ مردانى سوار بر اسب و شمشير اخته در دست يا بر كمر. حاصل چنين فرهنگى است كه موجب مى‌ شود مبارزات ضد جنگ در آمريكا از همه كشورهاى ديگر كم‏رنگتر باشد. همين كه آقاى بوش در جنگ يك طرفه‏اى كه نتيجه‏اش از پيش معلوم بود برنده شد محبوبيت او به بيش از ٧٠ درصد رسيد؛ همان محبوبيتى كه در جنگ خليج فارس نصيب پدرش شد. در هيچ يك از اين دو جنگ كشتار مردم بيگناه براى مردم آمريكا اهميتى نداشت. در اين مورد بايد توجه داشت كه مخالفت با جنگ ويتنام هم بيش از آن كه از زاويه اخلاقى و همدردى با مردم ويتنام باشد به دليل كشته شدن سربازان آمريكايى بود.

 

با اين همه بحث درباره هويت آمريكا هدف اين نوشته نيست بلكه با بيان اين نكات بر آن هستم كه نشان دهم اين دست از نويسندگان و هم‏انديشان آنان كه فكر مى‌‏كنند آمريكا از ساير امپراتورى‏ها و ابرقدرت‏ها در طول تاريخ كمتر توسعه‏طلب و جنگ افروز بوده است در اشتباهند. و اين خطا در نگرش سبب مى‌ شود كه اين افراد اميد داشته باشند كه حضور نظامى آمريكا در منطقه سبب شود كه اين جوامع با پرداخت هزينه‏اى محدود از دست ديكتاتورهاى بومى خود نجات پيدا كنند و آمريكا دست آنان را گرفته و به خاطر منافع خودش اگر به زور هم شده اين عقب‏ماندگان را به سوى مدرنيته و دموكراسى، كه در درون خود آمريكا حاكم است، هدايت كند.

هدف اصلى اين نوشته آن است كه نشان دهد آيا وجود آمريكا در منطقه به نفع ايران و خاورميانه خواهد بود يا نه؟ و آيا همانگونه كه نويسندگان مورد بحث و جمع رو به افزايشى از مردم ايران مى‌‏انديشند، حضور آمريكا در منطقه سبب مى‌ شود كه روحانيت حاكم زير فشار شديد قرارگيرد و همين موضوع فرصتى را فراهم اورد كه يا خود آمريكا و يا نيروهاى مردمى به پشتگرمى آن ملت ايران را از شر حكومت ولى فقيه نجات دهند و حكومتى مردم‏سالار از نوع آمريكا را جايگزين نظام سركوبگر و عقب‏مانده دينى موجود كنند و يا برعكس حضور آمريكا سبب تشنج هرچه بيشتر در منطقه، ضعيف شدن مبارزات نيروهاى مردمى و تثبيت قدرت راست افراطى انحصارگرا در چند سال آينده خواهد شد؟

 



 

پيامدهاى حمله آمريكا به عـراق در ايران و منطقه

(قسمت دوم و پايان)

شنبه ٢٤ خرداد ١٣٨٢

 

اين كه آيا حضور نظامى آمريكا در خاورميانه سبب رشد دموكراسى و از بين رفتن ديكتاتورها، بويژه حكومت ولى فقيه، مى‏شود و يا برعكس حداقل تا چند سال آينده سبب قدرت گيرى نيروهاى انحصارگر در ايران و آشفتگى و ناامنى در كل منطقه خواهد شد، موضوع اين بخش از نوشته است. براى درك بهتر اين مطلب نخست بايد روشن شود كه چرا آمريكا به عراق حمله كرد و چرا بلافاصله پس از آن دارد براى ايران خط و نشان مى‏كشد.

 

آمريكا از لشكركشى به عراق دو هدف اساسى دارد:

الف: كنترل منابع نفتى؛ و از اين طريق كنترل ساير كشورهاى رقيب در آسيا و اروپا و تثبيت قدرت خود به‏عنوان نيرومندترين كشور جهان.

البته همانگونه كه آقاى حسين زاهدى هم به درستى نوشته‏اند، آمريكا مى‏توانست بدون راه‏اندازى جنگ هم كم و بيش به اين هدف برسد زيرا تمامى كشورهاى نفت‏خيز منطقه آنچنان طالب حضور سرمايه‏هاى آمريكايى در كشور خود هستند كه حتى براى جلب اين سرمايه‏داران با يكديگر به رقابت مى‏پردازند تا شايد بتوانند با كمك مالى و فنى كمپانى‏هاى آمريكايى طلاى سياه خود را از زير خاك استخراج كرده و به بازار جهانى عرضه كنند.

ب: مبارزه با تروريسم‏

مورد دوم موضوع ترس از تروريسم است كه در چند سال اخير سخت زير پوست آمريكا و اروپا رفته است و واقعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ نيز اين خطر را كاملا ملموس كرد. اما در مقابل اين پديده كه مبارزه با آن و سركوب آن بسيار سخت است دو راه بيشتر در پيش نيست: يكى از بين بردن انگيزه تروريسم و خشكاندن منابع تغذيه آن و ديگرى سركوب و نابود كردن تروريست‏ها.

 

مقابله ريشه‏اى با تروريسم

مورد اول نيازمند تغيير اساسى در سياست خارجى آمريكا نسبت به حمايت اين كشور از حكومت‏هاى فاسد و ديكتاتور و دست‏نشانده خودش، و نيز حمايت بى‏دريغ از اسراييل مى‏باشد. اگر در مورد اول آمريكا با پذيرش مقدارى خطر قادر به انجام چنين كارى باشد (همانگونه كه در مورد شاه ايران عمل كرد و همانگونه كه در ديگر نقاط جهان چون آمريكاى لايتن و افريقا اقدام به چنين كارى كرد) نشان داده است كه در مورد دوم كاملا ناتوان است، زيرا لابى اسراييل در آمريكا چنان توانمند است كه هر سياستمدارى را مجبور به حمايت از اسراييل مى‏كند.

 

لازم است در اين مورد نمونه‏اى عرضه كنم. چنان‏كه مى‏دانيد كوس رسوايى جنايات اسراييل در فلسطين چنان در سال‏هاى اخير بر سر بام جهان كوبيده شده و كار به جايى رسيده بود كه حتى انتقاد از سياست‏هاى خشن آن كشور كم كم وارد وسايل ارتباط جمعى آمريكا هم شده بود. اين مسئله اسراييل را سخن نگران كرده بود به طورى كه لابى آن كشور نگرانى خود از اين بابت را پنهان نمى‏كرد و حتى مطبوعات آمريكا را متهم مى‏كردند  كه فريب تبليغات فلسطينى‏ها را خورده‏اند. لذا لازم بود كه لابى اسراييل به سرعت اقدام كند و با چند قدرت‏نمايى جلو گسترش اين انتقادات و گستاخ شدن بيشتر مخالفان سياست اسراييل را بگيرد. به دو نمونه از اين سياست‏ها اشاره مى‏كنم.

 

۱. در انتخابات پيشين كنگره آمريكا دو نماينده مترقى را كه از اسراييل انتقاد كرده بودند هدف قرار داده و آشكارا اعلام كردند كه مانع انتخاب مجدد آن‏ها مى‏شوند. يكى از اين دو خانم سينيا مك‏كنى بود كه خانم سياهپوستى است و از حمايت وسيع جامعه سياهان آمريكا نيز برخوردار است. به‏دنبال تهديد لابى اسراييل، نيروهاى مترقى آمريكا براى حمايت از اين خانم فعالانه وارد عمل شدند تا نگذارند كه يك گروه خاص بتواند اين چنين بر سياست آمريكا تاثير بگذارد. اما بالاخره لابى اسراييل با انجام چند ترفند سياسى خانم مك‏كنى را محكوم به شكست كرد.

 

مورد ديگر مربوط مى‏شود به آقاى مورن نماينده محبوب و نيرومند مجلس از ويرجينيا كه در اثر سال‏هاى نمايندگى داراى موقعيت بالايى در كميسيون‏هاى مجلس بود. وى در يك ديدار خصوصى به طور ضمنى از سياست اسراييل در بالا گرفتن شعله جنگ با عراق انتقاد كرد و بلافاصله چنان مورد حمله وسيع و همه‏جانبه لابى اسراييل قرار گرفت كه مجبور شد از سمت‏هاى خود در كميسيون‏هاى مجلس استعفا دهد. و اين در حالى است كه وى در  انتخابات مجدد با خطر جدى روبرو شده است.

 

۲. سال گذشته با استفاده از واقعه ۱۱ سپتامبر نيروى نظامى اسراييل آشكارا وارد نوار غزه شد و در حمله‏اى بى‏امان به قتل عام مردم بى‏دفاع فلسطين پرداخت. اين تهاجم بى‏رحمانه مورد اعتراض كليه كشورهاى جهان قرار گرفت و فشار زيادى بر آمريكا وارد شد كه جلوى اسراييل را بگيرد. آمريكا هم كه اين عمل را مخالف منافع خود در ميان اعراب و به زيان جنگى كه عليه تروريسم اعلام كرده بود ديد، وارد عمل شد و آقاى بوش رسما از دولت اسراييل خواست كه نيروهاى خود را از منطقه اشغالى بيرون ببرد. اما آقاى شارون اين دستور را نديده و نشنيده گرفت و همچنان به حملات خود ادامه داد.

 

آقاى كالين پاول وزير امور خارجه آمريكا كه متوجه خطر جدى اين عمل براى منافع آمريكا بود براى آن كه جلوى بى‏توجهى آقاى شارون را بگيرد طى سخنانى يادآور شد كه گفته آقاى بوش تفسير بردار نيست و ايشان خواسته‏اند كه لشكر اسراييل بلافاصله عقب‏نشينى كند. اما باز اسراييل  به اين تذكر اهميتى نداد. در نتيجه آقاى بوش كه ديد بدجورى در جهان بى‏اعتبار شده است، اين بار خود مستقيما نطقى كرد و گفت اسراييل بايد همين امروز دست از تهاجم بكشد. اما  اسراييل كه به قدرت لابى خود مطمئن بود باز هم براى آقاى بوش، به قول معروف تره، خرد نكرد و سخنش را ناديده گرفت.

 

اما گويى حتى اين حد از قدرت‏نمايى هم هنوز كافى نبود و بيم آن بود كه هنوز بعضى را قانع نكرده باشد كه نبايد حتى خيال مخالفت با اسراييل را در سر بپرورانند، لذا اسراييل از طريق عوامل خود فشار ديگرى بر رئيس جمهورى آمريكا وارد كرد و كار را به جايى رساند كه آقاى بوش تقريبا مسخره جهانيان شد. به اين صورت كه وى به جاى سرزنش اسراييل از اين سرپيچى صريح، ناگهان به آقاى شارون لقب «مرد صلح» داد؛ لقبى كه هيچ صهيونيست دواتشه‏اى هم به آقاى شارون نمى‏دهد؛ كسى كه متهم به جنايات جنگى است و حتى در دادگاه‏هاى اسراييل هم به نوعى محكوم شده و خودش هم هميشه خود را يك سياستمدار جنگجو كه معتقد به سركوب شديد مخالفانش مى‏باشد معرفى كرده و پلاتفرم انتخاباتى خود را هم مبتنى بر همين سياست سركوب هرچه شديدتر مخالفان فلسطينى بنا نهاده و گفته است كه من از جنس اسحاق رابين نيستم.

 

به اين ترتيب لابى اسراييل هم به سياستمداران آمريكا فهماند كه خيال خام انتقاد از اسراييل را از سر بيرون كنند و هم به جهانيان، بويژه اعراب، فهماند كه بيهوده روى فشار آمريكا بر اسراييل حساب نكنند.

 

با توجه به اين نكات مى‏توان گفت آمريكا قادر به خشكاندن منبع اصلى ايجاد تروريسم در خاورميانه و جهان اسلام نيست. ولى حتى اگر اين نظر با اوردن دلايل مخالف رد شود باز در عمل فرقى نمى‏كند زيرا اين نظريه مورد قبول عموم مردم خاورميانه است و انچه عمل انسان‏ها را تعيين مى‏كند تصورات و باورهاى آنان است نه خود حقيقت. بنابراين تنها راهى كه براى آمريكا مى‏ماند سركوب فراورده‏هاى چنين شرايطى، يعنى نابودى كسانى است كه آن‏ها را تروريست مى‏خواند.

 

نابودى تروريست‏ها

در اين مورد هم سياست آمريكا در دو اصل خلاصه مى شود: نابودى شخص تروريست، و ميراندن منابع مالى و نظامى تروريسم. به‏دنبال اين سياست است كه آمريكا دولت‏هاى منطقه را براى همكارى با خود زير فشار گذاشته و ايران را به‏عنوان يكى از اهداف اصلى خود مشخص كرده است كه البته در گزينش ايران لابى اسراييل بيشترين نقش را دارد. زيرا اسراييل، ايران را دشمن اصلى و توانمند خود مى‏داند؛ دولتى كه مثل دولت خود اسراييل يك دولت ايدئولوژيكى و مبتنى بر اعتقادات دينى است.

 

اما مى‏دانيم كه بسيارى از سياستمداران جهان و خود آمريكا بر آن هستند كه سياست‏هاى آقاى بوش دراين مورد محكوم به شكست است. و اين سياست حاصلى جز افزايش تعداد تروريست‏ها و  تامين منافع صنايع نظامى به قيمت منافع كشور آمريكا ندارد. از آن جمله از اقايان برژنسكى و يا كلينتون و يارانش چون خانم البرايت و آقاى جيمى كارتر مى‏توان نام برد. حوادث روزهاى اخير نظير عمليات تروريستى و انتحارى در عربستان و مراكش تا حملات به سربازان آمريكايى در افغانستان، و ناامنى وسيع و فراگير در عراق، اين نظر را تاييد مى‏كند.

 

اما گفتنى است كه بر طبق نظر جمعى از اهل سياست، دولت كنونى آمريكا از اين اعمال تروريستى و مقاومت‏هاى نظامى مردم استقبال مى‏كند زيرا بر انست كه همانگونه كه ناپلئون مىگ‏فت بايد كارى كرد كه دشمن با تمام نيرويش به ميدان بيايد تا در جنگى كه بر او تحميل مى‏شود وى را نابود كرد. شواهدى نيز وجود اين سياست «تشنج‏افرينى» به جاى «تشنج‏زدايى» را تاييد مى‏كند. از جمله انتصاب آقاى گارنر به مقام فرماندهى كل عراق؛ كسى كه به حمايت از اسراييل شهره است و به قول معروف هر شاگرد كلاس اول سياست هم مى‏داند كه انتصاب چنين فردى حكم ريختن بنزين روى اتش را دارد. گاه اين انتصابات چنان بى‏مهابا و اشكارا در تضاد با سياست تشنج‏زدايى است كه حتى نشريه «واشنگتن پست» هم كه خود در دست يهوديان است، به اين انتصابات اعتراض مى‏كند. از جمله انتصاب آقاى دانيل پايپ به مقام مشاور آقاى بوش در امور خاورميانه؛ كسى كه به شهادت سايت اينترنتى خود و سخنرانى‏هايى كه انجام مى‏دهد اشكارا ضد عرب و مدافع سرسخت صهيونيسم است.

 

از سوى ديگر سياست تشنج‏افرينى آمريكا در منطقه سخت مورد علاقه دولت آقاى شارون است زيرا وى اميدوار است كه در چنين اشفته‏بازارى كشتارهاى او از مردم فلسطين و حتى آمريكاييان مدافع حقوق بشر كه مى خواهند مانع جنايات اسراييل شوند، از ديد خبرسازان پنهان بماند و تا اين فرصت وجود دارد او مبارزان فلسطين و دشمنان اصلى سياست صهيونيست‏ها را نابود كند بى آن كه نگران باشد كه با هر بار كشته شدن مردم بى‏دفاع و زنان و كودكان فلسطينى براى او دردسر سياسى تازه‏اى ايجاد شود. بى‏جهت نيست كه كشتار ارتش اسراييل از مردم فلسطين اخيرا و در جريان حمله آمريكا به عراق به اوج بى‏سابقه‏اى رسيده است.

 

گاه پاره‏اى از دوستان مى‏پرسند كه اگر اينگونه كه مى‏انديشى سياست آمريكا در حل بحران فلسطين راه به جايى نمى‏برد و حاصلى جز كشتار هرچه بيشتر و ناامنى هرچه وسيع‏تر در سراسر جهان نخواهد داشت، پس چگونه است كه دولت آقاى بوش يا آقاى شارون استدلال‏هاى كسانى مثل تو را در نمى‏يابند؟ اين دوستان توجه ندارند كه افرادى كه در جهان به اعمال قدرت اعتقاد دارند همه راه‏حل‏ها را به قول معروف از لوله تفنگ مى‏بينند. اينان حتى در شكست خود هم به اين نتيجه مى‏رسند كه زور و قدرت كافى بكار نبرده بودند و اگر بيشتر سركوب مى‏كردند حتما پيروز مى‏شدند. اين همان روحيه‏اى است كه در كشور خودمان هم شاهد آن هستيم؛ هر چقدر نيروهاى انحصارگر با سياست‏هاى غلط خود بيشتر منزوى و مطرود شده و مورد نفرت قرارگيرند، بيشتر به خشونت متوسل مى‏شوند. از جمله ديديم كه آقاى خمينى از مرحله محبوبيت و مقبوليت در نزد بيش از نود درصد مردم در اول انقلاب به مرحله سرخوردگى عظيم جامعه نسبت به خودش رسيد ولى حاصل نتيجه‏اى كه گرفت كشتار وسيع سياسى ۷۶ در زندان‏ها بود. از سوى ديگر مى‏بينيم با آن كه سال‏هاست نيروهاى انحصارگر شاهد خشم روزافزون مردم نسبت به خود هستند به جاى اصلاح سياست‏هاى خود نتيجه مىگيرند كه بايد بيشتر سركوب كنند. همين سياست را دولت آقاى شارون هم بر عكس دولت آقاى بگين، و دولت آقاى بوش برعكس دولت آقاى كلينتون، دنبال مى‏كنند. نگاهى نزديك به اين جماعت در هر سه اين كشورها نشان مى‏دهد كه گويى اينان كپى يكديگرند تا جايى كه در مواردى مى‏توان گفت كه انگار يك روح است كه در سه قالب انسانى در سه كشور مختلف و با سه ظاهر متفاوت عمل مى‏كند.

 

ايران در آينده نزديك

بسيار گفته مى‏شود كه سياست آقاى بوش اگر به سرنگونى سريع نظام ملايان در ايران نيانجامد حداقل قدرت آن‏ها را تا حد زيادى كم كرده و عملا آنان را از صحنه سياست بيرون مى‏كند و در نتيجه يا اصلاح طلبان دست بالا را پيدا مى‏كنند يا به طور كلى حكومت ديگرى بر سر كار مى‏ايد. به باور من اين نظرى است كاملا اشتباه.

 

علم سياست و مطالعات جامعه‏شناسى سياسى ثابت كرده است كه آنچه خطر اساسى براى هر حكومتى محسوب مى‏شود نه دشمن خارجى بلكه مسئله از دست رفتن «مشروعيت» حكومت در جامعه خود است. به ياد داشته باشيم كه حكومت شاه در حالى سقوط كرد كه بيشتر كشورهاى جهان، از جمله آمريكا، تا چند ماه پيش از انقلاب از او حمايت كامل مى‏كردند. همين مسئله در شوروى، هم در جريان پيروزى انقلاب سوسياليستى و هم در جريان فروپاشى سال‏هاى اخير آن، اتفاق افتاد. كودتاى ۲۸ مرداد هم هرگز در شرايط ۳۰ تير، زمانى كه دكتر مصدق از حمايت وسيع مردمى برخوردار بود نمى توانست موفق بشود. خطر از دست رفتن مشروعيت نظام براى حكومت‏هاى ايدئولوژيكى چون ايران ده‏ها بار از حكومت‏هاى غير ايدئولوژيك بيشتر است زيرا پايگاه اصلى قدرت اين حكومت‏ها همان نيروهايى هستند كه به نظام ايمان كامل دارند. از دست رفتن تدريجى مشروعيت نظام نزد اين افراد حكم موريانه‏اى را دارد كه پايه‏هاى ساختمان را از درون مى‏خورد وبعد با هر تندبادى حكومت فرو مى‏ريزد.

 

مشروعيت قدرت ولايت فقيه و ياران انحصارگرش نيز در چند سال گذشته دچار چنين افتى شده است لذا تمام سركوب‏ها و اعمال خشونت‏ها قادر به تثبيت پايه‏هاى متزلزل آن نيستند. ارگان حكومت به خاطر شهادت فروهرها چنان ضربه خورد كه بلافاصله پس از آن تقريبا هر روز شاهد افشاگرى يكى از مقامات امنيتى سخت مومن بوديم كه متوجه خطاهاى خود شده بود. نقاب از چهره آقاى خامنه‏اى كنار رفت و آن مقام قدسى تبديل به حاكمى خونخوار شد. آقاى رفسنجانى با تمام سابقه و قدرتش حتى نتوانست يك وكيل ساده مجلس بشود. قوه قضاييه با تمام بى‏رحمى و گستاخيش از اجراى احكام امثال آقاجرى عاجز ماند. حتى از تريبون مجلس هم به رهبر حمله مى‏شد چه رسد به تظاهرات دانشجويان، كارگران و غيره. انحصارگران چنان به وحشت افتاده بودند كه ديوانه‏وار گاه خشونت مى‏كردند و گاه ضعف نشان مى‏دادند و همين مسئله مخالفين را بى باك‏تر و جرى‏تر مى‏كرد. لرزشى كه بر اركان حكومت افتاده بود از چشم هيچكس پنهان نمانده بود و پس از انتخابات انجمن‏هاى شهر و روستا حتى مقامات نظام هم به خطرى كه كل حكومت را تهديد مى‏كرد اعتراف كردند.

 

اما اكنون حملات اخير آمريكا به ايران و اعمال سياست‏هاى آقاى بوش وضع را دگرگون كرده است. اين سياست‏ها بزرگترين هديه‏اى بود كه نصيب نيروهاى راست حكومت جمهورى اسلامى شد؛ از ريزش سريع نيروهاى طرفدار آنان كاست و براى روحانيت انحصارگرا كه اركان اساسى قدرت را به دست دارد بار ديگر فرصتى طلايى پديد آورد تا به طرفداران متزلزل و سرخورده خود بگويد كه موضوع شيطان بزرگى كه امام مىگفتند راست است؛ اسلام و كشور اسلامى در خطر است و وقت آن نيست كه به جزيياتى چون دزدى اين يا آن مقام يا زورگويى اين يا آن فرد توجه كرد و علت اصلى مخالفت با روحاينت دشمنى است كه اينان با اسلام دارند.

 

اگر تا چند ماه قبل زمان به ضرر روحانيت حاكم و نيروهاى راست عمل مى‏كرد و هر روز از مشروعيت آن‏ها كاسته مى‏شد وحتى جاذبه خود را در ميان مبارزان ديگر كشورهاى اسلامى به سرعت از دست مى‏دادند اكنون زمان به نفع آن‏ها عمل مى‏كند. زيرا آمريكا برعكس آنچه ادعا مى‏كند نه تنها قادر به برقرارى حكومت‏هاى دموكراتيك و مردمى در عراق و افغانستان نخواهد بود بلكه اوضاع اين كشورها هر روز آشفته‏تر مى‏شود و در نتيجه مقاومت‏هاى مردمى و عملياتى كه تروريستى خوانده مى‏شود اوج مىگيرد. در چنين شرايطى در نظر مردم منطقه بار ديگر ملايانى چون آقاى خمينى قهرمان ايستادگى در مقابل آمريكا مى‏شوند و همين محبوبيت بيرونى مشروعيت درونى را نيز تحكيم مى‏كند و دوباره پاسدار و بسيجى و حزب‏اللهى با ايمان بيشتر مى‏جنگند. بايد توجه داشت كه جمهورى اسلامى ايران هنوز يك نظام ايدئولوژيك است و شباهتى به حكومت فرو ريخته عراق ندارد كه سربازان آن مشتى حقوق بگير دولتى بودند. توانى را كه انحصارگران ايران از اين مشروعيت جديد و تمديد قوا مىگيرند صرف سرگرمى مخالفين خود مى‏كنند و با اراده و گستاخى بيشترى عمل مى‏كنند لذا به زودى شاهد افزايش موج خشونت‏ها و دستگيرى‏ها خواهيم شد.

 

از سوى ديگر مخالفان انحصارگران رو به ضعف مى‏روند زيرا جز معدودى سلطنت‏طلب و هم جنس‏هاشان كه براى گرداندن راديو و تلويزيون‏هاى خود چشم به دست آمريكا دوخته‏اند تا لقمه‏اى نزد آنان بيفكند، با خيال ۲۸ مرداد ديگرى به خواب مى‏روند، مابقى مبارزان يعنى نيروهاى ملى و مردمى كه بدنه اصلى مبارزان را تشكيل مى‏دهند به هيچ قيمتى حاضر به همكارى با آمريكا نيستند و هرگونه دخالت مستقيم و يا غير مستقيم آمريكا در ايران را تهديدى براى استقلال كشور مى‏دانند. به همين سبب اين نيروها كه تا به حال هر يك با سياست خود و درحد توان و يا جسارت خود به نوعى با انحصارگرايان راست مبارزه مى‏كردند حال بايد نيروى زيادى را صرف آن كنند كه جلو تبليغات و فريب انحصارگرايان را بگيرند و نگذارند مردم اتهام همكارى آنان با آمريكا را باور كنند؛ ضمن آن كه بايد كارى نكنند كه اب به اسياب دشمن بريزند. و همين ملاحظات سبب مى‏شود كه در حالى كه دشمن آنان هر لحظه بى‏باك‏تر و بى‏پرواتر مى‏شود اينان در مبارزه خود ملاحظه كارتر و حسابگرتر و در نتيجه كندتر شوند. نمونه عملى يك چنين وضعيتى جريان ۱۸ تير و سالگرد روز سركوبى دانشجويان است كه مى‏بينيم بسيارى از سياسيون داخل و خارج را نگران كرده است كه چونه عمل كنند كه با سلطنت‏طلبان فرصت‏طلب و عوامل آمريكا كه به دنبال گرفتن ماهى از اب گل‏الود هستند هم‏جبهه نشوند؛ همان  احتياطى كه سال گذشته دانشجويان را مجبور كرد كه تظاهرات خود را لغو كنند تا راديو و تلويزيون‏هاى لوس‏انجلسى نتوانند خود را به اين حركت بچسبانند و آن را به اسم خود ثبت كنند.

 

اكنون سؤالى كه از ذهن مىگذرد اين است كه ايا آمريكا انگونه كه مىگويد واقعا به دنبال از بين بردن ملايان و كمك به رقباى مردم‏سالار آنان است؟ براى يافتن پاسخ واقعى به اين پرسش بايد به فلسفه سياست اين كشور توجه كرد نه به اخلاقيات و يا تبليغات. مى‏دانيم كه سياست خارجى كشورها، بويژه كشورهاى قدرتمند، بر مبناى تامين منافع آنان است تا پايبندى به اصول اخلاقى و انسانى. درست است كه سياستمداران اين كشورها مرتب صحبت از حقوق بشر و دموكراسى مى‏كنند و دوستى‏ها و دشمنى‏هاى خود را تابع اين ضوابط اعلام مى‏كنند اما مى‏دانيم كه اين‏ها براى خوراك مردم عادى است والا چون به خلوت مى‏روند و پاى مذاكره سياسى واقعى مى‏نشينند لباس اصول را از تن بدر آورده و لباس حفظ منافع را بر قامت تصميمات خود مى‏پوشانند. شايد دولت آقاى بوش در اين امر از همه گستاخ‏تر باشد زيرا همانگونه كه پيشتر اشاره شد در ماهيت خود با دولت ولايت فقيه آقاى خامنه‏اى اشتراك بسيار دارد. او در حالى كه صدام را دشمن حقوق بشر و در نتيجه محكوم به نابودى اعلام مى‏كند خود اقدام به لغو قانونى مى‏كند كه حاصل سال‏ها تلاش طرفداران حقوق بشر در اين كشور است؛ قانونى كه براساس آن هر تبعه آمريكا مى‏توانست عليه هر حاكم خونخوار و يا ديكتاتور به دادگاه‏هاى اين كشور شكايت كند؛ قانونى كه خواب همه ديكتاتورها را در جهان اشفته كرده بود، ژنرال پينوشه را در انگلستان دچار آن همه خفت و شارون را در اتريش دچار اشكال كرده است و سران جمهورى اسلامى را در المان و ارژانتين بى‏ابرو كرد. آقاى بوش بدون هيچ رودربايستى در توجيه سياست دولت خود مىگ‏ويد بسيارى از اين ديكتاتورها مى‏توانند متحدان و ياران ما در مبارزه عليه تروريسم باشند و يا حتى اين قانون مى‏تواند مقامات آمريكايى را در ديگر كشورها به خطر بيندازد چيزى كه قرار بود در مورد آقاى كيسينجر در انگلستان اتفاق بيفتد.

 

حال اگر با اين ملاحضات به رابطه آمريكا و ايران و اسراييل نگاه كنيم مى‏بينيم كه نيروهاى راست در اين سه كشور از يكديگر تغذيه كرده و هر يك سبب قدرت‏يابى ديگرى است. هر يك از آنان براى مردم خود از خطر نيروى راست در كشور ديگرى مىگويند و از ادعاى مبارزه با آن كسب مشروعيت مى‏كنند و در عين حال به اسانى در پشت درهاى بسته با يكديگر معامله كرده و زبان يكديگر را به خوبى مى‏فهمند.

 

از جمله در ايران چند نمونه را در دو دهه گذشته شاهد بوده‏ايم. در جريان گروگانگيرى با تمامى امتيازاتى كه آقاى كارتر به ايران مى‏داد نه آقاى بنى صدر و نه دولت بازرگان قادر به حل مسئله نشدند اما آقاى خمينى و يارانش با دولت آقاى  ريگان معامله كردند، آن هم با واسطه گر‏ى اسراييل و گرفتن امتيازهاى اندك و خريد اسلحه گاه تا هشت برابر قيمت اصلى و از طريق دلالان اسراييلى.

 

در مورد افغانستان و عراق هم وضع بهتر از اين نبود. با آن كه ايران همه گونه همكارى را با آمريكا در مورد افغانستان كرد، در مقابل امتيازات وسيعى كه پاكستان و حتى تركيه گرفتند نصيب ايران مشتى اتهام همكارى با دشمن ديرينه‏اش يعنى بن‏لادن و «القاعده» شد. در ماجراى عراق هم حاصل اين يارى‏ها آن شد كه حتى آمريكا از دادن امتياز كوچكى، يعنى سركوبى واقعى مجاهدين، خوددارى كرد در حالى كه نه تنها وزير امور خارجه انگلستان بلكه نخست‏وزير انگلستان رسما قول اين مساعدت را به ايران داده بود.

 

تنها كارى كه آمريكا كرد اين بود كه اسلحه و پايگاه مجاهدين را جمع كرد و بعد هم آنان را از جايى كه در خطر شديد بودند در آورد و در نقش جاسوسان خود جلوى ساختمان‏هاى راديو تلويزيون‏هاى آمريكا و جهان فرستاد تا از سلاح‏هاى شيميايى و پايگاه‏هاى اتمى ايران خبر بدهند و حتى بگويند حاضرند در كنار آمريكا براى سركوب حكومت ملايان عمل كنند. خانم مريم رجوى به فرانسه رفت و مهره‏هاى فعال مجاهدين هر روز در سالن‏هاى كنگره و يا در جلو در ان، رژه مى‏روند.

 

به اين ترتيب در فردايى كه آمريكا با افزايش موج مقاومت مردمى و عمليات انتحارى مواجه مى‏شود باز آن‏ها بهترين افراد براى معامله با آقاى رفسنجانى و روحانيت كوچك و بزرگ در خط راست هستند همانگونه كه در جريان گروگانگيرى در لبنان معامله كردند. زيرا دراين بلبشوى  معاملات پنهانى آن كه دست بالا را دارد آمريكاست. رهبران ايران كه پايگاه خود را متزلزل مى‏بينند براى بقاى خود حكم دزدى را دارند كه مى‏خواهد كالاى خود را بفروشد و ناچار است آن را با يك دهم قيمت هم كه شده بفروشد. مگر قرارداد الجزيره جز اين بود؟

چنين است كه در اينده نزديك سياست آمريكا برعكس تصور خوش‏خيالان به تحكيم نيروهاى ولى فقيه، افزايش موج خشونت در ايران، و ضعف مبارزات مردمى مى‏انجامد. حاصل اين جنگ ظاهرى در آمريكا سبب مى‏شود كه تنور مبارزات ضد تروريستى همچنان گرم بماند و مردم آمريكا از ترس خطر ايران از آقاى بوش حمايت كنند و اين امر كمكى بشود به آن كه ايشان براى چهار سال ديگر هم به كاخ سفيد برود؛ همانگونه كه مرشد و بت او يعنى آقاى ريگان از معامله با آقاى خمينى براى پيروزى خود نهايت بهره را گرفت. دولت متزلزل و ضعيف آقاى شارون هم از رهگذر اين ناامنى‏ها و اشفتگى‏ها هر روز مستحكم‏تر مى‏شود و جامعه اسراييل را با خود هرچه بيشتر به راست مى‏كشاند. 

 

كلام پايانى

درست مثل اميدوارى‏هايى كه در پايان فيلم‏هاى هاليوودى ديده مى‏شود من هم بايد اضافه كنم كه در اين نمايشنامه سياه نقش يك بازيگر اصلى حذف شده است و آن مبارزات نيروهاى مترقى و مردمى جامعه است؛ كسانى كه بر صفحه شطرنج سياست دنيا و كشورشان چشم دوخته‏اند و مى‏كوشند با بازى بهترى نه تنها حملات نيروهاى راست را خنثى كنند بلكه آنان را مجبور به عقب‏نشينى و شايد شكست كرده و برد كوتاه مدت نيروهاى راست را تبديل به سلاحى براى شكست دشمن كنند؛ همان كارى كه در كشتى جودو مى‏كنند و فنونى به كار مىگيرند كه وزن و نيروى حريف بر عليه خود او عمل كند و او را بر زمين بكوبد. به همين سبب نيروهاى مترقى و مردمى بايد بدانند دوران سختى در پيش دارند و حضور هرچه سنگين‏تر آمريكا در منطقه كار آن‏ها را مشكل‏تر مى‏كند. اكنون آن‏ها نه تنها با دشمن ديرينه خود روبرو هستند بلكه با سودجويان و فرصت‏طلبانى هم كه به اميد نان و آبى به نوكرى آمريكا مى‏روند روبرو هستند كه مى‏كوشند جناح خود را با جناح مبارزان واقعى درهم آميخته و آبروى آنان را خرج منافع خود كنند.