Samsum Kashfi:

 

 

 

 

 

نگرانـى‌هـاى آقـاى خاتمـى

دكتر محمد برقعى

)‌هفته نامه‌ی ايرانيان ـ ‌چاپ واشنگتن‌ ، شماره ۱۱۴ ـ جمعه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۰(

 

نگرانى اول‌:

در چند سالى كه از حكومت آقاى محمد خاتمى مى‌گذرد مرتبا" اين سوال مطرح است كه چرا ايشان در مقابل نيروهاى ارتجاعى نمى‌ايستد، آن هم در شرايطى كه معناى نظريه »‌آرامش‌ فعال‌« او‌، به قول آقاى مهندس‌ سحابى‌، اين است كه نيروهاى اصلاح‌گر آرامش‌ خودشان را حفظ كنند و در مقابل‌، نيروهاى ارتجاعى فعالانه همه را سركوب نمايند‌!

همگان با استدلال‌هاى آقاى خاتمى در مقابل اين پرسش‌ كه چرا از عكس‌العمل سخت مى‌گريزد و نيز نظريات كسانى كه سياست ايشان را تأييد يا با آن مخالفت مى‌كنند آشنا هستند. موافقين آقاى خاتمى در ضمن از او انتقاد هم مى‌كنند و مى‌گويند اگر هم واقعا" فقط حفظ آرامش‌ شرط است‌، ولى ايشان بايد بدانند كه آرامش‌ زيادى سبب گستاخ‌تر شدن حريف و سرخوردگى نيروهاى اصلاح‌طلب مى‌شود‌. سازمان‌هائى چون »‌نهضت آزادى‌« و »‌جبهه ملى‌« و كسانى مثل برادر خود آقاى خاتمى و پاره‌اى ديگر از نمايندگان مجلس‌ در درون كشور و نيز آقاى خانبابا تهرانى و بابك اميرخسروى و جمهوريخواهان ملى و غيره در خارج از كشور و يا كسانى كه تندتر مى‌رانند چون آقاى محسن سازگارا در ايران و آقاى كشتگر در خارج كشور كه مى‌گويند اين سياست نه‌تنها سبب نااميدى نيروهاى اصلاح‌طلب شده بلكه ذات مفيد بودن فلسفه اصلاح‌طلبى را زير سوال برده. و در حقيقت وجود آقاى خاتمى وسيله توجيهى شده براى نيروهاى ارتجاعى‌، و لذا بر آن هستند كه به قول سعدى‌:

‌زبان بريده به‌كنجى نشسته صم و بكم

به از كسى كه نباشد زبانش‌ اندر حكم‌

و بالاخره نيروهاى سرخورده‌اى كه مى‌گويند حضور ايشان در نهايت به ضرر جنبش‌ مردمى است و محبوبيت ايشان وسيله توجيه جنايات مرتجعين شده است و ايشان تبديل به سپر بلاى مرتجعين شده و در بهترين شكل تبديل به وزير امور خارجه نظام ولايت فقيه گشته‌اند؛ آبروى رفته ملايان را در جهان تا حدود زيادى به آنان باز گردانيده و مردم را نيز به اميد اقدامات اصلاحى از حركت و جنبش‌ اعتراضى يا حتى انقلابى خود باز داشته است‌. كسانى چون آقاى ابوالحسن بنى‌صدر در خارج و آقاى طبرزدى در داخل را جزو اين گروه مى‌توان منظور داشت‌. بگذريم از كسانى كه اصلا" آقاى خاتمى را مهره‌اى از نظام و وسيله‌اى براى سرگرم كردن مردم مى‌دانند و كل جنبش‌ اصلاحات را فريبى بيش‌ نمى‌دانند. اين جماعت كه در ابتداى امر بسيار بودند و با اوج‌گيرى آزادى مطبوعات و گرم شدن بازار اصلاحات به انزوا گرائيدند دوباره با افزايش‌ خشونت نيروهاى ارتجاع در ماه‌هاى اخير پر و پائى گرفته‌اند. مجاهدين و چپ‌هاى راديكال و بخشى از سلطنت‌طلبان را در اين طيف مى‌توان منظور كرد.

اما اين كه چرا آقاى خاتمى در برابر اين همه نصيحت ياران تن به مقابله نمى‌دهد و جنبش‌ اصلاحات را اين‌چنين زير سوال برده و نزديكترين و باوفاترين يارانش‌ را هم تا حدود زيادى نااميد كرده است و در مقابل تمام استدلال‌هاى آنان باز از درگيرى مى‌گريزد، خلاصه نظرات افراد ونيروها از اين قرار است‌:

۱ _ بيم از فرو ريختن نظام‌: ايشان مى‌هراسند كه گورباچف شوند؛ تند برانند و كل نظام فرو ريزد.

۲ _ دايره بسته خشونت‌: اصلاحات امريست تدريجى‌، صبر لازم است‌، در تمام كشورهاى پيشرفته نيز چنين بوده است‌. راه مقابل اصلاحات تدريجى‌، انقلاب است‌؛ دايره بسته خشونت و از خشونتى به خشونتى ديگر گريختن‌.

۳ _ سرنوشت بنى‌صدر‌: توان آقاى خاتمى چون آقاى ابوالحسن بنى‌صدر محدود است‌ و بيش‌ از اين كارى نمى‌تواند بكند و اگر تندتر برود بنى‌صدر دوم مى‌شود كه آن نيز راه به جائى نمى‌برد.

مى‌دانيد كه در برابر هر يك از موارد فوق نيز منتقدان و مخالفان پاسخ‌هائى داده‌اند. اما من بر آنم كه ريشه فلسفه عمل ايشان را در دو عامل بايد جست‌:

۱ _ جهان‌بينى آقاى خاتمى‌: هر سياستمدارى فارغ از تاكتيك‌ها و مانورها يك جهان‌بينى دارد و همين جهان‌بينى است كه روند كلى عمل او را معين مى‌كند. براى مثال سياستمدارى كه معتقد است مردم را از طريق اعمال قدرت و ايجاد هراس‌ مى‌توان اداره كرد، حتى در راه خير و زمان صلح نيز مشت آهنين خود را بالاى سر مردم نگه مى‌دارد.

آقاى خاتمى و آقاى رفسنجانى از اين جمله‌اند و همانگونه كه خودشان اظهار داشته‌اند باور دارند كه النصر به‌الرعب يا پيروزى در سايه ايجاد هراس‌ است‌. در مقابل‌، سياستمدارى كه معتقد است مردم عامل اصلى حركت هستند و لازمه سياست موفق جلب نظر مردم است‌، حتى در زمان لزوم سركوب هم اعمال خشونتش‌ محدود و داراى ضابطه است‌. آقايان مهندس‌ بازرگان‌، آيت‌الله طالقانى و يا دكتر مصدق از اين دسته‌اند.

مطالعه نوشته‌هاى آقاى خاتمى‌، از جمله كتاب »‌آئين و انديشه در دام خودكامگلى‌: سيرى در انديشه مسلمانان در فراز و فرود جامعه اسلامى‌« ايشان‌، بخوبى نشان مى‌دهد كه آقاى خاتمى بر آن هستند كه تاريخ مملكت ما و عموم جوامع اسلامى بر اصل »‌تغلب‌« يا زورمندى استوار بوده است و راز عقب‌ماندگى ما نيز در همين است‌؛ قلدرى آمده و قلدر ديگرى را سركوب كرده است‌. فلسفه سياسى ما نيز پس‌ از فارابى تأييد و يا توجيه همين زنجيره ديكتاتورى و زورگوئى است و بهترين ادوار تاريخى ما هم زمانى بوده كه ديكتاتور صالحى بر سر كار بوده است‌. راه نجات از اين چنبره و برون رفت ما از اين چاه ويل‌، تغيير اين رويه است‌. لذا حتى بخاطر اصلاحات و نجات جامعه نيز نبايد از زور و خشونت بهره جست‌. خشونت خشونت مى‌آورد و زورگوئى حتى براى خير جامعه نيز حاصلى جز برقرارى نظام زورگو و مستبد به بار نمى‌آورد. به‌نظر مى‌رسد دكتر مصدق نيز ذهنيت و فلسفه فكرى‌اى از همين دست داشت. اگر اينجا و آنجا به اقداماتى چون بستن مجلس‌ دست مى‌يازيد اما در كل حركت از خشونت بيم داشت و سر مار را بر سنگ نمى‌كوبيد.

۲ _ هر نظريه عكس‌العملى‌، خود به‌صورت افراطى در مقابل انديشه اصلى حركت مى‌كند‌: و تنها پس‌ از گذر زمان و آزمودن‌ها و تجربه‌ها است كه كم‌كم نظريه از منتهى‌اليه قطب نظرى و ديدمانى خود به ميانه طيف كه جايگاه واقعيت است ميل پيدا مى‌كند. مثلا" مردمى كه از جوامع استبدادى مى‌آمدند و دموكرات مى‌شدند بر آن هستند كه دموكراسى و آزادمنشى يعنى آزادى كامل‌‌. آنان هرگونه قيد و بند و محدوديت را استبداد مى‌خوانند تا جائى كه آقاى بابك اميرخسروى در مقاله‌اى در نشريه »‌راه آزادى‌« ناگزير مى‌شود كه اعتراض‌ كند آزادى بدون قيد و شرط خطرناك است و اصلا" آزادى نيست‌. در جلسات سياسى ايرانيان ما بسيار شاهديم كه هرگاه شخصى بى‌موقع اعتراضاتى مى‌كند يا بى‌جهت وقت همه را مى‌گيرد و ميخواهد همه را قانع كند و مجلس‌ را برهم مى‌زند و در نتيجه به او تذكر جدى داده شود كه ساكت باشد، فرياد بر مى‌دارد كه شما مستبد هستيد و مى‌خواهيد مرا خفه كنيد. يا وقتى مطبوعات از زير بار اختناق رها مى‌شوند ديگر هيچ مرز و حدى را نمى‌شناسند و بر آن هستند كه آزادى يعنى هرچه ميخواهد دل تنگت بگو. خلاصه از آنجا كه مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد مى‌هراسد مردمى كه عمرى خشونت و زور ديده‌اند بر آن هستند كه براى احتراز از آن بايد از هر سركوبى دورى جست و حتى سر مار را نبايد بر سنگ كوبيد و غافلند دشمنى كه زبانى جز زور نمى‌فهمد وقتى چون مار يخ زده شده  است اگر از سر ترحم و انسانيت آن را درون توبره بيندازيد و با بخار نفس‌ اسب جان بگيرد اولين كارى كه مى‌كند اينست كه اسب بيچاره را نيش‌ مى‌زند. بهمين سبب است آقاى خاتمى تمام فرصت‌هاى طلائى را در سركوب ارتجاع از دست داده‌اند. در حالى كه در جوامع دموكراتيك كه چنين هراسى وجود ندارد فرق بين خشونت بجا و خشونت غيرلازم و نابجا معين است‌. سياستمداران به‌موقع خود حريفى را كه اهل منطق نيست و زبانى جز زور نمى‌فهمد با قدرت بر سر جاى خود مى‌نشانند. مى‌گويم قدرت و نه خشونت تا اين تصور خطا نرود كه در سركوب حريف مى‌بايست اصول انسانى و اخلاقى را زير پاى گذاشت‌.

مجموعه اين دو عامل‌، يعنى بيم از ادامه خشونت و زورگوئى و مهمتر از آن نبود تجربه و فرهنگ لازم دموكراسى‌، سبب شده كه آقاى خاتمى بسيارى از فرصت‌هاى خوب را از دست بدهد و سرچشمه‌اى را كه مى‌توانست به بيل به‌بندد حال بايد با فيل به‌بندد و نمى‌تواند. ايشان با پرهيز از آن درگيرى‌ها و اعمال قدرت حالا بجائى رسيده‌اند كه براى كنترل معقول حريف بايد يا كل نظام را به خطر بيندازند يا وارد ميدان درگيرى وسيع و اعمال خشونت بسيار بشوند. روى ديگر اين سكه نيز سرخوردگى است تا جائى كه حتى سرسخت‌ترين مدافعان ايشان نيز از توجيه كامل عملكرد ايشان ناتوان هستند و متوجه عوارض‌ اين عدم اقدام به‌موقع ايشان شده‌اند و نمى‌دانند در انتخابات رئيس‌ جمهورى امسال چگونه مردم را قانع كنند كه به‌پاى صندوق‌ها بروند و يا چگونه به آنان بگويند كه رأى شما نتيجه مثبت خواهد داشت‌، زيرا وقتى پيروزى چشمگير دوم خرداد كه با انتخابات مجلس‌ ششم تكميل شد نتيجه‌اى نداد مردم مى‌پرسند فايده مشاركت آنان و حمايت همه‌جانبه از ايشان و نيروهاى اصلاح‌طلب چه خواهد بود. به‌همين سبب نيز كسانى كه معتقد بودند اين نظام اصلاح‌پذير نيست و اين اصلاحات ره بجائى نمى‌برد و يا بر آن بودند كه ايشان مرد اين ميدان نيستند حالا زبانشان دراز شده است‌.

در مقابل سرسخت‌ترين طرفداران اصلاحات نيز شديدا" از امكان بسيح توده‌ها نا‌اميدند و تنها استدلالشان براى بسيج مردم اين است كه راه ديگرى وجود ندارد؛ صبر داشته باشيد. در حاليكه خود در عمق وجود خويش‌ مى‌دانند وقتى مردم از حمايتى كه كردند نتيجه‌اى بدست نياوردند با توجه به فرهنگى كه قرن‌ها آزموده‌اند كه زورگويان پيروزند، به آسانى يا به درون پيله محافظه‌كارى سنتى خود مى‌خزند يا نا‌اميد از كل نظام همان راه قهر هميشگى با كل حكومت را در پيش‌ مى‌گيرند.

 

نگرانى دوم‌:

اما آنچه گذشته گذشته است‌؛ نگرانى امروز آقاى خاتمى و يارانشان وضعيت انتخابات آينده است‌. اينكه ايشان نامزد بشوند يا سر خود را بگيرند و جامعه را به حال خود رها كند. خلاصه استدلال‌هاى موافقين و مخالفين شركت ايشان نيز چنين است‌:

مخالفين‌: آزموديم و ديديم كه راه آقاى خاتمى به تركستان مى‌رود. نه ايشان جسارت لازم رهبرى را دارند نه ساختار حكومت‌، اصلاح‌طلبى را ممكن مى‌كند. يك طرف دعوا نه‌تنها نيروهاى نظامى و تمامى اركان حكومت را بدست دارد بلكه نشان‌داده كه در استفاده از آنها نيز هيچ ترديدى ندارد؛ زنگى مستى است كه شمشير آخته بدست دارد. داستان مشت و سندان است‌. به قول آقاى حسين شريعتمدارى‌، سردبير »‌كيهان‌« تهران‌، فرمان ماشين را كنده‌اند و با تمام وجود مى‌روند كه يا همه چيز را نابود كنند يا تمام قدرت را بگيرند. آقايان مصباح يزدى‌، خزعلى‌، قاضى مرتضوى‌، اژه‌اى‌، حسينيان و غيره هم نشان داده‌اند كه پرواى هيچكس‌ و هيچ چيز‌، جز پيروزى كامل خود، را ندارند و آقايان خامنه‌اى و رفسنجانى هم‌، حتى اگر به حكم تجربه سياسى بدانند كه اين راه بسيار خطرناك و از نظر سياسى خام است‌، گمان مى‌كنند، گمان مى‌كنند تنها راهى كه براستى مانده است آنست كه يا سوار اين قطار بشوند يا زير چرخ‌هاى آن از بين بروند؛ بويژه آقاى رفسنجانى كه چنان باخته است كه براى او راهى جز »‌همه‌« يا »‌هيچ‌« نمانده است‌.

موافقين‌: با هر درجه انتقاد يا حمايتى كه از آقاى خاتمى دارند بر آن هستند كه آقاى خاتمى نبايد سنگر را رها كند زيرا برنامه نيروهاى راست چنين است‌: سركوب كامل نيروهاى اصلاح‌طلب‌، بستن مطبوعات‌، زندانى كردن همه فعالان سياسى‌، قبضه كردن تمام نهادهائى كه در دست اصلاح‌طلبان است‌، آوردن يك رئيس‌ جمهور از خودشان‌، فلج كردن و يا حتى تعطيل مجلس‌. بعد هم كه تمامى قدرت را گرفته و همه آب‌هاى رفته را به جوى باز گرداندند مى‌توانند با آمريكا رابطه برقرار كنند، از فشارهاى اجتماعى بكاهند و اجازه دهند جوانان به دنبال عيش‌ و عشرت خود بروند. حتى در اين مورد امكانات را هم فراهم كنند تا سر آنان چنان به شكم و زير شكمشان گرم شود كه ديگر خيال سياست را در سر نپرورانند. خلاصه كلام استبداد سياسى همراه با آزادى اجتماعى و رفاه و بعد هم فروختن مملكت و پر كردن جيب خود. اينان براى اثبات درستى نظر خود نيز شواهدى از تاريخ ايران و ديگر كشورهاى جهان مى‌آورند از جمله به كودتاى ۲۸ مرداد و خفقان پس‌ از آن كه هنوز در خاطره‌ها زنده است اشاره مى‌كنند و در سطح جهانى هم سركوب در ميدان تيامين  در چين و بدنبال آن پذيرش‌ نوعى سرمايه‌دارى و يا ديكتاتورى استالين را شاهد مى‌آورند و صد البته كه شمار حكومت‌هاى زورگو و فاسدى هم كه در جهان با سركوب ملت‌هايشان به‌حكومت خود ادامه مى‌دهند كم نيستند.

خلاصه كلام اين افراد اين است كه تجربه تاريخى ملى و جهانى به ما نشان داده كه حكومت‌ها مى‌توانند با سركوب مردم سال‌ها دوام بياورند و نيروهاى ارتجاعى كشور ما هم نشان داده‌اند كه غم ملت و يا دين ندارند و براى حفظ قدرت خود حاضر به معامله با شيطان هم هستند و اين داستان را در زمان آقاى خمينى و ماجراى »‌ايران‌گيت‌« و خفقان پس‌ از آن هم شاهد بوديم‌. اينان مى‌گويند راست‌گرايان انحصارطلب در صورت فرصت و امكان يافتن نهال نوپاى اصلاح‌طلبى را از ريشه مى‌كنند و تمام رشته‌هاى چند ساله اخير را پنبه مى‌كنند و بار ديگر در بر همان پاشنه قبل از اصلاحات خواهد چرخيد. مردمى هم كه امروزه در خيابان‌ها هستند و تظاهرات مى‌كند پس‌ از يك سركوب سخت به درون خانه‌ها خواهند رفت و بر طبق سنت تاريخى خود پنجره‌ها را مى‌بندند و سرخورده و نا‌اميد مشغول زندگى روزمره خود مى‌شوند و البته و صد البته كه اين باور حاصل صدها تجربه تاريخى ما است و در عميق‌ترين لايه‌هاى ذهنى ما نقش‌ بسته و بر تمامى بخش‌هاى آگاه و نا‌آگاه وجود يكايك ما ريشه دوانيده است‌.

 

نقد نظر

اما من معتقدم كه تمامى اين شواهد و استدلال‌ها بدون توجه كافى به مسأله »‌انقلاب ‌ايران‌« و هويت آن مطرح مى‌شود. در حالى كه با كمى دقت به آسانى مى‌توان نشان داد كه اين نمونه‌ها و شواهد با ايران كنونى هم‌خوانى ندارد و اين مقايسه‌ها دقيق نيست و آن استدلال‌ها هم  استحكام لازم را ندارد. زيرا براى سركوبى يك جنبش‌ مردمى و مسلط كردن ديكتاتورى و خفقان در يك جامعه‌، حداقل يكى از دو شرط زير ضرورى است كه هيچكدام از آنها در ايران كنونى صادق نيست‌:

۱ _ نيروهاى مخالف محدود و بدون ارتباط وسيع و ريشه‌اى با جامعه باشند‌: يعنى ارزش‌ حاكم در جامعه‌، محافظه‌كارى و رسيدگى به زندگى روزمره باشد و تنها اقليتى برخلاف اكثريت جامعه نسبت به وضع موجود معترض‌ بوده و حكومت را به مبارزه بخواند. ايران زمان شاه چنين بود. عده‌اى چريك جانباز يا سياسيون مبارز در تمام سال‌هاى چهل و پنجاه به مبارزه ادامه مى‌دادند بى آن كه توده‌هاى مردم با آنان همراه باشند. حتى در زمان كودتاى ۲۸ مرداد هم جنبش‌ محدود به شهرها بود و حركت ديرى بود كه از نفس‌ افتاده بود. مذهبيون راه خود را جدا كرده و بخش‌ وسيعى از نيروهاى روشنفكرى هم بدنبال »‌حزب توده‌« و »‌زحمتكشان‌« و غيره از مصدق بريده بودند.

در چين نيز جمع محدودى از دانشجويان به مخالفت برخاسته بودند و ميدان عملشان هم بطور عمده در پايتخت بود. اين غربيان بودند كه حركت را گسترده نشان دادند و چنين وانمود كردند كه حركت از حمايت گسترده مردمى برخوردار بوده است‌.

در همين ايران زمانى كه مردم به صحنه آمدند و ارزش‌هاى مبارزه بر ذهن آنان حاكم شد، يعنى ماه‌هاى قبل از انقلاب‌، ديگر سركوب بى‌فايده بود زيرا آتش‌ را تا كوچك است مى‌توان با آب خاموش‌ كرد اما وقتى شعله بالا گرفت و جنگل را فرا گرفت آب خود به شعله‌ور كردن آن يارى مى‌رساند. آنها مى‌دانند كه اين استدلال كه اگر شاه در سركوب مصمم بود مى‌توانست انقلاب را مهار كند نظريه‌اى خام‌طبعانه است و اگر كاربردى براى آن خشونت مى‌بود تا پيش‌ از فراگير شدن جنبش‌ ممكن بود.

در فلسطين نيز شاهديم كه دولت اسرائيل با تمام خشونت و بى‌پروائيش‌ و با وجود تمام امكانات نظامى و حمايت‌هاى آمريكا و اروپا قادر به سركوب جنبش‌ مردم جان‌باخته فلسطين نيست و كشتار وسيع‌، ويران كردن خانه‌ها‌، فلج كردن زندگى روزمره مردم هيچيك قادر نيست اين آتش‌ را فرو نشاند.

اما مى‌دانيم كه وضع در ايران كنونى چنين نيست‌. در ايران اعتراض‌ و مخالفت محدود به گروه كوچكى نيست‌. مبارزان افراد معدودى نيستند. تقريبا" تمام جامعه به نوعى درگير مسأله سياسى است‌. فروش‌ نشريات‌، توجه به اخبار سياسى‌، شركت توده‌هاى مردم در انتخابات‌، همراهى زنان با حركت‌هاى اعتراضى‌، عكس‌العمل مردم در چهارشنبه سورى گذشته‌، حوادثى كه در جريان مسابقات فوتبال‌ پيش‌ مى‌آيد، درگيرى پيوسته در نقاط مختلف كشور ، همه و همه نشان مى‌دهد كه جنبش‌ اعتراضى‌، محدود به قشرى معدود و عده‌اى خاص‌ نيست كه با سركوب و دستگيرى آن‌ها ماجرا پايان يابد. بطور كلى معيار ارزشى جامعه مبارزه با ارتجاع است تا جائى كه جوانان بسيارى در پى آن هستند كه كارى كنند تا دستگير شوند و از اين بابت قهرمان شوند. بسيار مى‌شنويم كه فلان دختر در مقابل اين هشدار كه پاسداران سر كوچه هستند پس‌ خوب است كه مواظب باشد كه روسريش‌ را جلو بكشد به‌خنده مى‌گويد نگران نباش‌ من تا بحال پنج بار دستگير شده‌ام‌. اصلا" دختران و زنان بسيارى به اين دستگيرى‌ها آنچنان مباهات مى‌كنند كه ديگر دستگيرى‌ نه‌تنها عامل هراس‌ نيست بلكه نشان افتخار است و اين آنان هستند كه پاسداران و ماموران را به مقابله مى‌خوانند نه برعكس‌.

وقايع خرم‌آباد، قائم‌شهر و غيره‌، نشان مى‌دهد كه ترس‌ بر مردم حاكم نيست‌. از اين روى سركوب چنين مردمى اگر غيرممكن نباشد نياز به راه انداختن حمام خون دارد كه به‌نظر نمى‌آيد كه راست‌گرايان اين نظام با شكافى كه در درون جبهه‌هاى آن هست توان آن را داشته باشد.

۲ _ جلب رضايت مردم‌: پس‌ از سركوبى و شلاق زدن نوبت ايجاد آرامش‌ مى‌رسد و بايد جامعه را آرام كرد والا با سركوب و درگيرى هر روزه ادامه حيات يك حكومت ممكن نيست‌. دولت‌ها به اين آرامش‌ از طرق مختلف دست مى‌يابند

الف‌ _ رفاه اقتصادى‌: در ايران زمان شاه پول نفت بود و يك دنياى مصرفى كه ايجاد شده بود. از جمله دانشجويان نه‌تنها شهريه نمى‌دادند بلكه هر كدام به‌نوعى از دولت پول مى‌گرفتند. ضمن آن كه برنامه تفريحى و سرگرم‌كننده براى مردم بود و حتى نويسندگان مخالف‌خوان هم هر كدام به بهانه‌اى در يكى از ادارات مشغول بودند و از نهادهاى مختلفى مثل شركت نفت‌، سازمان برنامه‌، راديو و تلويزيون‌، ثبت احوال و غيره حقوق مى‌گرفتند بى آن كه كارى بكنند. به‌عبارتى حق‌السكوت و يا به قول معروف سهم نفت خود را مى‌گرفتند. و مى‌شود گفت تقريبا" همه مردم جامعه از پول نفت سهمى مى‌بردند. وضعيتى كه امروزه در عربستان سعودى و شيخ‌نشين‌هاى خليج فارس‌ هم شاهديم و بهمين سبب هم جنبش‌هاى اعتراضى در آنجا راه بجائى نمى‌برد.

در چين هم وضع بر همين روال است‌. رشد اقتصادى زياد و رفاهى كه مردم در اين سال‌ها هر يك به سهم خود به نوعى از آن بهره‌مندهستند. و لذا ضرورتى براى همدردى با دانشجويان معترض‌ آزاديخواه در خود نمى‌بينند.

مى‌دانيم كه وضع اقتصادى ايران كنونى دچار مشكلات اساسى است و حكومت امكان ايجاد رفاه نسبى و حتى حداقل را براى جامعه ندارد. به‌حدى كه يك دولت نيرومند با برنامه و بسيار كارآ هم به‌سختى مى‌تواند اقتصاد درهم ريخته ايران را سر و سامان بدهد چه رسد به نظامى كه از اول در مورد مسائل اقتصادى ناتوان بوده و همه كس‌ مى‌داند كه با اقتصاد مبتنى بر دلالى و چپاول وضع هر روز بدتر خواهد شد. و دولت حتى اگر هم بخواهد و درآمد نفت هرچقدر هم افزايش‌ بيابد نمى‌تواند رفاه اقتصادى براى جامعه فراهم آورد.

در همين جا ذكر يك نكته لازم است و آن اشاره به يك افسانه و خيالبافى‌ است كه بسيار مى‌شنويم كه اگر ملايان حاكم موفق شوند با آمريكا رابطه برقرار ‌كنند از اين طريق مسائل اقتصادى جامعه را سر و سامان مى‌بخشند. آگاهان مى‌دانند كه اين ادعا بسيار خام‌طبعانه و رؤياپرورانه است در حد يافتن گنج در ويرانه‌. زيرا اولا" برقرارى رابطه با آمريكا در بهترين و مساعدترين شرايط سياسى سال‌ها به طول مى‌انجامد و چنين نيست كه اگر ايران تمايل نشان داد فردا اين رابطه برقرار مى‌شود. عدم اعتماد عميق ميان دو دولت‌، شرايط بين‌المللى‌، موقعيت ايران در رابطه با منطقه‌، مشكلات ايدئولوژيكى و ده‌ها مسأله ديگر موانع اصلى اين رابطه هستند كه حل آنها نياز به يك ديپلماسى حساب شده و سال‌ها كار دقيق دارد. ثانيا" اين رابطه اصلا" هيچ معجزه‌اى نخواهد كرد. و چنين نيست كه اگر رابطه هم برقرار شد يك‌باره سيل پول و امكانات به ايران سرازير مى‌شود و داستان زمان شاه و دلارهاى نفتى تكرار خواهد شد. اين‌گونه شعارها و خيالبافى‌ها چنان بى‌پايه و غيرمنطقى است كه در اينجا نياز به نقد بيشتر ندارد و ازسوى هيچ صاحب‌نظرى جدى گرفته نمى‌شود.

ب‌ _ مسؤوليت ايدئولوژيكى‌: در زمان آقاى خمينى و يا استالين ايدئولوژى نظام‌هاى انقلابى ايران و شوروى از قبول عمومى برخوردار بود، اكثريت جامعه به آقاى خمينى يا استالين ايمان داشت و لذا سركوب‌هاى حكومت آنان را يا تأييد مى‌كرد يا حداقل با ترديد مورد سوال قرار مى‌داد و بهمين سبب با مخالفان حكومت سر همدردى نداشت و از سركوب آنان به‌خشم نمى‌آمد و در اوج اعتراض‌ و ناراحتى يك نظاره‌گر سوال‌كننده گيج و لذا خاموش‌ بود. اما نظام كنونى و ولى فقيه و ايادى او مشروعيت خود را از دست داده‌اند و به اعتراف خود حكومت اكثر مردم آنان را قبول ندارند.

اينكه گفته مى‌شود ملايان پس‌ از تسلط خود سر بندها را شل كرده و آزادى اجتماعى مى‌دهند تا جوانان سرگرم شوند نيز از آن سخنان ناپخته است زيرا اولا" دادن آزادى اجتماعى وقتى فايده دارد كه رفاه اقتصادى باشد والا جوان بيكار از كدام مزايا مى‌خواهد بهره بگيرد‌؟ ثانيا" طرفداران ملايان ماشين نيستند كه يكباره سويچ آنها زده شود تا به راه ديگرى بروند. ملايان و متعصبين مذهبى با ديد محدودشان قادر به دادن آزادى‌هاى مورد خواست جوانان نيستند بعلاوه هرگونه آزادى اجتماعى ناگزير به آزادى سياسى مى‌انجامد و چنين نيست كه جوانان فقط به پائين‌تنه فكر كنند. اگر شاه با تمام شرايط موفق نشد جوانان را چنان سرگرم كند كه فكر سياست را از سر بدر كنند، چگونه اين نظام توان آن را دارد‌؟ و مگر اصلا" مسأله‌اى در جامعه ايران را مى‌توان فارغ از مسائل سياسى و جدا از آن حل كرد‌؟ جوانان زمان شاه حتى در موقع تفريح هم به آهنگ‌هائى كه رنگ و بوى سياسى داشت گوش‌ مى‌دادند، داريوش‌ و گل‌نراقى خوانندة محبوب آنها بودند و آهنگ‌هاى به‌قول معروف بودار سياسى پرطرفدارترين آهنگ‌ها بود. شاعران محبوب مردم در زمان شاه هم شاعران سياسى بودند نه شاعرانى كه در وصف يار و لذايذ جسمانى شعر مى‌سرودند.

بدين ترتيب مى‌بينيم كه در صورت بركنار شدن آقاى خاتمى و تسلط كامل ملايان‌، حكومت نه قادر به سركوب جامعه و برقرارى ديكتاتورى و ايجاد خفقان است و نه امكان آن را دارد كه با دادن امتيازات مردم را سرگرم كند، لذا ناگزير اسير بحران پيوسته و درگيرى بسيار فرساينده خواهد شد.

نكته آخر آن كه كسانى كه نگران آن هستند كه با رفتن آقاى خاتمى و به‌اصطلاح خالى كردن سنگر‌، جنبش‌ اصلاحات دچار ركود مى‌شود و يا ارتجاعيون كه دل‌خوش‌ هستند كه با كنار گذاشتن آقاى خاتمى مسأله آنان حل مى‌شود‌، هر دو شناخت ناقص‌ و نادرستى از انقلاب دارند و باورشان را به انقلاب از دست داده و يا آن را بسيار دست‌كم گرفته‌اند. از اين روى زيبنده است كه نگاهى ديگر به انقلاب و اهميت آن و نقش‌ آن در رابطه با آينده سياسى ايران بيندازيم و مسأله انتخابات رياست جمهورى را با توجه به اين نكته ارزيابى كنيم‌.

 

انقلاب را دست‌كم نگيريم

براى ما ايرانيان انقلاب پديده‌اى بود كه پرونده نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشانى را براى هميشه بست و براى سرنوشت سياسى كشورمان راهى نوين را رقم زد. اما آيا نقش‌ اين انقلاب در همين حد است يا دامنه‌اى بس‌ فراتر دارد‌؟ و آيا اين انقلابى است فرا جغرافيائى و عملكردهاى عملى بس‌ فراتر از مرزهاى ايران دارد و مثل معدود انقلاب‌هاى بزرگ جهان چون انقلاب فرانسه و انقلاب اكتبر‌، با ابعادى جهانى و تاريخى‌، يا يك انقلاب محدود با عملكردى در حد يك كشور است‌؟

انقلاب‌ها عمدتا" پاسخگوى مسائل كشورى هستند كه انقلاب در آن اتفاق مى‌افتد. اما انقلاب‌هاى بزرگ در رابطه با سوال و نيازيست كه در منطقه‌اى بس‌ وسيع‌تر و گاه در سطح جهان مطرح است و در اين صورت هر قدر مخاطب آن انقلاب وسيع‌تر باشد توان و دوام آن هم بيشتر است‌. بهمين سبب مثلا" انقلاب فرانسه تمام اروپا را لرزاند و از آن طريق بر انديشه جهانيان تأثير گذاشت و هنوز نيز انرژى آن پيام در جهان مطرح است‌. يا انقلاب كبير روسيه انقلابى بود كه تمامى جوامع صنعتى جهان چشم به راه آن بودند. جوامع صنعتى اسير يك بحران بود و نظام سرمايه‌دارى همه جا نيازمند به يك دگرگونى بنيانى بود. اين انقلاب و دگرگونى‌اى بود كه تمام كشورهاى صنعتى هر كدام به نوعى به دنبال آن بودند. بهمين سبب نيز مى‌بينيم كه روشنفكران از سراسر كشورهاى غربى به آن پيوستند و سعى مى‌كردند از آن بياموزند و هر يك از آتش‌ آن مشعلى بردارند و بكوشند كه آن را بر خرمن خانه خودشان بزنند. بهمين سبب نيز دامنه عمل آن محدود به يك كشور نبود بلكه در طول هفت دهه بر سرنوشت تمامى جهان اثر داشت‌. با فرو ريختن شوروى نيز اين تفكر همچنان مطرح است و اين انديشه هنوز سرنوشت سياسى يك سوم مردم جهان را در چين و كوبا و جاهاى ديگر رقم ميزند. لذا با آسودگى خاطر مى‌توان گفت جهان پيش‌ از انقلاب فرانسه و پس‌ از آن و يا جهان قبل از انقلاب سوسياليستى شوروى و پس‌ از آن‌. انقلاب ايران نيز حداقل بالقوه بنظر مى‌رسد چنينن باشد. در اين نوشته جايى براى بررسى و اثبات دقيق اين ادعا نيست‌، چنين بحثى نياز به آن دارد كه پيام انقلاب ايران و سخن اصلى آن تشريح شود. مطلبى كه اميدوارم در نوشته‌اى ديگر به تفصيل به آن بپردازم‌. اما در اينجا براى آن كه حداقل نشان دهم اين ادعا بى‌پايه نيست و انقلاب ايران از اعتبار بسيار وسيعى در جهان برخوردار است و بزرگترين پديده تاريخى ايران است به چند مورد به اختصار اشاره مى‌كنم‌.

۱ _ در سطح جهانى

الف‌: تقريبا" هر كتاب درسى جامعه‌شناسى و يا علوم سياسى دانشگاه‌هاى جهان را كه باز كنيد اشارتى به انقلاب ايران دارد. در بسيارى از موارد در اين كتاب‌ها فصلى به تشريح اين انقلاب اختصاص‌ داده شده است‌.

ب‌: حجم عظيمى از مقالات و كتب در سراسر جهان در مورد اين انقلاب نوشته شده است در حدى كه نوشته خود ايرانيان در اين مورد درصد بسيار ناچيزى را تشكيل مى‌دهد. و متفكران و نويسندگانى چون خانم Weight آن را يك انقلاب بزرگ و جهانى خوانده‌اند.

ج‌: امسال را سازمان ملل متحد به پيشنهاد آقاى خاتمى سال گفتگوى تمدن‌ها اعلام كرده است‌. مى‌دانيم كه نه اين نظر آقاى خاتمى نظرى بسيار استثنائى است )‌چون بسيارى اين نظر را پيش‌ از او داشته و اعلام كرده بودند‌( و نه ايشان فيلسوف و صاحب‌نظر سياسى بزرگى در جهان هستند كه نظرشان خيلى مورد قبول جهان قرار گيرد. هم‌چنين ايشان رئيس‌ جمهور يك كشور ابرقدرت هم نيستند كه جهان مى‌بايد حتما" پيشنهادشان را گوش‌ دهد.

د‌: اين همه توجه به نظرات دكتر سروش‌ و همفكران ايشان در جهان اسلام و اين كه در غرب او را لوتر جهان اسلامى خوانده‌اند و كمتر نشريه معتبرى در جهان است كه به نظرات ايشان نپرداخته باشد، خود نشان ديگرى از توجه جهان است به آنچه كه در ايران مى‌گذرد. والا اساس‌ خود نظر ايشان در فلسفه هرمونتيك و نظرات فلاسفه ديگرى چون پوپر و غيره آمده است و همچنين انديشمندان ديگر جهان اسلام هر كدام به نوعى به اين مسائل پرداخته‌اند اما عقايد آنان در نهايت در سمينارها و نوشته‌هائى كه به جهان اسلام مى‌پردازد مطرح مى‌شود نه آن كه مورد توجه روزنامه‌هاى عمومى جهان غرب قرار گيرد و در جائى نوشته شود كه مردم آن را بخوانند آن هم مردمى كه مطالعه در مورد اسلام برايشان مطرح نيست چه رسد به آن كه بدانند اسلام فقاهتى چيست و يا دامنه عملكرد فقه چيست‌؟

در مورد اين همه توجه به ايران مردم ما گاه از سر علاقه به وطن و بزرگ‌بينى‌ئى كه هر ملتى در مورد خودش‌ دارد آن را به عوامل افتخارآميزى از اين قبيل نسبت مى‌دهند. از جمله اينكه ايران كشورى ثروتمند و نفت‌خيز است و جهان به ثروت آن چشم دوخته است در حاليكه مى‌دانيم  ايران يك كشور جهان‌سومى است كه از نظر ثروت شايد در رديف پنجاهم در ميان كشورهاى جهان باشد و اصلا" با حجم پولى كه در غرب انباشته شده  ثروت هيچ كشورى از جهان سوم چندان چشمگير نيست‌. ايران حتى بمراتب از كشور كره كه نفت هم ندارد فقيرتر است‌. و يا به موقعيت سوق‌الجيشى ايران اعتبار فوق‌العاده ميدهند در حاليكه در اين مورد هم شايد بيش‌ از ده كشور جهان از همين اعتبار يا اعتبارى بيشتر برخوردار باشند اما هيچگاه يك دهم و يك صدم ايران مورد توجه نيستند.

بنابراين آنچه ايران را چنين مورد توجه جهان قرار داده است نه ثروت آن و نه موقعيت ژئوپليتيكى آن و نه مطالب ديگرى از اين دست است‌، بلكه اين انقلاب ايران و پيامى است كه در جهان مطرح كرده است كه به آن چنين اعتبار ويژه‌اى داده تا جائى كه رئيس‌ جمهور آمريكا در جلسه سالانه سازمان ملل متحد پاى سخنان آقاى خاتمى مى‌نشيند. امرى كه در جهان سياست اعتبار بسيار بالائى دارد در حاليكه سخنان آقاى خاتمى نه از نظر سياسى و نه از نظر فلسفى و علمى از اهميت چندانى برخوردار نبود. سخنان ايشان در حد يكى از نطق‌هائى بود كه در يك نماز جمعه يا حداكثر در يك سمينار دانشگاهى‌، آن هم سمينار تخصصى در مورد فلسفه و دين‌، مطرح مى‌شود. والا نطق سياسى معتبرى نبود و يا پيام ويژه‌ و نوئى براى جهان نداشت‌.

۲ _ در سطح ملى

الف‌: اين انقلاب پديده‌اى استثنائى در تاريخ كشورمان است و به هيچوجه حتى با انقلاب مشروطه يا ملى شدن نفت قابل مقايسه نيست چه رسد به تعويض‌ حكومت‌ها مثلا" از صفويه به قاجاريه يا از قاجاريه به خاندان پهلوى‌. زيرا تمامى آن اتفاقات در اوج خود بخشى از جامعه را در بر ميگرفت تا جائى كه مردم شهرستان‌هاى دوردست و روستاها حتى از وقوع آنها بى‌خبر مى‌ماندند و كسانى كه در خصوص‌ روستاها و عشاير ايران مطالعه دارند مى‌دانند كه چه بسا مردم مرزنشين ايران پس‌ از ده‌ها سال از برقرارى حكومت پهلوى‌، نيروهاى نظامى را يعنى تنها بخشى از دولت را كه مى‌شناسند قجر مى‌خواندند و بسيارى حتى نام مصدق را نشنيده بودند. اما حال به قول معروف چوپانان سر كوه هم با انقلاب ايران درگير هستند و به هيچ ده‌كوره و منطقه دورافتاده‌اى نمى‌توان گذر كرد كه مردم آن با انقلاب آشنا نشده باشند و در مورد آن نظر نداشته باشند.

ب‌: اين انقلاب پس‌ از بيست سال همچنان پرتوان و فعال و زنده است. موج وسيع شركت در انتخابات رياست جمهورى حتى در دوردست‌ترين مناطق ايران و در ميان غافل‌ترين قشرهاى جامعه نشانگر وسعت عمل انقلاب است حتى پيرزنان و پيرمردان بيسوادى كه در عمرشان هيچ رابطه‌اى با امور دولتى نداشتند نيز در حد وسيعى در اين حركت شركت كردند.

ايرانيان خارج از كشور نيز پس‌ از جلاى وطن همچنان به مسائل ايران توجه عميق دارند حتى نسل دوم كه اكثرا" زبان فارسى هم نمى‌دانند و خيال برگشتن به ايران را هم ندارند از نزديك مسائل ايران را دنبال مى‌كنند و در هر پارتى و ميهمانى از مسائل سياسى ايران سخن مى‌گويند. از اين بابت شايد هيچ ملتى بجز فلسطينيان اين همه به مسائل كشور زادگاهشان دلبستگى نشان نمى‌دهند.

تمام موارد فوق نشان‌دهندة آنست كه انقلاب ايران ريشه‌اى عميق در جامعه دارد و انرژى وسيع آن چنان است كه هيچ نيروئى قادر به سركوب آن نيست. اين حركت بهيچوجه از جنس‌ جنبش‌ها و حركت‌هاى انقلابى پيشتر كشورمان و يا كشورهاى مشابه نيست. بهمين سبب نيز بيم آن كه بار ديگر مى‌توان چون گذشته با سركوب اين جنبش‌ جامعه را ساكت كرد و خفقان را حاكم نمود بيمورد است‌. حتى اگر نيروى راست يكدست باشد و در سركوب خود از هيچ خشونتى فروگذار نكند و اين ريزش‌ وسيعى را كه در درون جبهه آن شاهديم نيز نداشته باشد باز هم نمى‌تواند اين انقلاب را با اين وسعت و فراگيريش‌ و با اين ريشه عميقى كه در جامعه دارد سركوب كند.

در اين مورد و در اوج بدبينى آن‌، مى‌توان به انقلاب فرانسه مراجعه كرد كه ناپلئون آمد و بساط جمهورى را برچيد و نوعى سلطنت را برقرار كرد. حتى با شكست او هم حكومت سلطنتى با همان اسم و رسم قديم خود حاكم شد و براى چندى نام جمهورى را از صفحه تاريخ فرانسه پاك كرد. اما از آنجا كه آن انقلاب نيز انقلابى عميق و ريشه‌دار و داراى پيامى جهانى بود هيچيك از اين اتفاقات نتوانست آن را سركوب كند. انقلابى با چنين عظمت رودخانه‌اى عظيم را مى‌ماند؛ مى‌توان در مقابل آن سد بست‌، مى‌توان مسير آب را عوض‌ كرد، حتى مى‌توان آن را به شن‌زارى كشاند كه نشانى از آن در سطح بر جاى نماند اما رودخانه همچنان به حركت خود ادامه ميدهد و در اولين فرصت مجددا" در صحنه ظاهر مى‌شود. لذا در فرانسه پس‌ از بارها سركوب كردن انقلاب‌، حال شاهد جمهورى پنجم هستيم‌.

همانطور كه آمد در نوشته‌اى ديگر به بررسى انقلاب و عظمت آن خواهم پرداخت و در اينجا فقط به يك نمونه اشاره مى‌كنم تا معلوم شود كه انقلاب هويتى مستقل از حكومت حاكم بر آن دارد تا جائى كه تمام حكومت و شكل آن مثل خار و خاشاك روى رودخانه است كه مى‌تواند حتى گاه تمامى چهرة آن را بپوشاند يا آن را به شكل آبشار ويران‌گر يا درياچه آرام بنماياند ولى جريان اصلى و نهائى آن همچنان به حركت خود ادامه ميدهد.

يكى از شواهد پويائى انقلاب و هويت مستقل آن از حكومتى كه انقلاب را مى‌چرخاند سينماى ايران پس‌ از انقلاب است‌. مى‌دانيم ملايان حاكم سال‌ها سينما را حرام مى‌دانستند و كمتر فردى از حاكمان اصلا" به سينما مى‌روند چه رسد به آن كه مشوق آن باشند. ملايان حاكم‌، افرادى عقب‌مانده‌، متحجر‌، با انديشه قرون وسطائى و دشمن هنر هفتم و مخالف هرگونه حس‌ زيباپسندى هستند. آنان همه جا خشونت را تبليغ مى‌كنند و با آزادى و زيباپسندى كه لازمه خلاقيت هنرى است سرستيز دارند. اما در زمان حكومت همين افراد سينمائى در ايران رشد كرده كه سرشار از لطافت و خلاقيت است و جهانيان را مفتون زيبائى و شادابى و پيام‌هاى انسانى خود كرده است‌.

جهان سال‌هاست كه آگاه و نا‌آگاه متوجه شگفتى و عظمت انقلاب ايران شده است ولى مردم خود ما مثل كسى كه در درون جنگل است و به دليل محصور بودن در ميان درختان‌، جنگل را نمى‌بيند هستند و متوجه شكوه انقلاب خودمان نيستند.

درك اهميت انقلاب و جدا كردن هويت آن از هويت حكومتى كه بر آن سوار است به ما امكان ميدهد تا متوجه شويم كه چگونه است كه در پناه حكومتى چنين عقب‌مانده خلاقيت‌هائى از اين دست انجام مى‌شود. همان مشكلى كه مردم فرانسه در فهم انقلاب فرانسه در زمان حكومت‌هاى خون‌ريز دوران انقلاب داشتند و بهمين سبب هم امپراطورى ناپلئون و بعد هم سلطنتى را كه اساس‌ انقلاب بر مخالفت بر آن استوار بود خواستار شدند.

شناخت هويت مستقل انقلاب به ما مى‌فهماند كه بيهوده نگران كناره‌گيرى آقاى خاتمى و امكان سركوب جنبش‌ اصلاحى هستيم‌. و يا بى‌جهت هراس‌ داريم كه ماجراى كودتاى ۲۸ مرداد و خفقان پس‌ از آن تكرار شود. اگر امپراطورى ناپلئون اول و سوم و بازگشت سلطنت‌، هيچيك مانع حركت انقلاب فرانسه نشدند اين سركوب‌ها كه از امكانات بسيار كمترى برخوردارند و در شرايط تاريخى بسيار نامساعدترى عمل مى‌كنند توان ايستادن در مقابل خواسته‌هاى انقلاب و جلوگيرى از حركت نسل انقلابى را ندارند. ملايان نمى‌توانند نيروى عظيم زنان و جوانان را مهار كنند و استبداد مذهبى مورد نظر خودشان را به جامعه تحميل كنند. آنان هرچه بيشتر در مقابل اين حركت بايستند سخت‌تر كوبيده و سريع‌تر از صحنه قدرت طرد مى‌شوند.

اين حركت را آقاى خاتمى به وجود نياورده‌اند كه با رفتن ايشان حركت باز بماند. همانطور كه همگان مى‌دانند جنبش‌ دوم خرداد زائيده جنبشى است كه در جامعه وجود دارد. جنبشى كه سرچشمه‌اش‌ خواسته‌ها و تقاضاهاى خود انقلاب است‌، همان كه سينماى ايران و موسيقى ايران و نسل جديد استثنائى روزنامه‌نگاران را ايجاد كرده است‌. بهمين سبب است كه اگر آقاى خاتمى قادر نباشد با همان اصولى كه جنبش‌ دوم خرداد ايجاد شد حكومت كند بهتر است بدون نگرانى از احتمال برقرارى خفقان و مرگ خواسته‌هاى انقلاب از شركت در انتخابات خوددارى كند و اين كناره‌گيرى را هم با صداى بلند و با كمال صداقت با دلايل خود با مردم در ميان بگذارد نه آن كه ماجراى سخنرانيش‌ را در مجلس‌ تكرار كند. بلكه با ذكر موانع و افشاى كامل عوامل بازدارنده بگويد‌: زبان بريده به‌كنجى نشسته صم و بك _ به از كسى كه نباشد زبانش‌ اندر حكم‌.