Samsum Kashfi:

 

 

 

 

 

محمدبرقعی

نقدی بر نقد آقای دکتر مهرداد مشایخی

 

آقای دکتر مهرداد مشایخی در نوشته‌ای با عنوان «بازگشت به خویشتن با چند دهه تاخیر» (هفته‌نامه «ایرانیان»، شماره ۴۴۴، ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹) به نقد نوشته اینجانب تحت عنوان «تظاهرات خارج از کشور: یار شاطر یا بار خاطر» پرداخته‌اند. متاسفانه ایشان حرمت دوستی را نگه نداشته و نقدشان را با حمله شخصی به من ـ که به قول خودشان حاصل خشم ایشان از مطالب بی‌محتوای بنده است ـ آغاز کرده‌اند و ایراد اصلی ایشان بر نوشته‌های من این‌هاست:

۱ ـ بنده مقالات خود را «اکثرا در یکی دو ساعت و با شتاب، بدون در نظر گرفتن معیارها و ملاحظات فضای روشنفکری(؟) (و صد البته آکادمیک)» به تحریر در می‌آورم و معمولا «بدون نظم نوشتاری‌، استدلال‌های علمی، و البته استناد به منابع و نمونه‌ها(؟)

۲ ـ انشاء مرا «ابتدایی و ساده» دانسته‌اند و به همین سبب «سخت نامفهوم».

الف:‌ اما در مورد این که نوشته من فاقد نظم نوشتاری و استدلال‌های علمی است متاسفانه آقای مشایخی مدرکی ارائه نکرده و به دادن شعار بسنده کرده‌اند. اما من به همین نوشته ایشان که سعی کرده‌اند فاقد این ایرادها باشد مراجعه می‌کنم تا معلوم شود که ایشان حتی با معیارهایی که نام برده‌اند نیز آشنا نیستند.

الف: یک نقد درست و باارزش آکادمیک یا در مورد یک مقاله خاص است که باید در محدوده مطالب همان مقاله بماند و تنها اگر ضرورتی برای فهم بیشتر مطالب آن نوشته باشد دیگر کارهای نویسنده آن هم در حد ضرورت مورد بررسی قرار گیرد و یا نقد در مورد دیدگاه یک نویسنده در کل است که در آن صورت میدان نقد شامل همه نوشته‌های نویسنده می‌شود.

اما ایشان در نقد خود معلوم نکرده‌اند به دنبال چه هستند. نوشته‌اند مقاله اخیر من در مورد تظاهرات مورد توجه ایشان است ولی مطلبشان را با تئوری «بومی‌گرایی» شروع کرده و سپس به تفصیل به نقد مقاله تظاهرات پرداخته‌اند بی آن که مطلبی در آن یافته باشند که با نگاه «بومی‌گرای» من بخواند. بعد   به مقاله‌ای از من مراجعه کرده‌اند تا کلیات گفته شده در مورد «بومی‌گرایی» آل‌احمدی و شریعتی و غیره را در مورد من نشان دهند اما در آنجا هم به همه چیز پرداخته اند غیر از نشان رد پای این نظریه و در آخر مقاله هم با یک شعار "به نظر من" مطلب را تمام کرداند. بعد به مقاله من در مورد انتخابات ایراد گرفته‌اند که هیچ ربطی میان آن مقاله با مقاله تظاهرات یا نگاه بومی‌گرایانه من به جهان ندیده‌اند؛ یک پریشان‌گویی کامل که نه اجزای آن رابطه‌ای با عنوان مطلب دارد و نه این اجزا با هم ارتباطی ارگانیک دارند یک پرسه زدن واقعی.

ب: در مورد نقد مقاله «تظاهرات...» آقای مشایخی نوشته‌اند که من پیشاپیش تظاهرکنندگان در نیویورک را به سه دسته من‌درآوردی تقسیم کرده‌ام و «این طبقه‌بندی من‌درآوردی فاقد کوچکترین دقت و معیار سیاسی است» اما ایشان که بر بی‌دقتی من خرده می‌گیرند اولا توجه نکرده‌اند که من این تقسیم‌بندی را محدود به تظاهرات نیویورک نکرده بودم و نوشته بودم «کسانی که این روزها در تظاهرات شرکت می‌کنند از جمله تظاهرات بزرگ اعتراضی در نیویورک»، ثانیا نفرموده‌اند که آن معیارهای سیاسی که می‌باید مراعات می‌کردم چه بوده‌اند. و بالاخره هر شخصی می‌تواند موضوعات را با معیاری که خود بر می‌گزیند و معرفی می‌کند دسته‌بندی کند لذا تقسیم‌بندی «من‌درآوردی» چه معنی دارد  و ایشان باید می‌فرمودند چرا «من‌درآوردی» است.

بدین ترتیب می‌بینید که ایشان اصول اولیه نظم در یک نوشتار و علمی بودن یک نقد را نمی‌شناسند و لذا مطالب من را چنین می‌بینند.

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان جهت عالم کبودت می‌نمود

ج- در پاسخ به ایراد دوم، نخست ایشان باید بدانند که مشکل‌ترین شیوه نوشتن آسان‌نویسی است و بیان کردن مطالب فنی به زبان ساده و قابل فهم عموم. از این روی همه نویسندگانی که بر مطالبشان تسلط کافی ندارند یا از امکان بیان درست آن‌ها ناتوانند سعی می‌کنند با مغلق‌نویسی ضعف خود را پنهان کنند والا دامنه لغات فنی در هر رشته‌ای محدود است و دانشجوی هر رشته‌ای در همان سال‌های نخست آن‌ها را می‌آموزد و تنها پس از تسلط کامل به مطلب است که می‌تواند بدون استفاده از آن لغات و اصطلاحات که برای جمع محدودی قابل فهم است مطالب خود را ارائه دهد.

باید اذعان کنم که آقای دکتر مشایخی در سال‌های اخیر تسلط بیشتری بر زبان فارسی پیدا کرده‌اند اما هنوز نیاز به کار بیشتری دارند تا بتوانند هم با انشای به قول ایشان ابتدایی مقصود خود را به خوانندگان غیر فنی برسانند و هم معنی همه لغاتی را که به کار می‌برند درست بشناسند و برای آن که متن خود را زیبا کنند استفاده نابجا از لغات نکنند. برای نمونه دو مورد را در همین مطلب ایشان ذکر می‌کنم.

۱ ـ ایشان گفته‌اند «در آخرین دستنویس آقای برقعی». لغت زیبای دستنویس بر طبق تعریف فرهنگ معین و فهم عموم مردم به معنی نوشته با دست و به قول معروف خطی است نه مقاله یا نوشته‌ای که در نشریات چاپ می‌شود.

۲ ـ عنوان فرعی مقاله ایشان «پرسه‌ای در برخی دیدگاه‌های آقای محمد برقعی». در معنی پرسه در کتاب لغت معین آمده «راه رفتن بسیار و بی‌نتیجه، دور گشتن گدایان برای دریوزگی» و مردم هم از این لغت همین معنی، به ویژه بخش اول آن را، فهم می‌کنند. اما ایشان در یک نقد تحقیقی ـ و به قول خودشان آکادمیک ـ که به دنبال ثبوت امری هستند نمی‌توانند این تلاش را «راه رفتن بسیار و بی‌نتیجه» بخوانند زیرا ایشان مسلما می‌خواسته‌اند از کارشان نتیجه‌ای بگیرند. حتی اگر اصطلاح ادبی می‌خواستند به کار ببرند شاید می‌توانستند بگویند «گشت و گذاری در...»

د ـ اما ایشان نوشته‌اند که من مطالبم را اکثرا «در یکی دو ساعت و با شتاب» می‌نویسم و «غالبا هم یکی از ارزش‌های جا افتاده در گفتمان سکولار ـ دمکراتیک ایران را مورد پرسش» قرار می‌دهم. به نظر می‌رسد آقای مشایخی با کار خلاقه آشنایی چندانی ندارند و در همان محدوده نقل قول کردن‌ها و بازگو کردن گفتار دیگران باقی مانده‌اند والا می‌دانستند که برای آن که نویسنده‌ای یک ارزش، آن هم ارزش جا‌ افتاده‌ای، را مورد سئوال قرار دهد باید هفته‌ها و ماه‌ها، آن هم پس از مطالعاتی که کرده است، فکر کند تا توان طرح آن پرسش را داشته باشد چه رسد به این که به قول ایشان آن را نفی هم بکند. این که نتیجه تفکر آن فرد درست یا غلط باشد فرقی در این روند تلاش و زمان طولانی رسیدن به خلاقیت ندارد؛ حتی اگر این فکر نو فکری عقب‌مانده و بی‌ارزش باشد.

در مقابل آسان‌ترین و کم‌زحمت‌ترین و سریع‌ترین نوشته‌ها دنبال هم کردن مطالب دیگران است و این امر به‌ویژه با وجود کامپیوتر و اینترنت این روزها بسیار آسان شده است. کافی است چند ساعت پای کامپیوتری بنشینیم تا ده‌ها کتاب و مقاله و نقل قول‌هایی از این و آن‌ را جمع کنیم و بعد هم با لغات قلنبه سلنبه و آوردن کلی منابع و مآخذ ندانستن حرف نو و ایده شخصی خود را پنهان کنیم. می‌دانید که یکی از مشکلات امروزه اساتید در سر کلاس‌ها همین‌گونه مقالات به ظاهر علمی دانشجویان است و انبوهی از این دست نوشته‌ها در کنفرانس‌های آکادمیک هم ارائه می‌شوند؛ مطالبی پر زرق و برق ولی بدون هیچ حرف نو و تفکر تازه و تنها در مسیر آب شنا کردن و همراهی با روش‌های جا افتاده و این حرفی و سخنی نو نیست که متفکران قرن‌ها در موردش هشدار داده‌اند از جمله کنفوسیوس و شمس تبریزی.

و اما همان‌طور که ایشان به درستی نقل کرده‌اند من در آن مقاله تظاهرکنندگان را به سه دسته تقسیم کرده‌ام: «سرنگونی طلبان»، «طرفداران آشکار جنبش سبز» و دسته سومی که بر عکس دو گروه اول هویت معلومی ندارند. و همان‌طور که نوشته‌ام «فصل اشتراک این جمع پراکنده هزار رنگ مخالفت با نظام حاکم و دفاع از حقوق بشر است.» ایشان گفته‌اند اگر درست می‌گویم تنها «پنج رنگ از آن‌ها» را معرفی کنم و علل بی‌هویتی‌شان را برای خوانندگان توضیح دهم. ظاهرا ایشان به خاطر همان مشکلی که در فهم نوشته‌های فارسی دارند متوجه نشده‌اند که من این گروه هزار رنگ را در کل خود به عنوان یک گروه سیاسی دارای هویت نمی‌دانم نه آن که اجزای آن هم هویت سیاسی خود را ندارند، و طبق خواسته ایشان نه به پنج بلکه به ده‌ها رنگ آن اشاره می‌کنم. طرفداران جبهه ملی ـ‌ آن هم با ده‌ها گروه، ده‌ها گروه چپ ـ‌ هر یک با هویتی جدا از دیگر چپ‌ها، چندین گروه جمهوری‌خواه ـ هر یک با مشخصه و نام سازمانی خود و حتی جمعی که معتقدند در ایران طرفداران زیادی هم دارند بر آن هستند که مردم جمهوری شورایی می‌خواهند، افرادی که وابسته به هیچ گروه سیاسی نیستند ولی گرایش‌ سیاسی دارند و حتی برخی خود را فقط با عنوان «مدافعان حقوق بشر» می‌خوانند و اصرار هم دارند که هیچ تعلق سیاسی ندارند. همان‌گونه که در مقاله خود آورده‌ام این چنین جمعی هویت مشخص سیاسی نمی‌‌تواند داشته باشد و حداکثر آن را یک جمع اعتراضی می‌توان خواند، والا لازمه هویت سیاسی هر گروه وجود شبکه‌ای از روابط، خواسته‌های مشترک حداقلی، رهبریت و شعار معین داشتن است.

آقای دکتر مشایخی در تعریف این جمع آورده‌اند: «واقعیت این «طیف» آن است که اکثریت قریب به اتفاق آن‌ها از نظر فکری دمکرات، سکولار (دینی و غیر دینی) و جمهوری‌خواه هستند.» لذا اولا به قول خود ایشان آن‌ها یک «طیف» هستند نه یک گروه سیاسی با هویت معلوم. دوم آن که این ویژگی‌ها که می‌گویند شامل حال همه آن‌ها نمی‌شود و معلوم نمی‌کنند کسانی که در این طیف هستند ـ‌ ولی به قول ایشان این خصوصیات را ندارند ـ چه نیروهایی هستند و وجه اشتراکشان با این طیف چیست. ثانیا چه چیزی این جمع هزار رنگ را از بیشتر طرفداران جنبش سبز که آن‌ها هم دمکرات، سکولار و جمهوری‌خواه هستند جدا می‌کند؛ جز آن که می‌خواهند از «جنبش سبز ایران» با هویت مشخصی از آن که در جهان شناخته شده مستقل باشند.

 به عبارتی اینان طیفی هستند که تعریفشان با دو نفی معلوم می‌شود یکی حکومت موجود را نمی‌خواهند (البته حتی در مقدار این نخواستن هم آنان یکسان نمی‌اندیشند: این که حکومت ولایت فقیه را نمی‌خواهند، کل جمهوری اسلامی را نمی‌خواهند یا این که حکومت را می‌پذیرند به شرطی که حکومت دست از نظارت استصوابی بردارد و به انتخاب آزاد تن دهد و ولی فقیه در محدوده قانون عمل کند و اختیارات گسترده ولی فقیه هم محدود شود...) دوم: خواستار مبارزه مسلحانه و سرنگونی نظام به دست نیروهای بیگانه نیستند (که البته در این تعریف هم اشتراک چندانی ندارند) که من نیز در نوشته‌ام همین ویژگی‌ها را دو مورد این گروه بر شمرده بودم. ولی به همان دلایل گفته بودم که این دسته بر عکس دو دسته دیگر هویت سیاسی معینی به عنوان یک گروه سیاسی ندارد.

آقای دکتر مشایخی  این ایراد همیشگی شما است که فکر می‌کنید آنچه مورد باور شماست مورد باور همه افرادی است که عضو گروه شما هستند. آیا همین خصوصیت سبب نشده که شما وجود این همه رنگ مختلف را در این جمع ندیده‌اید و بعد هم به همین دلیل خود را صاحبخانه و متولی جمع سکولار ـ دمکرات‌ها دانسته و مرا جدا از آنان و میهمان آن جمع دانسته‌ و فرموده‌اید" آنچه غیر قابل توضیح است حضور ایشان (برقعی) در جمع سکولار ـ دمکرات‌ها است» و از سر بزرگواری افزوده‌اید «‌این نکته را به حساب تمایل نگارنده برای عدم حضور آقای برقعی در طیف سکولار ـ دمکرات نگذارید و ایشان تا زمانی که خود مایل باشند میهمان عزیز ما خواهند بود.» و از خاطر برده‌اید که من جزو اولین کسانی هستم که در مورد سکولاریزم چندین مقاله نوشته‌ام و کتابم در این مورد شاید اولین کتابی بود که به فارسی و در ایران چاپ شد؛ زمانی که نشانی از این اصطلاح در کارهایتان  نبود.

آقای دکتر مشایخی در نقد خود بر مقاله من آورده‌اند که من گفته‌ام این گسست از جنبش سبز و اعلام استقلال از آن سبب شده که حکومت جمهوری اسلامی جنبش سبز را جنبش برانداز بداند و آن را سرکوب کند. در حالی که نظام به هر صورت چنین می‌کرد و خواهد کرد. اما ایشان توجه نکرده‌اند من این عارضه جدایی را در رابطه با دو عارضه دیگر این جدایی آورده‌ و گفته‌ام جمع این سه به حکومت نشان داده که رابطه ارگانیگ و محکمی میان بدنه‌ طرفداران خارج از کشور جنبش و رهبریت آن نیست و این حکومت را در عزم خود در سرکوب جنبش راسخ‌تر می‌کند و در این راه نگرانی‌اش از پشتیبانی‌ها و اعتراضات مردم خارج از کشور بسیار کم می‌شود.

 

بومی گرایی

و اما برای نشان دادن ویژگی فکری من در مقوله جهان‌بینی «بومی‌گرایانه» آقای مشایخی به مقاله‌ای از من با عنوان «بر زمینت می‌زند نادان دوست» (هفته‌نامه «ایرانیان»، آپریل ۲۰۰۷) مراجعه داده‌اند ولی معلوم نکرده‌اند به چه دلیل بخش تئوریک این مطلب را در سرآغاز مقاله خود آورده‌اند و پس از پرداختن به مسایلی دیگر به صرافت آوردن استنادشان در آخر مقاله خود افتاده‌اند. در آن مقاله، که در مورد دستگیری ملوانان انگلیسی و آن افتضاح اعتراف تلویزیونی آنان بود، نوشته بودم که دولت آقای احمدی‌نژاد می‌توانست به جای این محاکمه بی‌حاصل که آبروی ملت ما را در جهان برد با رها کردن آنان تصویری انسانی از ملت و حکومت ما به جهان ارایه دهد.

در این رابطه ایشان اشاره به گفت و گوی خصوصی ما در مورد صفت «نادان دوست» کرده بودند که من گفته بودم بله احمدی‌نژاد خود را دشمن ملت ایران نمی‌داند و این کارها را از سر دشمنی نمی‌کند. ایشان نگفته‌‌اند که این توضیحات من در پاسخ یک دوست ایشان که برعکس ایشان بسیار گستاخ و بی‌ادب است بود و به ایشان و آن دوستشان گفته بودم مشکل شما این است که شما با ادبیات فارسی و حتی زبان مردم ایران آشنایی لازم را ندارید. در فرهنگ ما وقتی به کسی می‌گوییم «نادان دوست» او را بسیار زیان‌بارتر و خطرناک‌تر از دشمن می‌دانیم و می‌گوییم:

دشمن دانا بلندت می‌کند

بر زمینت می‌زند نادان دوست

و برای ایشان داستان «دوستی خاله خرسه» را گفته بودم که برای آن که مگسی را که روی صورت عزیزش که در خواب بود نشسته بود دور کند با سنگی بزرگ بر سر او کوفت و مغز او را داغون کرد. و بعد هم برای آن که این مفهوم را درست متوجه بشوند از آمریکا که آن‌ها بهتر می‌شناسند مثال آورده بودم و از ایشان پرسیده بودم آیا شما فکر می‌کنید آقای دبلیو بوش و معاونش چینی از سر کینه و دشمنی با آمریکا چنین بلای بزرگی را بر سر آمریکا آورده‌اند، که گفتند «نه». گفتم: چرا همین حکم در مورد احمدی‌نژاد صادق نیست؟ اما این که آقای دکتر مشایخی با هوش سرشارشان هنوز هم متوجه مساله نشده‌اند می‌باید حاصل همین غریبگی بسیار ایشان با فرهنگ و ادبیات ایران باشد.بهر حال رابطه این مقاله با بو گرایی چیست  

ولی وقتی ایشان می‌گوید «من همین اظهار‌نظر را هم ناشی از بومی‌گرایی ایشان می‌دانم، به هر حال هرچه باشد آقای احمدی‌نژاد رییس جمهور خودمان است» معلومم شد که ایشان نظریه بومی‌گرایی را هم درست نفهمیده‌اند زیرا با این فهم ایشان از این نظریه لابد جلال آل‌احمد و دکتر علی شریعتی هم از شاه جانبداری می‌کردند! بی‌جهت نیست که ایشان در مورد راه حل دکتر علی شریعتی می‌نویسند وی «برای مواجهه با امپریالیسم فرهنگی و مخدوش شدن هویت جوان مسلمان ایرانی بازگشت به «ریشه‌های فرهنگی» را ارایه می‌کرد" بی‌ آن که توجه کنند بازگشت به ریشه فرهنگی معنی ندارد بلکه می‌توان گفت «شناخت ریشه‌های فرهنگی» یا «بازگشت به ارزش‌هایی که ریشه در فرهنگمان دارند.»

احساس مسئولیت

در مقاله مربوط به انتخابات نوشته بودم که «من بر آنم خطر این تقلب چنان بالا است که امکان آن بسیار کم است» و «به نظر من این خطری نیست که آقای خامنه‌ای حاضر به انجام آن باشد.»

ایشان این مطلب را گرفته و گفته‌اند که من بر خلاف ادعاهایم در مورد برخورد مسئولانه از خود انتقاد نکرده‌ام. و از روی کمال کینه‌ورزی نوشته‌اند که توجه آقای برقعی را «به رفتار و گفتار امروزی‌شان جلب می‌کنم تا با احساس مسئولیت بیشتری سخن بگویند.» در حالی که درست همان هفته بعد از انتخابات در مقاله‌ای تحت عنوان «کودتای انتخاباتی و پی‌‌آمدهای آن» به تفصیل با این برداشت نادرست خود از حکومت برخورد کرده و نوشته بودم که من هم مثل چهل میلیون ایرانی دیگر که در انتخابات شرکت کردند هرگز فکر نمی‌کردم که آقای خامنه‌ای و دولتش تا این حد نادان و بی‌رحم باشند و قدرت آنان را چنان کور کرده باشد. ضمن آن که تا بدانجا که من به خاطر دارم اگر اشتباه نکنم آقای دکتر مشایخی هم از کسانی بودند که طرفدار رای دادن بودند که یعنی ایشان هم تصور چنین تقلبی را نمی‌کردند.

تفاوت های بنیانی در نگرش سیاسی ما

کلام پایانی آن که اختلاف من با آقای مشایخی و همفکرانشان بر سر دموکراسی و سکولاریزم نیست بلکه اختلاف ما بر سر دو اصل ریشه‌ای زیر است.

۱ ـ من بر آنم که هر سیاستی در یک کشور اگر می‌خواهد دستآوردی داشته باشد باید با فرهنگ آن جامعه هم‌خوانی داشته باشد؛ حتی اگر هدف آن سیاست تحول ارزش‌ها و باورهای آن جامعه باشد و ارزش نوینی را بخواهد جایگزین یک ارزش سنتی جامعه بکند.

۲ ـ هر سیاستی در نهایت باید از جانب مردمی که در داخل کشور در پی اجرای آن هستند معلوم شود زیرا این کار آسانی است که ما در خارج از گود بنشینیم و بگوییم لنگش کن. بارها به آقای مشایخی و همفکرانشان گفته‌ام که چون قرار نیست شما برای ابراز نظرات خود هیچ هزینه‌ای بپردازید خیلی آسان برنامه می‌دهید و کسانی را که در کشور هستند و ملاحظات عمل در میدان را دارند سازشکار و غیر‌انقلابی و محافظه‌کار می‌خوانید. بارها به شما نشان داده‌ام که حتی در همین گروه «اتحاد جمهوری‌خواهان» که ما هر دو عضو آن هستیم معمولا تندروترین و انقلابی‌ترین‌ها کسانی هستند که همیشه در ساحل امن نشسته‌اند و حداکثر تلاششان برای سیاست ایران نوشتن تعدادی مقاله و انجام مصاحبه رادیو ـ تلویزیونی بوده است در حالی که کسانی که در زندان‌‌های هر دو نظام بوده‌اند و تا پای مرگ رفته‌اند و چه بسیار که تصادفی طناب دارشان پاره شده و زنده مانده‌اند از سوی شما و همفکرانتان «همراهان رژیم و محافظه‌کاران» خوانده می‌شوند و در هر سیاست‌گذاری آن‌ها می‌شوند سازشکار و محافظه‌کار و شما می‌شوید انقلابی و لذا بلافاصله فراکسیون خود را تشکیل می‌دهید که خطتان را از آن محافظه‌کاران جدا کنید. شما به آسانی خود را سخنگوی نیروهای دموکرات ـ سکولار جامعه می‌دانید و می‌کوشید هر آن کس را که جز شما می‌اندیشد با زدن انگی چون بی‌سوادی، فرصت‌طلبی، سازشکاری و اسلامی بودن و غیره از میدان بدر کنید و تمام تلاش شما بر آن است که همه جا میخ خود را بکوبید و پرچم خود را برافرازید.

به همین سبب این روزها شما و همفکرانتان به آسانی سخن از محاصره اقتصادی ایران و به‌ویژه نخریدن نفت ایران و نفروختن بنزین به ایران می‌گویید و امثال من می‌گوییم این سیاست‌ها وظیفه ساحل‌نشینانی چون من و شما نیست زیرا درآمد و حقوق ما مثل مردم ایران به نفت وابسته نیست و تحریم بنزین هم باک‌های بنزین ماشین‌ ما را خالی نمی‌گذارد و لذا اصرار می‌کنیم که به جای نسخه پیچیدن از خارج حامی خواسته‌هایی بشویم که از داخل می‌آید. این ندای مبارزان داخل کشور است که میلیون‌ها انسان را به خیابان می‌آورد نه سخنان امثال من و شما که در همین جا هم چند صد نفر را هم جمع نمی‌کند و لذا خوب است ما خارج‌نشینان اگر مرحمی بر زخم مبارزان نیستیم حداقل با ادعاهایمان و خط‌کشی‌ها و نمایندگی‌های خیالی‌مان نمکی بر زخم آنان نپاشیم. و همین نگاه برخورد امثال من را از همفکران شما حتی در مورد حمایت از جنبش سبز و نوع مبارزه ما در خارج از کشور متفاوت می‌کند و این همان چیزی‌ست که شما نادانسته زیر عنوان نظریه «بومی‌گرایی» سعی در تخطئه آن دارید.