Samsum Kashfi:

 

 

 

 

 

درس‌هایى كه از مرگ شاهدخت ليلا پهلوى آموختم

 

دكتر محمد برقعى

 

(ايرانيان ‌ـ ‌چاپ واشنگتن‌، سال پنجم‌، شماره‌هاى ۱۱۹ و ۱۲۰ _ ۶ و ۲۰ جولاى ۲۰۰۱(

 

در سه چهار هفته گذشته موضوع مرگ يا خودكشى شاهدخت ليلا پهلوى داغ‌ترين خبر در مجامع ايرانيان خارج از كشور بود.

نشريات فارسى‌زبان در سراسر دنيا به تفصيل به اين موضوع پرداخته و همدردى وسيعى با خانوادة آن فقيد، به‌ويژه مادرشان علياحضرت فرح ديبا‌، از خود نشان دادند. گرچه راديو اسرائيل در اين مورد سنگ تمام گذاشت ولى مى‌توان گفت راديو ۲۴ ساعته صداى ايران كه مركز آن در لوس‌آنجلس‌، كاليفرنيا‌، است خود به‌نوعى صاحب‌عزا بود. و جالب اينكه‌، در همين راستا‌، يكى از گويندگان صاحب نام اين راديو از مردم مى‌خواست كه با استفاده از اين فرصت اختلافات را كنار گذاشته و جبهه مبارزه عليه جمهورى اسلامى را يك‌دست و هماهنگ كنند.

علياحضرت هم‌، مثل هميشه‌، نشان داد كه بانوئى است با فرهنگ و آگاه كه مى‌داند چگونه از اين فرصت براى توجيه گذشته خانوادة پهلوى و تجليل از حكومتشان استفاده كرده و احساسات برانگيخته مردم را در غم مرگ اين دختر جوان سرمايه‌اى براى جلب همدردى آنان با نظام گذشته كند‌؛ به اين اميد كه شايد اين مصيبت كمكى كند به جبهه بى‌رونق مبارزات فرزندش‌ شاهزاده رضا پهلوى‌، و يا به عبارت دقيق‌تر‌: رضا شاه دوم‌.

گزارش‌هاى مربوط به زندگى و مرگ ليلا پهلوى همچنين بيانگر اين نكته بود كه تداوم ثروت و رفاه در سه نسل بالاخره موثر افتاده و شاهدخت فقيد برخلاف اكثر افراد نسل گذشته خانواده‌اش‌، بويژه عمه معروف خود‌، زنى با فرهنگ و با دانش‌ بار آمده كه چند زبان مى‌دانسته و اهل مطالعه و ذوق بوده و با زيردستان خود به مهربانى رفتار مى‌كرده است و خلاصه اينكه ويژگى‌هاى تازه به قدرت رسيده‌ها را پشت سر گذاشته و از فرهنگ خاص‌ اشرافيت برخوردار بوده است‌؛ همان چيزى كه در اشرافيت اروپا متداول است و در ايران با تغيير مداوم حكومت‌ها كمتر امكانش‌ فراهم مى‌آمده است‌؛ فرهنگى كه هنوز در مردان اين خانواده مشاهده نشده است‌. كوتاه كلام اينكه از گزارش‌ها بر مى‌آيد كه او داراى شخصيتى متناسب با لقب »‌شاهدخت‌« بوده است‌.

اما نكته ديگرى كه در خبرها چشم مرا گرفت اين بود كه طبق گزارش‌ نشريه »‌ديلى تلگراف‌«‌، (‌كه نشريات فارسى زبان هم ناگزير در لابلاى خبرهاى خود و به صورت گذرا به آن اشاره كردند‌)، ليلا پهلوى دو سال و نيم گذشته را در سوئيتى در يكى از هتل‌هاى لندن زندگى مى‌كرده كه كرايه آن‌، با معادل دلارى‌، شبى حدود ۷۵۰ دلار و يا رقمى نزديك به سيصد هزار دلار در سال بوده است‌. حال اگر اين نكته را ناديده بگيريم كه ايشان‌، براساس‌ همان گزارش‌ها‌، مرتبا" ميان چهار كشور انگلستان‌، آمريكا‌، فرانسه و اسپانيا در حال سفر بوده‌اند، و فقط هزينه همين يك قلم كرايه هتل را در نظر بگيريم‌، و فرض‌ كنيم كه هزينه مسكن ايشان هم مثل مردم عادى حدود يك سوم كل مخارج وى را تشكيل مى‌داده است‌، متوجه مى‌شويم كه شاهدخت جوان سالانه حدود يك ميليون دلار خرج مى‌كرده‌ است.

تازه براساس‌ آنچه در گزارش‌ها آمد، ايشان در مقايسه با ساير افراد خانواده‌اش‌، زندگى ساده‌اى داشته‌، زن جوان عياشى نبوده و ميهمانى‌هاى آنچنانى و مفصل نمى‌داده‌، همسر و فرزندى نداشته‌اند و مبالغ سنگينى هم خرج محافظان شخصى ۲۴ ساعته خود نمى‌كرده است‌. لذا با اين حساب خرج بسيارى از ساير اعضاء خانواده پهلوى بايد رقمى حداقل دو تا سه برابر رقم هزينه‌هاى شاهدخت ليلا باشد. و اگر كل اين خانواده‌، يعنى عمه‌ها و عموها‌، و خواهران و برادران و علياحضرت و ديگران را حدود ۲۰ نفر در نظر بگيريم جمع كل اين هزينه‌ها رقمى در حدود ۵۰ ميليون دلار مى‌شود. يعنى از زمان انقلاب تا به حال خرج زندگى شخصى خانوادة شاه سابق حدود يك بيليون دلار يا هزار ميليون دلار شده است‌. اين رقم نشان مى‌دهد كه آنچه در مورد ثروت افسانه‌اى شاه فقيد گفته مى‌شود بى‌پايه نيست و ادعاهاى رضا شاه دوم در مورد بى پول بودن خانواده و انكار ثروت پدرش‌ درست نيست‌.

اما هيچيك از اين مطالب منظور نظر و مورد بحث اين نوشته نيست‌. در اين نوشته حتى خاندان پهلوى و طرفدارانشان هم مورد خطاب نيستند. زيرا گذر عمر به من نشان داده كه هر كس‌ و هر گروهى خود را به نوعى توجيه مى‌كند و به قول معروف هيچ بقالى نمى‌گويد كه ماستش‌ ترش‌ است‌.

ما همه شاهديم كه حتى آقايان فلاحيان و خلخالى و رفسنجانى هم خود را برحق مى‌دانند زيرا اگر انسانى خود را مقصر شناخت و ادعا و انديشه‌اش‌ را نادرست دانست ناگزير يا توبه مى‌كند و يا دچار مشكل روان‌پريشى مى‌شود. شايد ريشه افسردگى شاهدخت ليلا پهلوى را هم بتوان در اين امر دانست، زيرا طبق گزارش‌ها ايشان با كمتر فردى از خانوادة خود رفت و آمد داشته و اينطور به‌نظر مى‌رسد كه بجز يكى دو تن از اعضاء خانواده‌، از جمله مادرش‌ _ كه هميشه تا حد زيادى از ساير اعضاء خانواده متمايز و از نظر فرهنگى و انسانى يك سر و گردن از آنان بالاتر بوده _ در ذهنش‌ از همه آنان بريده بوده است‌.

روى سخن اين نوشته با افراد و نيروهاى مترقى است كه سال‌ها از عمرشان را صرف مبارزه با نظام پهلوى كرده بودند. كسانى كه پس‌ از عمرى مبارزه با نظام سلطنتى حال با طرفداران خانوادة پهلوى و تلاشگران احياء آن نظام به گفتگو مى‌نشينند‌؛ در ميزگردها و مباحث راديو _ تلويزيونى با آنان شركت مى‌كنند و بويژه براى امثال آقاى داريوش‌ همايون احترام ويژه‌اى قائل هستند. برخى از اين نيروها و افراد، چون »‌حزب كمونيست كارگرى‌«‌، در اين امر تا آنجا پيش‌ مى‌روند كه در راه مبارزه با جمهورى اسلامى با مشروطه‌خواهان همگام مى‌شوند و با آنان اعلاميه مشترك مى‌دهند و يا افرادى از اين مبارزان مترقى با رضا شاه دوم ديدار مى‌كنند و بعد مدعى مى‌شوند كه او را هدايت يا نصيحت كرده‌اند.

از آنجا كه كارنامه مبارزاتى بيشتر اين افراد نشان ميدهد كه در گذشته به‌دنبال نان و آبى نبوده و هنوز هم نيستند لذا به پيروى از اينان كه باب مراوده و مذاكره با رضا شاه دوم يا طرفداران نظام سلطنتى را گشوده‌اند كم كم اين انديشه _ حداقل در خارج از كشور _ مشروعيت يافته و موجب شده است كه عوامل و عناصر رژيم گذشته از حالت مطرود و منفور بودن در نزد مردم بدر آمده و به قول معروف سرى در ميان سرها بلند كنند بطورى كه تنى چند از آنها‌، از جمله آقاى داريوش‌ همايون كه انسانى است فرهيخته و خوش‌سخن‌، كم كم شده است پاى ثابت بسيارى از جلسات متشكل از افراد و نيروهاى مترقى و آزاديخواه‌.

حال اگر اين دو موضوع را كنار هم بگذاريم‌، يعنى زندگى مرفه و اشرافى خاندان پهلوى و موضوع پذيرفته شدن آنها و طرفدارانشان از سوى افراد و نيروهاى مبارز و مترقى‌، مى‌بينيم كه يك پيام روشن به جامعه داده مى‌شود‌: »‌هر كس‌ بر مسند قدرت نشست مى‌تواند ستم كند، بدزدد، بچاپد و ببرد زيرا تا زمانى كه بر قدرت است از مزاياى آن بهره مى‌گيرد و وقتى هم كه قدرت را از دست داد با دستآورد چپاول‌هائى كه كرده زندگى خوبى براى خودش‌ فراهم خواهد كرد. از بابت مطرود و منفور بودن هم نبايد غمى داشته باشد زيرا پس‌ از مدتى مردم گناهانش‌ را مى‌بخشند و دوباره او را محترم شمرده و در جمع خود مى‌پذيرند، و چه بسا كه مجددا" بر سر كار هم بيايد.‌«

وقتى امثال آقايان رفسنجانى‌، خلخالى و يا قاضى مرتضوى گزارش‌ اين نشست‌ها را مى‌خوانند با لبخندى از رضايت عميق‌، در دل به اين مبارزان پاك‌باخته مى‌گويند »‌هرچه مى‌خواهيد به ما فحش‌ بدهيد، حال كه ما سواريم و شما پياده‌. فردا هم اگر ما پياده شديم مى‌آئيم كنار شما و پس‌ از چند سال كه خشمتان فرو ريخت با شما دشمنان امروزمان جبهه مشترك مبارزاتى عليه نظام بعدى شكل مى‌دهيم‌، و از آنجا كه پول و ثروت خوبى هم داريم و خوش‌ صحبت و خوش‌ فهم هم هستيم در درون قصرهامان زندگى راحتى را مى‌گذرانيم و به اعتبار شما يك‌لا‌قباهاى اجاره‌نشين مورد احترام جامعه هم كم كم مشروعيت حضور در جمع را بدست مى‌آوريم‌.‌«

از اين روى سؤال اين است كه اين افراد و نيروهاى پاك‌باخته شريف يك‌لا‌قبا كه دست خود را جمع كرده‌اند تا پايشان را هر جا خواستند دراز كنند و بهمين سبب هم كوخ‌نشينان ابدى هستند، براى اين همنوائيشان با كاخ‌نشينان ستمگر چه توجيهى دارند و با چه فلسفه‌اى چنين پيام خطرناك و بدآموزى را به جامعه مى‌دهند‌؟ در زير پاره‌اى از توضيحات آنان را آورده و نقد مى‌كنم‌. به اميد آن كه يا اين نقد آنها را به فكر بياندازد و يا اگر كسانى از آنان دليل بهترى براى اين عملشان دارند _ كه امثال من از آن بى‌خبريم _ آن را براى ما بازگو كنند.

 

يك تذكر پيش‌ از ارائه توجيهات

پيش‌ از بيان برخى از اين توجيهات لازم است يك مغلطه يا سوء‌تفاهم را روشن كنم‌: بسيارى از اين افراد و نيروهاى مترقى در توجيه كارشان مى‌گويند ما با رضا شاه دوم و خاندان پهلوى وارد گفتگو نمى‌شويم بلكه با امثال آقاى داريوش‌ همايون‌، به‌عنوان معتقدين به يك خط فكرى‌، يعنى نظام سلطنتى‌، صحبت مى‌كنيم چون بر آنيم كه عقيدة هر كس‌ و هر نيروئى محترم است و به جرم داشتن انديشه خاص‌ نمى‌بايد كسى را طرد كرد. اين نظر يك مغلطه و خطاى بزرگ است‌. زيرا نظام سلطنتى مثل ديگر نظام‌هاى سياسى‌، از جمله جمهورى‌، نيست كه معلوم نباشد چه كسى قرار است مثلا" رئيس‌ جمهورى شود بلكه يك مشروطه‌خواه يا سلطنت‌طلب در ايران هر سخن يا ادعائى داشته باشد در نهايت يك حرف بيشتر نمى‌تواند بزند و آن برقرارى حكومت مجدد خاندان پهلوى و به‌عبارت دقيق‌تر بر تخت نشاندن رضا شاه دوم است‌.

بنابراين در يك بحث جدى سياسى نبايد با لغت بازى كرد و با اين ترفندها از حقيقت گريخت‌. امثال آقاى داريوش‌ همايون هر چقدر هم شخص‌ رضا شاه دوم را قبول نداشته باشند در نهايت هيچكس‌ ديگرى را نمى‌توانند به سلطنت برسانند. لذا ما نمى‌توانيم بگوئيم با يك انديشه و خط فكرى مجرد سر و كار داريم بلكه بايد بگوئيم ما با طرفداران به حكومت رساندن رضا شاه دوم‌، نه يك حرف بيش‌ يا كم‌، رو به رو هستيم‌. سلطنت نهادى است معين و مدعى آن هم معلوم و هرگونه طفره رفتن از آن خودفريفتن يا ديگران را فريفتن است‌. از اين روى بايد توجه داشته باشيم كه ما نه با طرفداران يك فكر و يا نظام سياسى بلكه با طرفداران سلطنت يك شخص‌ معين از يك خانواده معين مذاكره و مراوده مى‌كنيم و كسى نمى‌تواند هم صلاحيت ايشان را نپذيرد و هم مدعى مشروطه‌خواهى يا سلطنت‌طلبى باشد.

 

دلايل‌و‌توجيهاتى‌كه‌ارائه‌مى‌شود

۱ _ تغيير ماهيت‌: گفته مى‌شود كه رضا شاه دوم با پدرش‌ فرق دارد. دليلش‌ هم سخنان پخته و دقيق ايشان در باب دموكراسى‌، احترام به حقوق مردم‌، آمادگى پذيرش‌ خواست ملت _ تا آن حد كه اگر مردم نخواستند ايشان پادشاه هم نخواهد شد _ و يا سخنان بسيار پخته‌تر و پيچيده‌تر و عميق‌تر آقاى داريوش‌ همايون و منوچهر گنجى و غيره در باب دموكراسى‌، پلورايسم‌، جامعه مدنى و‌...

اما پرسش‌ اين است كه مگر اصلا" انتظار مى‌رود هيچ شخص‌ فهميده و با شعورى در زمانى كه در قدرت نيست جز اين بگويد‌؟ مگر آقايان رفسنجانى‌، خامنه‌اى و يا حتى مصباح يزدى پيش‌ از انقلاب جز از آزادى مى‌گفتند‌؟ و مگر آقاى خمينى هميشه از احترام به حقوق مردم سخن نمى‌گفت‌؟ و حالا هم مگر آقايان محتشمى و خلخالى و غفارى طرفداران دوآتشه حقوق مردم نشده‌اند‌؟ بهمين دليل سخن زيبا هيچ چيزى را ثابت نمى‌كند. قرن‌ها پيش‌ شيخ اجل سعدى گفته‌: »‌دو صد گفته چون نيم كردار نيست‌« بويژه كه چون كل اين مجموعه گذشته تاريكى دارند بايد چند برابر ديگران براى قانع كردن جامعه تلاش‌ كنند.

يكى از آسان‌ترين راه‌حل‌ها براى آن كه خاندان پهلوى به جامعه نشان دهند در ادعاى خود صادق هستند اين است كه همه ثروتى را كه پدرانشان از طريق اعمال استبداد كسب كرده‌اند به ملت باز گردانند. به‌قول معروف توبه شرايط دارد‌؛ نه اينكه هر كس‌ هرچه خواست بكند بعد هم بگويد مردم باور كنيد من عوض‌ شده‌ام‌. كدام انسان سياسى است كه اين ادعاى بى‌عمل را يك فريبكارى كامل نداند‌؟ مگر مى‌شود هفت دهه استبداد و ظلم و چپاول ثروت ملى و كودتا و غيره را تنها با اينگونه توبه‌هاى نيم‌بند و آبكى و بى‌مايه كه مثلا" شاه توسعه اقتصادى را مقدم بر توسعه سياسى دانست و يا براى مدرن كردن ايران و رساندن آن به قافله تمدن دچار شتابزدگى شد سر و ته‌اش‌ را بهم آورد‌؟ اين چه ساده‌انديشى و سهل‌انگارى است كه دامنگير نيروهاى مترقى شده است كه از وارثان حكومتى مى‌خواهند فقط در كلام توبه كنند‌؛ آنهم توبه‌اى نيم‌بند و متظاهرانه‌، بعد هم انگار كه هيچ اتفاقى نيفتاده و تمام گذشته‌ها فراموش‌ مى‌شود؛ حتى طرد و بايكوت كردن اينان‌، تا اقلا" نشان داده شود ميان دوغ و دوشاب و سره و ناسره فرقى است‌. آيا اگر كسى اموال شخصى آنها را بالا مى‌كشيد هم به اين آسانى از او مى‌گذشتند و تنها به حرف و با بر زبان راندن كلام زيبا مى‌پذيرفتند كه شخص‌ مذكور تغيير ماهيت داده و بايد با او معاشرت و دوستى كرد‌؟

۲ _ گناه پدر را به پاى فرزند نبايد نوشت‌: اين هم دنباله همان ادعاى پيشين است‌. اين ديگر حتى فريب و نيرنگى بزرگتر است‌! زيرا اگر من يك مال دزدى را بخرم‌، پليس‌ مرا دستگير مى‌كند و به زندان مى‌اندازد. و اگر بگويم »‌من كه آنرا ندزديده‌ام‌« در پاسخ مى‌گويد: »‌تو كه ميدانستى اين مال دزدى است چرا آن را خريدى‌‌، حتما" منافعى داشتى‌.‌« حال اين افراد و نيروهاى مترقى هم بايد معلوم و روشن كنند كه آيا معتقدند كه اين اموال به ارث رسيده نامشروع است و از ملت دزديده شده يا نه‌. اگر نيست پس‌ مى‌بايد و لازم است كه از بابت تمام اتهاماتى كه سال‌ها به خاندان پهلوى زده‌اند پوزش‌ بطلبند، و اگر هست چگونه با كسى كه با در اختيار داشتن آن اموال يك چنين زندگى مرفهى را مى‌كند كنار مى‌آيند‌؟

طرفداران رضا شاه دوم و خاندان پهلوى نمى‌توانند با بازى با لغات و اينكه ما مشروطه‌ خواهيم نه مدافع خاندان پهلوى اين حقيقت را كتمان كنند. تا زمانى كه يك دلار از اين پول‌ها در دست اين خانواده است _ حتى اگر ده نسل بعد هم باشد _ استفاده كننده از آن همان قدر شامل حكم چپاول و دزدى اموال ملت است كه خود شاه فقيد و كسانى كه اين جرم‌ها را مرتكب شده‌اند. گناه پدر را وقتى به نام فرزندش‌ نمى‌نويسند كه فرزند نخواهد از مواهب آن گناه بهره بگيرد.

 

قسمت دوم

 

در قسمت اول اين نوشته‌، كه در شماره گذشته به چاپ رسيد، با استناد به شواهد و قرائن نشان دادم كه خانوادة پهلوى با استفاده از ثروت بيكرانى كه با خود آورده‌اند چگونه در خارج از كشور در نهايت رفاه زندگى مى‌كنند. همچنين توضيح دادم كه مشروطه‌خواهى و سلطنت‌طلبى در شرايط موجود نه يك انديشه سياسى مجرد و مستقل بلكه طرفدارى از سلطنت »‌رضا شاه دوم‌« است‌؛ نه يك كلام بيش‌ و نه يك كلام كم. و بالاخره عمل دسته‌اى از افراد و نيروهاى مترقى كه به‌جاى طرد حاميان نظام سلطنتى با آنان به گفتگو و مراوده مى‌نشينند را نادرست خوانده در مقام پاسخگوئى به دلايل و توجيهات آنان بر آمدم‌.

در همين راستا بود كه دو توجيه آنان در رابطه با فرق ماهوى »‌رضا شاه دوم‌« با پدرش‌ محمدرضا شاه و اينكه »‌گناه پدر را به پاى فرزند نبايد نوشت‌« را مورد نقد و تحليل قرار دادم و اكنون به توجيهات ديگر آنان در دفاع از گفت و گو و مراوده‌شان با حاميان نظام سلطنتى مى‌پردازم‌.

۳ _ بايد گذشت داشت و گذشته ها را فراموش‌ كرد. در اين مورد افراد و نيروهائى كه از مراوده و گفت و شنود با حاميان سلطنت ابائى ندارند به نمونه‌هائى چون شاهزاده سيهانوك و »‌كميسيون اعتراف و بخشش‌« در آفريقاى جنوبى مراجعه ميدهند و امثال مرا متهم مى‌كنند كه كينه‌ورزى مى‌كنيم و نمى‌توانيم خودمان را از بند گذشته نجات دهيم‌.

اينان يك نكته را فراموش‌ مى‌كنند‌: گذشت عمل خوبى است اما در حق توبه‌كنندة واقعى و نه در حق فريبكارى كه با كلمات زيبا و بدون پشتوانه عملى مى‌خواهد حقيقت وجودش‌ را پنهان كند. اين نوع گذشت شبيه كار آن ساده‌لوحى است كه مار يخ‌زده را از سر ترحم و انسانيت در توبرة اسبش‌ انداخت و چون مار از گرماى نفس‌ اسب جان گرفت نخستين كارش‌ نيش‌زدن و كشتن اسب بود.

شاهزاده سيهانوك در مصاحبه‌اى كه سال‌ها قبل از او شنيدم مى‌گفت »‌من نه تنها ديگر ثروتى ندارم و همه راخرج مبارزه كرده‌ام بلكه اكنون سال‌هاست كه فقط با بليط درجه دو سفر مى‌كنم تا هزينه كمترى بر دوش‌ بودجه مبارزات ملى بگذارم‌.‌«

يا در آفريقاى جنوبى جنايتكاران و قدرتمندان پيشين در مقابل ملت و به صداى بلند به گناهان خود _ با شرح جزئيات _ اعتراف مى‌كردند؛ كارى كه براى يك صاحب قدرت از هر شكنجه‌اى سخت‌تر است‌ زيرا كسى كه چنين اعترافى را مى‌كند ميداند كه بايد براى هميشه قدرت و خيال دسترسى به آن را فراموش‌ كند. علاوه بر اين او مى‌داند كه اولاد و نواده‌هايش‌ هم بخاطر جناياتى كه او در گذشته انجام داده تا چند نسل مورد تحقير قرار خواهند گرفت‌. نمى‌دانم اين موارد چه ربطى به توبه‌هاى نيم‌بند توجيه‌گرانه بى‌مايه دارد‌؟

نكته آخر در اين مورد آن كه اگر اين افراد رفته بودند در خانه‌هايشان نشسته بودند و مدعى قدرت نبودند شايد مى‌شد به امثال بنده گفت كه اين قدر دنبال ماجرا را نگيريد و گذشته‌ها را فراموش‌ كنيد. اما مشكل اينجاست كه اينها وسط ميدان هستند؛ اين مار يخ‌زده چند سالى است دوباره جان گرفته و كار طرفداران اين انديشه به جائى رسيده كه حتى طلب‌كار هم شده‌اند‌!

از جمله آقاى داريوش‌ همايون در جلسه‌اى كه چندى پيش‌ در »‌كانون دوستداران فرهنگ ايران‌« در شهر واشنگتن برگذار شد نه فقط ديگر عذرخواهى‌هاى آبكى قبلى را تكرار نكردند بلكه گه‌گاه لحن تهاجمى بكار برده و واقعيت كودتاى معروف ۲۸ مرداد را هم نمى‌پذيرفتند و نيروهاى مبارز دوران گذشته را بيش‌ از سلطنت‌طلبان بخاطر فجايعى كه امروز بر ملت مى‌رود مقصر شناختند. جالب است كه آقاى دكتر خسرو اكمل دبير كل »‌حزب مشروطه ايران‌« در اين مورد يك پله از آقاى همايون هم بالاتر مى‌روند و جرم روشنفكران را مبارزه با نظام سلطنتى مى‌دانند كه حاصلش‌ روى كار آمدن نظام آخوندى بوده است‌!

۴ _ رعايت پلوراليسم سياسى‌ و اشاره به اينكه طرفداران سلطنت هم يك نيروى سياسى هستند و لازمه پلوراليسم مشاركت دادن همگان در قدرت است و در يك جامعه مدنى نبايد نيروئى را حذف كرد و اصل بر جلب است و نه رد. در اينجا نيز مثل هر فرد يا جامعه بى‌تجربه كه يا افراط مى‌كند يا تفريط‌، بنظر مى‌رسد كه ما به كفارة تنگ‌نظرى‌هاى گذشته اكنون بكلى بى‌معيار شده‌ايم و بر آن هستيم كه پلوراليسم يعنى پذيرش‌ هر كس‌ و هر نيروئى بدون هيچ ضابطه‌اى‌

در همين آمريكا شخصى به نام آقاى دوك چندين سال قبل به‌عنوان يك جمهوريخواه مى‌خواست نماينده مجلس‌ شود. با آن كه او در محل اقامت و منطقه فعاليت خود طرفدارانى هم داشت و مى‌توانست كانديدا كرسى نمايندگى مجلس‌ شود اما تمام اعضاى حزب جمهوريخواه مانع حضور او شدند و اجازه ندادند وى با وجود حمايت اهالى منطقه خودش‌ كانديداى حزب شود زيرا او سابقه تعلق به گروه كوكلس‌كلان‌، كه جمعيتى است نژادپرست‌، را داشت‌. به‌عبارتى هيچ حزب معتبرى حاضر نيست حتى با اين جمع يا افراد آن وارد مذاكره شود. و يا مثلا" مى‌دانيم كه حزب نازى به دليل سوابقش‌ در آلمان غيرقانونى است‌. اين را بايد دانست كه پلوراليسم سياسى به‌معناى بى‌بند و بارى سياسى و مذاكره و ائتلاف و مراوده با هر كس‌ و هر نيروئى نيست‌.

۵ _ ضرورت سياسى‌: در اين جا سخن از آنست كه ما ممكن است نيروئى را قبول نداشته و مناسب برقرارى رابطه سياسى ندانيم اما چون آن نيرو يك جريان فعال و مؤثر در جامعه است طرد آن بمنزله تبديلش‌ به نيروى دشمن است در حاليكه گفتگو و معامله با آن احتمال برخوردهاى مسلحانه و خشن را از ميان بر مى‌دارد و اين امرى كه سياستمداران آگاه جهان در طول تاريخ بارها به آن عمل كرده‌اند. در همين دورة ما هم ديديم كه نلسون ماندلا در آفريقاى جنوبى زولاهاى همكار و همراه سفيدپوستان را به دليل اينكه آنها دومين نيروى قوى آن كشور هستند‌، به همكارى فرا خواند و چشم بر گذشته آنان بست

اما در اين خصوص‌ نيز به دو نكته بايد توجه كرد‌:

الف‌: اگر چنين ضرورتى مراوده را تجويز مى‌كند در اين صورت »‌مجاهدين خلق‌« ده‌ها و صدها برابر بيشتر شامل اين حكم مى‌شوند زيرا اين نيروئى است كه در حال حاضر هيچكس‌ نمى‌تواند حضور و خطر آنان را انكار كند و در آينده هم هيچ نظامى بدون مذاكره با آنان قادر به برقرارى امنيت سياسى نخواهد بود. تازه بزرگترين مزيت »‌مجاهدين‌« اين است كه آنها هرچه هستند همان را مى‌نمايانند و از همين گام اول همه مى‌دانند كه با يك گروه انحصارطلب‌، قدرت‌خواه‌، انقلابى‌، هتاك و بيرحم سر و كار دارند و نه مجموعه مستبدى كه ماسك دموكرات بودن بر چهره زده و به احتمال زياد چون به قدرت برسد همان كارهاى پيشين را تكرار خواهد كرد.

ب‌: »‌رضا شاه دوم‌« نشان داده است كه لياقت رهبرى ندارد. و اين تا جائى است كه اكثر طرفدارانش‌ هم از او نااميد هستند. حتى اگر بپذيريم كه او ميليون‌ها طرفدار دارد لازمه موفقيت در سياست برخوردارى از ويژگى رهبرى است‌؛ آنهم در ستيز با حكومت ايدئولوژيكى سرسختى كه به هيچ عنوان به آسانى قدرت را تسليم نمى‌كند. براى نشان دادن اين عدم صلاحيت كامل رضا شاه دوم اجازه بدهيد به ماجرائى اشاره كنم‌.

چند سال پيش‌ رضا شاه دوم در شهر الكساندريا، در همين همسايگى ما در ايالت ويرجينيا‌، يك دعواى حقوقى داشت كه من هم از سر كنجكاوى به تماشاى دادگاهى كه به آن پرونده رسيدگى مى‌كرد مى‌رفتم و در جلساتش‌ حضور مى‌يافتم‌. در آن دادگاه شخصى به نام استوار على شهبازى كه از دوران خردسالى جزو محافظين ويژه ايشان بوده و در هنگام خروج از كشور هم بخاطر او رشادت‌ها كرده بود، مدعى شده بود اكنون كه »‌رضا شاه دوم‌« به هنگام پيرى او مى‌خواهد وى را از كارش‌ بركنار و اخراج كند مى‌بايد مبلغى در حدود هشتاد هزار دلار به او بپردازد تا او بتواند زندگيش‌ را در غربت اداره كند. استدلال اين شخص‌ هم اين بود كه طبقه اشراف ايران بطور سنتى از نوكر و مستخدم خود در هنگام پيرى او نگهدارى و مراقبت مى‌كرده‌اند. حرف قاضى در اين ميان اين بود كه ما در آمريكا چنين سنتى نداريم اما از آنجا كه طرفين دعوا هر دو از جامعه خاصى هستند كه با سنن خودشان زندگى مى‌كنند لذا اگر اثبات شود كه چنين سنتى در ايران هست او هم حكم خود را به پيروى آن سنت صادر خواهد كرد و نه براساس‌ قوانين آمريكا‌.

در روياروئى با چنين وضعيتى‌، رضا شاه دوم گروهى از اطرافيان و ياران خود را بسيج كرده بود تا شهادت دهند كه ما در ايران چنين رسمى نداريم‌. از ميان اين شاهدها‌، به‌عنوان مثال‌، آقاى محمود فروغى فرزند مرحوم محمدعلى فروغى )‌ذكاء‌الملك‌( و سرهنگ احمد اويسى برادر تيمسار سپهبد غلامعلى اويسى را مى‌توانم نام ببرم‌. بهرحال اينان يكى پس‌ از ديگرى آمدند و با آب و تاب مقامات و مناصب خود و خانواده‌هاشان را بر‌شمردند تا به استناد آنها ثابت كنند كه از اصيل‌ترين اشراف ايران هستند و بعد هم ‌گفتند و شهادت دادند كه در ايران چنين سنتى وجود ندارد.

در نتيجه اين شهادت‌ها رضا شاه دوم برنده شد. بعد از اعلام راى دادگاه‌، ايشان و همسرشان از پيروزى سرمست شدند و مثل فيلم‌هاى سينمائى از سر شوق يكديگر را در آغوش‌ كشيدند و دست‌هاشان را مثل قهرمانان فيلم‌ها بالا بردند و فرياد شوق سر دادند. فرداى آن روز هم عكس‌ و تفصيلات اين پيروزى در روزنامه »‌واشنگتن پست‌« به‌چاپ رسيد. البته بعدها شنيدم كه دستمزد وكلاى گرانقيمت ايشان و هزينه پيروزى بدست آمده نزديك دو برابر رقم مورد ادعاى آقاى على شهبازى بوده است‌.

آن روز در دادگاه در كنار من دو نفر آمريكائى نشسته بودند كه يكى از آنها خبرنگارى بود علاقه‌مند به مسائل خاورميانه كه پس‌ از اعلام حكم دادگاه و مشاهدة شوق و ذوق »‌رضا شاه دوم‌« رو به من كرد و با نگاهى تحقيركننده گفت‌: »‌تا به حال فكر مى‌كردم شاهان ايران يا امپراطورهاى سرزمين پارس‌ آدم‌هاى بزرگى هستند و آن كشور سرزمينى است معتبر اما امروز متوجه شدم كه همه تصورات من غلط بوده و شاهان ايران حتى به اندازه رؤساى قبايل آفريقائى و يا سرخ‌پوستان هم نيستند چه رسد به اشرافيت اروپا‌.‌« و با اشاره به جريان گروگان‌گيرى افزود‌: »‌بيهوده نيست كه در آن كشور اين وحشى‌گرى‌ها رخ مى‌دهد‌؛ اين ملت همين است‌.‌« با شنيدن اين سخن از شرمندگى نمى‌توانستم سرم را بلند كنم چه رسد به اينكه كلامى در دفاع از خود و ملتم بر زبان آورم‌. آخر چه كسى از من يك لاقبا در مقابل شاه ايران و اطرافيان او و درباريان صاحب نامش‌ مى‌پذيرفت كه خير اشرافيت ما چنين نيست و شاهان ما همه آدم‌هائى چنين كوچك نبوده‌اند.

افراد و نيروهاى مترقى كه اين روزها با سلطنت‌طلبان و مشروطه‌خواهان به گفتگو مى‌نشينند بايد براى امثال من روشن كنند كه برطبق كدامين ضرورت سياسى تن به اين كار مى‌دهند و در مقابل آن پيام خطرناكى كه به جامه مى‌دهند كه خطاكاران مجازات اعمال خود را نمى‌بينند، مى‌خواهند مانع كدام زيان و ضررى بشوند‌؟ همانگونه كه گفتم اين نيروها هرگونه  كه سخن بگويند در نهايت راهى ندارند جز آن كه خواهان حكومت چنين شخصى شوند.

يكى از شرايط اساسى حفظ سلامت جامعه تنبيه خطاكار است‌. در جوامع متمدن اين تنبيه نه از روى انتقامجوئى‌، بلكه براى ترغيت جامعه به پاكى و دورى گزيدن آن از خطاكارى است‌. در مورد جرائمى چون تقلب‌، دزدى اموال و اعمال خشونت نه فقط خاطى را تنبيه مى‌كنند بلكه او را تا سال‌ها از بسيارى از حقوق اجتماعى محروم مى‌كنند. در مورد جرائمى مثل تجاوز جنسى هم فرد خاطى را با اسم و مشخصات به همسايگان او و جامعه معرفى مى‌كنند تا از وى دورى گزيده و در مراوده با او جانب احتياط را در نظر بگيرند.

وقتى در مورد جرائمى در اين حد و حدود جامعه معتقد به تنبيه است‌ _ تنبيهى به اميد رساندن پيام صحيح به جامعه‌ _ شگفت‌آور است كه افراد و نيروهاى مترقى ما در رابطه با طرفداران سلطنت چنين آسان‌گير شده‌اند گوئى اصلا" كودتائى رخ نداده و ميليون‌ها انسان از عوارض‌ آن‌، نسل‌ها زجر نكشيده و نمى‌كشند. گوئى صدها تن از شريف‌ترين جوانان وطن در زندان‌هاى رژيم اين خاندان اعدام نشده‌اند. گوئى حاصل عمل آنان حكومت عقب ماندة قرون وسطائى موجود نيست‌.

ظاهرا" چنين است كه از نظر اين گروه جنايت و دزدى در حق يك فرد مجازات دارد اما جنايت در حق ملتى و كشتار و زندانى كردن و به بند كشيدن هزاران انسان مجازاتى ندارد؛ مجازاتى حداقل در حد بايكوت كردن و ايزوله كردن و طرد آنان‌. من نمى‌دانم آيا اين افراد متوجه نيستند كه با اين عملشان چگونه دارند بدسگالى و جنايت‌پيشگى را در ميان سياسيون و حتى افراد عادى جامعه تشويق مى‌كنند‌؟

 

و كلام آخر

اگر خانوادة پهلوى و طرفدارانشان سعى نكرده بودند كه فرصت‌طلبانه از مرگ شاهدخت ليلا پهلوى برداشت سياسى كنند و از آن وسيله‌اى براى توجيه گذشته خود و جلب همدردى مردم بسازند بنده هم در اين شرايط و موقعيت بروز اين مصيبت چنين مطلبى را نمى‌نوشتم‌؛ هرچند هم اكنون نيز خطاب من نه آنان كه نيروهاى مترقى است كه با آنان بهر شكلى مباحثه كرده و رابطه برقرار مى‌كنند و به اين طريق آنان را از منزوى و مطرود بودن بدر آورده و بر حضورشان در صحنه سياست مشروعيت داده‌اند. طرفداران سلطنت و خاندان پهلوى بايد توجه مى‌كردند كه يكى از عوارض‌ استفاده ابزارى از مرگ ليلا پهلوى يادآورى اين نكته به ملت است كه چگونه اعضاى اين خانواده آسوده‌خاطر و مرفه و بى آن كه تاوانى پس‌ بدهند روزگار مى‌گذرانند.

وقتى از يك سو زندگى مرفه اين خانواده و ادعاهايشان را مى‌بينيم و از سوى ديگر مى‌بينيم كه نيروها و افراد مبارز يك لاقبا چگونه در چاله همكارى با آنان افتاده‌اند _ همكارى‌اى كه در هر حد و حدودى كه باشد آنان را از گوشه عزلت و طردشدگى بدر آورده و به حضورشان مشروعيت مى‌دهد تا جائى كه گوئى هيچ اتفاقى نيافتاده و آنان حتى مستحق بازيابى قدرت گذشته هستند _ ياد فيلمى مى‌افتم كه در جوانى ديده بودم و پيامى از همين دست به جامعه مى‌داد.

داستان اين فيلم فارسى كه بنظرم نامش‌ »‌آن سوى رودخانه‌« بود، حكايت ارباب‌زاده‌اى بود زورگو و متجاوز و بيرحم كه به يك دختر فقير از دهشان تجاوز كرد. دختر بيچاره كه بى‌آبرو شده بود ناگزير ده را ترك كرد و به تهران رفت و نيمه فاحشه شد. اما چون دختر رقص‌ و آواز مى‌دانست و خوش‌هيكل هم بود كم كم خواننده مشهورى شد و به ثروت زيادى دست يافت‌. از آن سو‌، و از بد روزگار‌، ارباب‌زادة زورگوى متجاوز به بدبختى و بيچارگى افتاد و به تهران رفت و سرگردان شد.

روزى از سر تصادف مرد مفلوك بر سر راه آن زن قرار گرفت‌ )‌انگار با ماشين او تصادف كرد يا چيزى شبيه به اين‌‌( پس‌ از مدتى زن او را شناخت‌. نخست گريه و زارى و فحش‌ و فرياد و بعد هم بخشش‌ و در آخر سر هم با او ازدواج كرد و مرد به نان و نوا و رفاه دوباره رسيد. پيامى كه آن فيلم مى‌داد اين بود كه تجاوز و بى‌اخلاقى كار خوبى است زيرا بالاخره آينده فرد را حتى پس‌ از سقوط كامل او تأمين مى‌كند‌!

حال اگر ما به سرنوشت كسانى كه در نظام گذشته دزدى نكردند _ از جمله تيمسارى كه فرماندة نيروى زمينى بوده و حال در همين شهر تاكسى ميراند، يا رئيس‌ قوة قضائيه‌اى كه در نهايت فقر و تلخ‌كامى در همين شهر خودكشى كرد _ بنگريم و آن را در برابر كسانى بگذاريم كه نه تنها با پول به غارت برده از ثروت ملت در خانه‌هاى مجلل و در كمال رفاه زندگى مى‌كنند بلكه به اعتبار قبولشان از سوى افراد و نيروهاى مترقى نقل مجالس‌ و هم‌پالكى مبارزان راستين شده‌اند، مى‌بينيم كه اين افراد مترقى همان پيامى را به جامعه مى‌دهند كه سال‌ها پيش‌ كارگردان نادان آن فيلم فارسى داده بود.