Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعي

كهنسال ترين زنداني سياسي ايران

 

در شب تيره حكومت راست گرايان و سلطه انديشه قرون وسطايي بر ايران هزاران هزار ستاره نيز ميدرخشد. ستارگاني كه اين شب ظلماني را چنان زيبا كرده اند كه تماشاي آن دل ها را به شوق ميآورد. ستارگاني كه زندان و تهاجمات خشونت بار به مجامع و ترور و قتلهاي زنجيره اي و سوءاستفاده از همه ابزارهاي قانوني و غيرقانوني براي  سركوب نيروهاي بالنده جامعه را به مسخره گرفته اند، و نشان داده اند كه ديگر اين افسون ها كارگر نيستند و نميتوانند هراس و سكوت و خفقان را بر جامعه حاكم كنند.

از اين روي خشونت گرايان متحجر ناگزير سنگر به سنگر عقب مينشينند . اگر در انتخابات رياست جمهوري چهار سال پيش كانديدايشان مدعي "ذوب در ولايت" و برقراري "حكومت عدل اسلامي" ميكرد، در اين انتخابات كانديداهاي راست نيز دم از اصلاح طلبي ميزدند.

اين ستارگاني كه در آسمان مبارزات ملت ايران ميدرخشند از نوجوان هستند تا پيران سالخورده. از زنان تا مردان . از دانشگاهيان تا حوزويان . از بازاري تا كارمند. با دستگيري هر يك از اينان خانواده هايشان پرچم مبارزه را از زمين برميدارند و پرنفس تر از خود قهرمان پيش مي تازند. چنانكه آقاي مبشري رئيس دادگاههاي انقلاب فرياد برميدارد كه اينان به دنبال مقاصد سياسي هستند نه نجات عزيزانشان. و از بيم بي آبرويي بيشتر به دروغ ميگويد كه زندانيان سياسي در سلول ها نيستند بلكه در اتاقهاي مبله و راحت نگهداري ميشوند. غافل از آنكه خانواده هاي اين ببنديان همين دروغ را نيز فاش ميكنند و لبه تيغ تبليغات فريبكارانه را به سوي خود او برميگردانند.

يكي از درخشانترين اين ستارگان ، پيرترين زنداني اين نظام يعني آقاي طاهر احمدزاده است. مبارزي كه بيش از شصت سال است كه هميشه در خط اول جبهه عليه ظلم و ناعدالتي حضور فعال داشته است. مردي كه ويژگيهاي شخصيتي او را استثنايي ميان استثناها كرده است. اجازه بدهيد با ذكر چند مورد اين استثنا بودن و ابرمردبودن را نشان دهم.

حدود  سال قبل ، پس از سالها ممنوع الخروج بودن به او اجازه سفر داده بودند و به شهري كه من در آن هستم ، همين شهر واشنگتن پايتخت آمريكا، آمده بود به ديدار فرزندش . مشتاقانه به ديدارش رفتم اما ميدانستم كه نبايد چندان به انقلاب و مسايل سياسي بپردازم. ترديدي نبود كه او سخت رنجيده خاطر بود و دلخسته . ده يك آنچه بر او رفته بود هر انساني را با هر مقاومتي سرخورده و دلزده ميكرد.

وي نزديك به چهل سال نظام سلطنت مبارزه كرده بود همه به اميد برقراري يك حكومت ملي و اسلامي. در كنار بزرگاني چون دكتر شريعتي و آيت الله طالقاني سالها جنگيده بود . ستون اصلي كانون نشر حقايق به سرپرستي استاد شريعتي ـ پدر دكتر شريعتي ـ بود. پس از كودتاي ۲۸ مرداد به جرم فعاليت در نهضت مقاومت ملي سالها زندان رفته بود و پس از آن نيز بارها زندان و تبعيد شده بود و بالاخره از شاخص ترين زندانياني بود كه با پيروزي انقلاب از زندان آزاد شده بود. دو تن از بزرگترين چهره هاي مبارزه عليه نظام سلطنت يعني مسعود و مجيد احمدزاده فرزندان او بودند. تمام هستي او در يك امر خلاصه ميشد، مبارزه با ستم شاهي به اميد برقراري حكومت ملي و استقلال با الگويي كه از حكومت مولايش حضرت علي در سر داشت. از اين روي عموم سركردگان انقلاب از ياران ديرين و هم زندانيان و هم سنگرهاي او بودند. از جمله آيت الله بهشتي و حجت الاسلام رفسنجاني و از اين جماعت از همه به او نزديكتر شخص آيت الله خامنه اي  بود. هم اينان مقاله مفصل "جهان بيني توحيدي" طاهر احمدزاده را به سال ۱۳۴۷ مانيفست انقلاب اسلامي خواندند و بر آن بودند كه هر جوان مسلماني بايد آن را مطالعه كند.

اما پاداش اينهمه مبارزه و تلاش بار ديگر روانه زندان شدن بود. اين بار به دست همان ياران ديرينش و در حكومتي كه تمام هستي اش را بر سر تحقق آن گذاشته بود. هرچند از همان روز اول نشان داد كه با حكومت يك قشر و يك گروه و از اين منظر با ولايت فقيهان موافق نيست. ولي همچنان نشان داد كه خواستار مقام و بهره گيري شخصي از موقعيتش نيست. زيرا او همه مبارزاتش را در راه رضاي خداوند بزرگ و نجات بندگان او كرده بود.

اين نامردمان با او در زندانشان چنان بيرحمي ها كردند كه نظام شاه ده يك آن را با وي نكرد. نه تنها او را سخت شكنجه كردند، بلكه با هزاران دروغ سعي كردند كه آبروي او را خدشه دار كنند. از جمله به دروغ گفتند كه او را در سر مرز تركيه در حال فرار از كشور دستگير كرده اند. آنان در اين رذالت ها تا مرزي رفتند كه تصورش براي هر انساني با اندك شرف ناممكن بود. از جمله اين مبارز پير را در سلولي انداختند كه فرزند رشيد او مسعود آخرين روزهاي زندگيش را پيش از آنكه نظام شاه اعدامش كند در آن به سر برده بود و بر ديوارهاي آن يادگار نوشته بود.

ميدانستم كه اين بيدادگران علاوه برآنكه از هر وسيله اي براي خرد كردن او دريغ نكرده بودند تنها پسر باقيمانده اش مجتبي را كه نوجواني بود ، گرمي بخش زندگي او نيز، اعدام كردند و دخترش مستوره نيز در آخرين لحظه توانست از تيغ جلاد بگريزد و راه غربت و جدايي هميشگي از پدر را پيش بگيرد. هنوز از همه اين داغ ها و خيانت ها و نامردمي هاي دوستان و ياران ديرينه اش چند سالي پيش نميگذشت، زخم ها تازه بودند و خون چكان. از اين روي باز همراهان قرار گذاشته بوديم كه به مراعات حال اين مبارز پير سئوالاتي نكنيم كه نمك بر زخم باشد و ياد نامردمي ها را زنده كند. زخم هايي چنان خونبار و دردآور كه هر يك به تنهايي طاقت انسان را طاق ميكرد.

اما آن شب طاهر احمدزاده به ما نشان داد كه زر از نوعي ديگر است و با عيار انسانهايي كه ميشناسيم نميتوان سنجيدش . وي آن شب گرم و پرشور سخن گفت و تا پنج صبح سخن گفت. از انقلاب گفت و از آينده روشن آن. خستگي را نميشناخت. مردي هفتاد و چند ساله را نمي مانست، جواني بود بيست ساله پر از شوق و شور و حركت و سازندگي .

روشني صبح در قاب پنجره خودنمايي آغاز كرده بود و همه ما خسته و خواب آلود بوديم. اما اين شمع سوزان همچنان ميتابيد و هيچ نشاني از خاموشي و كم سو شدن در او نبود. اين آتش فشان ايمان و شوق در شبهاي بعد نيز همچنان سوزان و خروشان بود. و شگفت تر از همه آنكه در كلام او كوچكترين نشاني از تلخي و سرخوردگي و اثري از گلايه و دلتنگي از نامردمي ها كه بر او رفته بود، نبود. جلادان خود را لايق سرزنش نميدانست . در قله اي كه او ايستاده بود اين آدم هاي كوچك  منظر چشم او را به جهان پر نميكردند. انقلاب را عظيم و مقدس ميدانست و همانند يك نوجوان پر از اميد به آينده روشن بود. از امكان تحقق زيبايي ميگفت و راه به سوي قله را نشان ميداد و نقشه جاده اي را ترسيم ميكرد كه تا صبح روشن ادامه مي يافت . كره استواري بود مصداق كامل :

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم          كه در طريقت ما كافري ست رنجيدن

چنين بود كه در يكي از شبها جسارت كردم و بر آن شدم كه بدانم داستان تلخي را كه در مورد سفر ايشان به ليبي در سال اول انقلاب شنيده ام تا چه حد ميتواند درست باشد. شنيده بودم كه در آن ايام معمر قذافي به مناسبت جشن بزرگي كه براي تجليل از انقلاب ليبي ترتيب داده بود چندين هيئت از گروه هاي سياسي مختلف ايران را ـ مثل ديگر كشورها ـ دعوت كرده بود و ايشان هم به نمايندگي از دفتر آيت الله طالقاني به آنجا رفته بودند. به پاس اعتبار و شهرت اين مبارز پرآوازه نوبت سخن او را درست پيش از سخنراني خود قذافي گذاشته بودند تا معلوم شود كه او از همه گرامي تر است.

پس از پايان جلسه يكي از روحانيون، كه از مقامات بالاي حكومت هم از سر حسادت ، خشمگينانه ايشان را به باد انتقاد گرفته بود و گفته بود "شماها كجا بوديد كه پس از انقلاب پيدايتان شده و مدعي انقلاب شده ايد" اين سخن را كه بازگو كردم يكي دو تن از حاضرين كه تصور اين همه وقاحت را از هيچ مدعي هرچند هم مخالف نداشتند، با عصبانيت پرسيدند آيا اين نقل قول واقعاً درست است؟ مگر كسي ميتواند پيدا شود كه به فردي با چنين سابقه اي بگويد كه "شما كجا بوديد كه حال پيدايتان شده است".

در تمام اين مدت آقاي احمدزاده همان تبسم هاي با وقار و آرامش بخششان را برلب داشتند. تبسم هايي كه نشان ميداد اين وجود چنان اقيانوس ژرفي است كه تمام سيلاب ها و گرداب ها و يا فوران آتش فشان هاي عظيم در اعماق آن نميتواند ظاهر آرام و باشكوه را برآشوبد، در پاسخ گفت:"بله چنين بود." و در مقابل خشم ما افزود:"مدعي جوان بود و سابقه مبارزاتي نداشت و تنها با امثال خودش مبارزات محدودي كرده بود، لذا طبيعي بود كه چنين قضاوتي در حق من بكند." ديديم كه مگر دريا را با اين ناپاكي ها ميتوان آلود. او در مقامي است كه تمام عفونت هاي پيرامونش نه تنها خاطر او را نمي آلايد بلكه همه آنها را در خود تطهير و تنزيه ميكند. آخر شب همسرم گفت :"محمد مدتهاست كه من اين شعر را ميشنيدم اما تا به امشب نه معني آنها را واقعاً ميفهميدم و نه عمق حيرت و مسحوري شاعر را در مورد انساني كه اين شعر را در وصف او گفته حس ميكردم. آنجا كه ميسرايد:

تنگ است   بر او هفت آسمان    چون ميرود در پيراهنش

در سفرهاي بعد بود كه بالاخره سئوالي را كه سالها ذهنم را به خود مشغول داشته بود با طاهرآقا در ميان گذاشتم. اينكه چگونه اين مسلمان متعبدي كه بر دينش سخت پاي ميفشارد و اعتقادات ديني اش همه زندگي اش را در برگرفته است و حتي مبارزات سياسي اش هم براي رضاي خدا و عمل به وظيفه ديني اش هست با ماركسيستي ، آن هم در حد ايدئولوگ و رهبر يك گروه چريكي ماركسيستي ، كسي كه مسلماً ضد دين بوده و دين را افيون توده ها ميدانسته، رابطه نزديك عاطفي و همدلي سياسي داشته است. حتي اگر آن افراد، فرزندان او يعني مسعود و مجيد احمدزاده از رهبران سازمان چريك هاي فدايي خلق باشند. براي جمع اين كه دو بنيان عقيدتي متضاد هستند، چه توجيهي دارد. زيرا نه تنها همه رفقاي روحاني نزديكش بلكه عموم يارانش در نهضت آزادي، حتي شخص مهندس بازرگان، سر هيچگونه آشتي با كمونيست هاي ضددين نداشتند.

در پاسخ گفت كه مسعود و مجيد دو انسان رستگار و آمرزيده بودند، چون آنان انسان هايي وارسته ، فداكار و عاشق مردمشان بودند، آن هم در حدي كه جان خود را در اين راه مايه گذاشتند. خداوند انسان هايي با اين خصوصيات را دوست ميدارد و تمامي اين افراد با هر اعتقاد و مرامي كه باشند مسلماً رستگار خواهند شد.

ديدم ايشان هم مثل محبوب ترين يارش يعني آيت الله طالقاني چنان سعه صدر و آزادانديشي و گستردگي فكري دارد كه در انديشه و عمل آنان همه مبارزان راه سعادت بشري و همه صادقان ، با هر مرام و عقيده اي، جايگاهي سزاوار دارند. چنين بود كه متوجه شدم چرا حكومت شاه هم طاهر احمدزاده را از خطرناك ترين مبارزان ميدانست و بر آن بود كه امثال او بزرگترين دشمنان اين نظام هستند و بارها زندانبانانش گفته بودند خطر احمدزاده در اين است كه روحانيون ، بازاريان، مليون، دانشجويان از مذهبي تا لائيك و كمونيست را ميتواند به هم پيوند دهد.

گفتني است كه در جامعه ما كم هستند كساني از اين دست كه دموكراسي ، آزادمنشي و ضديت با انحصارگرايي با تمامي ذرات وجودشان آجين شده باشد. آنهم نه در حرف و در باور كه در عمل روزمره و زندگي واقعي سياسي شان. خصوصيتي كه در ميان سياسيون كشورمان از هر جناح و گروه ديني يا غيرديني كمتر ديده ام چه رسد به ساير اقشار جامعه كه از آنان كمتر هم انتظار ميرود.

جرم احمدزاده در جمهوري اسلامي هم آن بود كه در زماني كه همه مسحور آيت الله خميني بودند و در بحبوحه آمدن امام از پاريس طي نامه مفصلي به ايشان از خطر كيش شخصيت گفت و هشدار داد كه ايشان نگذارند كه از او شاهي ديگر بسازند. اين نخستين گام در بروز تفاوت بنياني نوع انديشه او با روحانيتي بود كه ميرفت از امام خميني بتي بسازد تا در سايه آن قدرت را در انحصار خود درآورد. از همين روي هم آيت الله واعظ طبسي كه پادشاه خراسانش ميخوانند و يكي از بارزترين سمبل هاي ارتجاع است از حضور طاهر احمدزاده در آن ديار به هر شكلش رنج ميكشد و هم انديشه هاي او در سراسر كشور نيز طاهر احمدزاده را دشمن خود ميشمارند و به نابودي او كمر بسته اند.

حال كه چنين ابرمردي را در سنين بيش از هشتاد سالگي در كنج زندان ميبينم واقعاً در حيرتم كه چگونه گردانندگان نظامي، بويژه ياران و همسنگران قديمي ايشان، از هرگونه انسانيتي تهي شده اند. آنان در مقابل تاريخ چه پاسخي دارند، وقتي چنين انساني را توطئه گر و برانداز ميخوانند و در اين سن ، ايشان را پشت ميله هاي زندان و درون سلول كوچك نگه داشته اند.

چرا نيروهاي اپوزيسيون با هر مرام و عقيده اي نهايت تلاش خود را براي آزادي اين سمبل آزادي و آزادانديشي به كار نميبرند. اگر او با نجابت هميشگي اش و ايثار عظيمش فريادي سرنميدهد آيا اين كم كاري اپوزيسيون را براي نجات ايشان توجيه ميكند؟ چگونه است كه اپوزيسيون با تمام شناختي كه از ايشان و سوابق درخشان مبارزاتي خود و فرزندان شهيدش دارد، مبارزه اي فراگير و همه جانبه براي آزادي ايشان را در برنامه عمل خود قرار نداده است؟ آيا انتظار نميرود كه چهره هاي شاخص اپوزيسيون خارج از كشور پاي پيش گذاشته و حداقل با تهيه طوماري، صداي مظلوميت اين پير دير مبارزات ايران را به گوش جهانيان برسانند و به جهان اعلام دارند كه انحصارگران بيدادگر بي آزرم ايشان در اين سن در گوشه زندان نگاه داشته اند و هر لحظه با توجه به كهولت سن بيم آن ميرود كه جانشان در خطر مرگ قرار گيرد.