Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعي

هراس از آمريكا

 

 من نيز چون بسياري از هموطنانم با اين باور بزرگ شدم كه آمريكا نه تنها ابرقدرت اقتصادي و نظامي است، بلكه به ياري دستگاههاي جاسوسي و مغزهاي متفكر سياسي خود از هر آنچه كه در جهان سوم مي گذرد اطلاع دارد و هر واقعه بزرگ سياسي كه در جهان اتفاق مي افتد حاصل برنامه ريزي هاي آنان است. عوامل آنان در اين كشورها وقايع را از نزديك دنبال مي كنند و با مهره چيني هايي كه مي كنند روند‌ حركت هاي سياسي را ده ها سال ــ پيش از آن كه به وقوع بپيوندند معين مي كنند. و مثلا همان گونه كه بزرگترين قهرمان مبارزات مردم ايران آقاي مهندس عباس اميرانتظام مي گويد آمريكا نزديك به سي سال قبل از انقلاب ايران طرح اين انقلاب را ريخته بود. كمربند سبز را ايجاد كرد و انقلاب ايران و بر اريكه قدرت نشستن روحانيت بخشي از آن برنامه بود. و همين طور جنگ ايران و عراق تا دولت هاي منطقه را ضعيف كند و زمينه ورود آمريكا به عراق را فراهم آورد تا منابع انرژي را در اختيار خود بگيرد و اين ها همه طرح هايي از پيش تعيين شده بودند. همچنين رفتن شاه كه سركش  شده بود و آمدن آيت الله خميني .

من نيز چون بسياري تصورم از آمريكا چنين شكل گرفته بود كه همانند قهرمانان آمريكايي در فيلم ها، آنان با مطالعه و شناخت حريفان از هر دامي در نهايت مي گريختند و تنها ناآگاهان بي خبر از قدرت و دانش آمريكاييان، خيال خام فريب آمريكا و مبارزه با آن را در سر مي پرورانند. از اين روي بسياري از روشنفكران و سياسيون بسيار شريف و وطن پرست ما به شوروي و سپس چين دل مي بستند. از جمله پيروان حزب توده اين بيگانه پرستي و نفي استقلال ملي را نه از سر مزدوري و خيانت پيشگي، بلكه از سرعشق به وطن و مردمشان مي گزيدند، زيرا بر آن بودند كه براي مقابله با امپرياليست جهان خواري كه مي داند در درون هر مسجد و مدرسه ما چه مي گذرد و بر پنهاني ترين فعاليت ها آگاهي دارد، تنها با كمك اين حريفان نيرومند آمريكا است كه مبارزه ممكن مي شود. لذا حتي دكتر مصدق را آمريكايي مي ديدند و در خوش بينانه ترين تحليل، آدم ناآگاهي بود كه مثل موش در چنگال گربه اي كه هر لحظه اراده مي كرد آن را مي خورد. و مي گفتند ديديم او كه فكر مي كرد استقلال كشور را رقم مي زند در ۲۸ مرداد چگونه خود و يارانش با يك اشاره انگشت آمريكا براي هميشه از صحنه سياست بيرون رانده شدند. بر اثر همين باور به قدرت بي پايان آمريكا بود كه حتي زماني كه با آن حقارت، آمريكا شاهنشاه را آواره و سرگردان جهان كرد و تنها مصر از سر ترحم او را پذيرفت، باز هم هر روز از انور سادات مي خواست كه نظر كارتر را در مورد اقامت او در مصر و سرنوشت او جويا شود تا حدي كه آن گونه كه در خاطرات انورسادات آمده است اين همه حقارت او ميزبانش را شگفت زده كرده بود.

با چنين باوري من به آمريكا آمدم و در سال اول به هر جلسه اي كه در مورد ايران بود با اشتياق مي رفتم و چون در پايتخت آمريكا لنگر انداخته بودم و مسئله ايران هم سخن روز بود هر روز مجلسي بود در ساختمان كنگره، در فكر انبان ها، در دانشگاه ها و موسسات تحقيقي نيروهاي مسلح. وسعت اطلاعات سخنگويان گاه اعجاب آور بود؛ نام همه مقامات ايراني را مي دانستند و چه بسيار اوقات از روابط خويشاوندي، اقتصادي و غيره اينان آن چنان اطلاعات ريزي داشتند كه من و ساير ايرانيان صاحب نظر انگشت بر دهان مي مانديم.

پس از اين مسحوري اوليه كم كم به محتواي بحث ها و شناخت هاي عمقي تر آنان توجه كردم و شگفتا كه هر چه بيشتر آشنا مي شدم آنها را تهي تر مي يافتم؛ جعبه هايي تو خالي بودند با بسته بندي بسيار زيبا و چشم گير. آنان را انباني بزرگ از اطلاعات يافتم بدون درك واقعي از ايران و ايرانيان. مثل يك بايگاني عظيم كه بايگاني كم سواد مسئول آن باشد. چنين بود كه كم كم آن تصويري كه در طي سالها از آمريكا و دستگاههاي علمي و اطلاعاتي آن در ذهنم شكل گرفته بود كم كم مخدوش مي شد و ترسم از اين مراكز بزرگ تحقيقاتي و اطلاعاتي فرو مي ريخت.

اما آن تصوير به آساني و از سر بي خبري در ذهنم شكل نگرفته بود، بلكه حاصل خواندن دهها كتاب و صدها مقاله و ديدن صدها فيلم سينمايي بود. بالاخره اين تضاد عينيت و ذهنيت را همانند بسياري ديگر چنين حل كردم كه در آمريكا دو جهان اطلاعاتي است، يكي آن كه مردم مي بينند و به آن دسترسي دارند يعني مفسراني كه در راديو و تلويزيون ها و نشست هاي سياسي و تحقيقاتي فعال هستند و پاره اي از آنان هم در دانشگاهها و موسسات پژوهشي به كار مشغولند، و يكي آنان كه در پس پرده هستند و سر نخ عروسك هاي اين خيمه شب بازي را در دست دارند.

آنان در سازمان سيا و دهها سازمان اطلاعاتي اي عمل مي كنند كه حتي نام پاره اي از آنها براي مردم ناشناخته است و اينان هستند كه نقشه كارها را مي ريزند. صاحبان استعداد را در كشورهاي جهان سوم شناسايي مي كنند و گاه براي چند دهه به قول معروف در آب نمك مي خوابانند تا به موقع لازم وارد صحنه عملشان بكنند. دنبال همان شيوه تفكري كه به نوعي ديگر اسماعيل رائين در كتاب معروف فراماسيونري خود آورده است و نشان داده كه هيچ رجل سياسي اي در ايران به مقام حساس نمي رسد مگر آن كه در لژي سرسپرده باشد حتي دكتر محمد مصدق.

با اين فرمول بندي من هم مثل بسياري از آن تضاد و گيجي نجات يافته و در باورم به قدرت اطلاعاتي آمريكا خلل چنداني وارد نيامد، تا جريان آقاي مك فارلين و افشاي سفر ايشان به ايران با كيك و قرآن مطرح شد. بار اول كه دوستي آن را برايم گفت فكر كردم شوخي مي كند. باوركردني نبود شخصي در بالاترين مقام امنيتي و اطلاعاتي آمريكا چنين ابلهانه عمل كند در حدي كه من هيچ ايراني را نديدم كه وقتي بار اول اين داستان را مي شنيد مثل من حمل بر يك شوخي و مسخرگي نكند.

روزها با خود مي انديشيدم زيرا تمام اطلاعات آن دستگاه پنهاني براي تصميم گيري در نهايت به شوراي امنيت كشور جايي كه‌ آقاي مك فارلين در عمل بر صدر آن نشسته بود مي رفت تا پس از تحليل نهايي توسط آنان به رئيس جمهوري داده شود. و از آنجا كه چنين سفري يك تصميم شخصي نبوده بنابراين بايد از سوي همان شبكه پنهاني كه جهان را اداره مي كند برنامه ريزي شده باشد تا آقاي ريگان اجازه و اجراي آن را داده باشد. لذا اينجا ديگر مسئله سرگرمي مردم و دلمشغولي محققان و مفسران سياسي نبود.

طي ماهها و سال هاي بعد اطلاعات بيشتري از اين جريان افشا شد چرا كه بالاخره آمريكا ايران نبود كه بتوان آن را در پستوي تاريخ پنهان كرد و با يك چشم غره آقاي خميني حتي يكي دو نماينده مجلس هم كه جرأت كرده بودند سئوالي در اين موضوع بكنند لب فرو بندند. هر چه پرده بالاتر مي رفت و اسرار درون پرده آشكارتر مي شد بر شگفتي و ناباوري من افزوده تر مي شد. كتابي هم كه اسرائيلي ها در اين زمينه نوشتند زواياي ديگر اين ماجرا را روشن كرد. باوركردني نبود كه يك كارمند جزء ساواك و شاگرد قالي فروش به نام منوچهر قرباني فر و هاشمي ها دو برادر كلاهبردار كه مهمترين كارشان شركت مقاطعه كاري بود و چند شارلاتان كم استعداد ديگر به همراه يك سرمايه دار عربستان سعودي اين چنين همه ي دستگاههاي امنيتي آمريكا را به بازي گرفته باشند.

اگر ايراني ها آن چنين بي مايه بودند قابل فهم بود، اما يكي از مهره هاي اصلي بازي آمريكايي آن سرهنگ اليور نورث بود كه كافي است هر كسي ده دقيقه به سخنان او گوش بدهد تا به بي خبري و كم مايگي او پي ببرد. كسي كه‌ در سخنراني اش در كلوپ خبرنگاران كه از راديو هم پخش مي شد تعريف مي كرد كه روزي براي امضاي نسخه هاي كتابم به يك كتابفروشي رفته بودم هنوز بيست دقيقه از زمان تعيين شده باقي بود كه كتاب ها تمام شد. مردم منتظر در صف بودند و ما نمي دانستيم چه كنيم. بالاخره مدير كتابفروشي به من گفت تعداد زيادي كتاب از يك نويسنده دارم كه فروش نمي رود مي خواهيد آنها را بياورم تا به رسم يادگاري براي مردم امضا كنيد؟ قبول كردم. نويسنده آن كتاب يك آقايي بود كه نمي دانم كيست به نظرم اسمش بود "ويليام فالكنر"! معلوم مي شد كه او نام يكي از بزرگترين نويسندگان آمريكا را حتي نشنيده بود.

اما باور نكنيد آن تصوري كه از غول اطلاعاتي آمريكا در ذهن من مثل بسياري از هموطنانم شكل گرفته بود به اين آساني ها و با يكي دو ماجرا مي توانست فرو بريزد. اين تصور در كوتاه مدت و آسان شكل نگرفته بود كه آسان هم از بين برود. لذا پس از هر ماجرا مدتي بعد دوباره به همان تصور جهان پنهاني و آگاهان پس پرده پناه مي بردم. بويژه كه عواملي در حمايت از آن تصوير عمل مي كردند. از جمله باز هم فيلم هايي مي ديدم كه در آن ماموران سيا با مهارت فوق انساني همه را به بازي مي گرفتند و تحليل هايي كه هموطنان سياسي و تحصيل كرده ام ارائه مي دادند، همه نمايانگر عظمت آگاهي و برنامه ريزي آمريكايي ها بود و آن دست پنهان را نشان مي داد. و بالاخره وقتي به سمينارها و جلسات مي رفتم شاهد وسعت اطلاعات دقيق سخنرانان مي شدم. سخنراناني كه در هوش و استعداد و مطالعه پي گير آن ها جاي هيچ ترديدي نبود. اما در طول سال هاي بعد كم كم تحولي در ذهنم پيش آمد و آن حاصل زيست در اينجا و از نزديك دنبال كردن مطالب سياسي بود. كم كم پذيرفتم در اين جامعه باز يك جهان پنهاني و يك شبكه زيرزميني كه همه چيز را اداره مي كند وجود ندارد و بالاترين مقامات تصميم گيري مملكت هم بيشتر اطلاعات خود را از همين مراكز فكري و دانشگاهي و پژوهشي اي مي گيرند كه من هم مي گيرم و حتي پنهاني ترين مطالب هم دير يا زود به بيرون درز مي كند و در آفتاب مي افتد و مطبوعات گاه پيش از سازمان سيا و اف بي آي از اطلاعات پنهاني خبر دارند و بيشتر تصميمات بر مبناي همان اطلاعاتي است كه در دسترس من و ديگر مردم علاقمند مي باشد. و آن محافل پنهاني و جلسات پشت ديوارهاي بلند قصرهاي در بسته بيشتر زاييده خيال من جهان سومي با خفقان و سانسور تاريخي است.

فهم بيشتر اين جامعه و رنگ باختن جهان دايي جان ناپلئون در نظام فكري من سبب شد كه كم كم با چشمان بازتر و واقع بينانه تري به آمريكا و سياست آن بويژه در رابطه با كشور مورد نظرم ايران نگاه كنم و با اعتماد به نفس بيشتري به تحليل سياست هاي اين ديار بپردازم و متوجه شوم كه چگونه اينان با وجود حجم عظيم اطلاعاتي شان شناخت ژرف و اساسي اي از ايران و كشورهاي مشابه آن ندارند؛ مللي كه در اثر قدمت تاريخي بسيار پيچيده و مرموز شده اند.

ماجراي يازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و حمله به افغانستان و عراق ضربه هاي كاري را بر پيكر آن غول خيالي وارد آورد و بهتر متوجه شدم كه چگونه اسرائيل چون كودكي، مهار اين شتر عظيم را در دست دارد و مي تواند آن را در جهت مورد نظر خود بكشاند، و يا چگونه سازمان مجاهدين خلق به آساني  امضاي بيش از صد نماينده كنگره را در حمايت از خود مي گيرد و بالاخره چگونه است كه اين ابرقدرت اقتصادي، ملي، فني و نظامي در زمينه سياست خارجي بويژه در مورد ‌كشورهاي كهن چنين ساده انگارانه عمل مي كند. و اين كه چند‌ كشيش و يا سازمان مذهبي متعصب و كوردل كه كمترين اطلاعاتي از جهان و ملل ديگر ندارند چنين تاثير سنگيني بر سياست اين مملكت دارند و به همراهي عده اي شاگرد چند ‌استاد چپ سرخورده، اين بزرگ ترين و نيرومندترين دولت جهان را آلت دست مقاصد خود كرده اند. بي جهت نبود زماني كه معلوم شد چلبي و يكي  دو تن يارانش تمام دستگاه عريض و طويل اطلاعاتي اين كشور را فريب داده و احتمالا با هدايت دستگاه امنيتي ايران تمام مقامات آمريكا را خام كرده است چندان شگفت زده نشدم. معلوم شد در اثر تلقينات چلبي واقعا تمام مقامات كاخ سفيد بر آن شده بودند كه مردم عراق با دسته گل به استقبال سربازان آمريكايي مي آيند بي آن كه به كشتار و شايد ‌گفت قتل عام مردم  خود بينديشند و گويي تمام درد مردم خلاصي از دست صدام است و بس. آن چنان كه كشتار بيش از صدهزار مردم بي گناه، ويراني كامل بسياري از شهرها و روستاها، بر هم ريختگي كل مملكت و دهها فاجعه ديگري كه حاصل يك جنگ سريع و كوبنده و ويرانگر بود اهميتي ندارد.

شايد شرح يك جلسه در مورد ايران نشان دهد كه چگونه امثال چلبي يا جمع هاي محدودي مثل لابي اسرائيل اين چنين آسان مي توانند سياستمداران اين ديار را بفريبند و دستگاه هاي اطلاعاتي آن را خام كنند. و آن ماجراي جلسه اي بود زير عنوان "ايران پس از ملاها" در دانشگاه جان هاپكينز آن هم در موسسه عالي مطالعات بين المللي آن در تاريخ ششم اپريل ۲۰۰۶؛ دانشگاهي در شهر واشنگتن كه در زمينه مطالعات بين المللي و سياست خارجي بسيار معتبر است و ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوكوياما در آن تدريس مي كنند.

برگزاركننده جلسه آقاي بارت فيشر Bart Fisher استاد رشته سياست خارجي بود و اعلام شده بود كه در آن جلسه علاوه بر خانم آذر نفيسي و خانم صنم وكيل، دو تن از استادان آن دانشگاه آقايان پاتريك كلاوسون و دانيل برومبرگ  سخن مي گويند كه اولي معاون موسسه واشنگتن براي مطالعات سياسي خاورنزديك است كه يكي از فكر انبان هاي معتبر آمريكا است، ضمن آن كه به عنوان صاحب نظر مسايل ايران در بسياري از برنامه هاي راديو و تلويزيوني معتبر دعوت مي شود (و مهمتر آن كه آقاي محسن سازگارا تا چندي پيش با ايشان كار مي كرد و هنوز با هم مشتركا مقالاتي مي نويسند). نفر دوم استاديار دانشگاه جرج تاون است كه سال ها در مورد ايران كار كرده است. و هر چهار نفر اينان به علاوه مدير برنامه صاحب تاليفاتي شناخته شده در مورد ايران هستند. اما عضو ششم اين جمع، شارلاتان بنام ايراني اهورا پيروز خالقي يزدي معروف به "هخا" است. كسي كه ماه ها در تلويزيون اعلام مي كرد كه در روز پنجم مهرماه ۱۳۸۴ به ايران مي رود و نظام ملايان را سرنگون مي كند و چون از او مي پرسيدند چگونه يك تنه اين كار بزرگ را انجام مي دهد مي گفت همين كه من از هواپيما پياده شوم تمام ملاها لباس ها را كنده و فراري مي شوند و تمام ارتش و سپاه تسليم مي شوند و جالب آن كه بعضي مردم ساده لوح هم باور مي كردند كه يا آنقدر درمانده بودند و خشمگين از نظام كه به هر دروغي مي خواستند دل بربندند و يا از تصور يك انسان عادي بيرون بود كه شخصي روزها در مقابل دوربين تلويزيون داستان رفتن خود را به ايران و سقوط نظام تكرار كند و روزها را برشمارد و همه دروغ و نيرنگ باشد. از اين روي در فرهنگ سياسي ما بويژه در خارج از كشور اصطلاح "هخا" جاي لغت شارلاتان را گرفت و از آن پس اگر شخصي را بخواهند دروغ گو و فريبكار بزرگي بخوانند كه مي تواند بدون هيچ شرحي در برابر چشم همه مردم بزرگترين دروغ را بگويد و به عبارتي هر چه مي گويد خالي بندي باشد، از سر‌ طعن و مسخره او را هخا مي خوانند.

در موقع سئوال و جواب دكتر فيشر گفت، خانم آذر نفيسي و خانم وكيل به دليل حضور هخا از حضور در جلسه خودداري كردند و اين را بزرگترين اشتباه زندگي آنان خواند. جالب تر از همه آن كه "هخا" ترتيب داده بود كه يك تلويزيون محلي فارسي زبان از تمام جلسه فيلم برداري كند كه بعد هم آن را از همان تلويزيون پخش  كرد تا به مردم بگويد كه برخلاف نظر كساني كه او را خالي بند و فريبكار مي خوانند وي چنان آدم معتبري است كه در كنار اين افراد و در چنين موسسه معتبري سخنراني مي كند. وي در همان برنامه بي هيچ نگراني در مقابل جمع اعلام كرد كه بيش از سي ميليون طرفدار در ايران دارد و در كشورهاي هند و مالزي و عربستان سعودي و حدود ده كشور ديگري كه نامش به خاطرش نمي رسد هر يك بيش از ده ها ميليون نفر طرفدار سرسخت دارد. و به كمك همين طرفدارانش مي خواهند امپراتوري بزرگ پارس را كه ايران كنوني يك استان آن است و تاجيكستان و افغانستان و غيره استان هاي ديگر آن، برپا كند. دكتر برومبرگ و دكتر فيشر نه تنها به اين ياوه ها و ادعاهايي كه حتي يك معركه گير هم جرأت نمي كند در جمع بيسوادهاي بي خبر از جهان بگويد اعتراضي نداشتند، بلكه به نظر مي رسيد با تحسين هم به آن مي نگرند تا جايي كه آقاي فيشر استاد دانشگاه جان هاپكينز در پاسخ شنوندگان معترض جانب آقاي هخا را گرفت.

پس از جلسه از آقاي پتريك كلاوسون كه مي دانست "هخا" چگونه شخصيتي است و به آن هم در جلسه اشاره كرده بود پرسيدم چگونه است كه مردي با اعتبار تو با كسي اين چنين در يك جلسه شركت كرده است؟ او گفت آقاي فيشر در اين دامم انداخت. كه باور نكردم ــ زيرا اعلاميه آن با تمام اسامي از مدتها قبل چاپ شده بود و من هم از طريق اينترنت آن را گرفته بودم ــ، اما گفتم اگر با وجود آنكه شما و آقاي هخا در همين شهر زندگي مي كنيد و جلسه هم در دانشگاهي در همين شهر است و همه اطلاعات آن هم در دسترس همگان است شما را چنين آسان مي توان فريفت، چگونه مي توان انتظار داشت فهمي از نظام حاكم بر ايران با آن همه پيچيدگي و پنهان كاريش داشته باشيد؟ شايد حكايتي از سعدي بهترين بازگوي اين وضعيت ايشان باشد:

منجمي به خانه درآمد. يكي مرد بيگانه را ديد با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلي كه بر اين واقف بود گفت

تو بر اوج فلك چه داني چيست

كه نداني كه در سرايت كيست

 

كلام پاياني

من به خوبي آگاهم كه بسياري بر من خرده خواهند گرفت و به طعنه زبان مي گشايند كه اگر آمريكا چنين است و فهم اربابان قدرت و صاحب نظرانش چنين كم مايه پس چگونه ابرقدرت جهان شده است و اگر چنين است بايد‌ ايران يا كشور جهان سومي ديگري به اين مقام مي رسيد. اينان توجه ندارند آنچه مورد نظر من است سياست خارجي و آن هم در محدوده روابط با ايران و تا حدودي خاورميانه است كه مي شناسم، و قد‌رت و توانايي يك كشور حكايت ديگري است. لذا در اين رابطه از اين نوشته نتيجه بگيريم:

جاي انكار نيست كه در اين پيشرفته ترين و دمكرات ترين كشور جهان افراد آگاه كم نيستند، اما در اين جا نيز اين قدرت است كه مسير فكري صاحب نظران را تعيين مي كند نه بر عكس، و وقتي دولتي چون دولت آقاي بوش بر آن حاكم شود به مقدار زيادي راه را بر انديشه هاي ديگر مي بندد. همانطور كه سعدي قرنها پيش گفته الناس علي دين ملوكهم. به سخن ديگر اربابان قدرت به گفته هايي گوش مي دهند و نظراتي را تبليغ مي كنند كه با نظر آنان همخواني داشته باشد.

۲ــ اگر روشنفكران و سياستمداران ما اعتماد به نفس خود را به دست بياورند و از برنامه ريزان سياست خارجي آمريكا غولي نسازند، درست در همين ميدان است كه قدرت مانور دارند و در همين عرصه است كه مركب انديشه را مي توانند جولان بدهند نه در ميدان ماجراجويي هاي سياسي و شعارهاي جنگ طلبانه.

۳ــ اگر امثال هخا و افراد ناآگاه و كم مايه مي توانند در اين نظام براي خود راهي پيدا كنند، جاي ملامت و سرزنش است كه فعالان سياسي و آگاه ايراني هنوز در اين جامعه شناخته شده نيستند، و با آن كه بسياري از سياستمداران آگاه و مترقي اين كشور واقعا طالب شنيدن صداي اپوزيسيون واقعي ايران هستند، اينان از سر غفلت يا از روي قهر راه گفت و گوي با اين ابرقدرت جهاني را كه‌ در سرنوشت كشور ما نقش بسيار مهمي دارد، نيافته اند.