Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعی

 

اکبر گنجی با دو چهره

 ( بخش اول(

 

 

هدف از این نوشتار بررسی نوشته های اخیر آقای اکبر گنجی در رابطه با قرآن و بویژه حضرت مهدی است. درستی و نادرستی این مطالب مورد نظر من نیست که در قلمرو تخصص من نیست هر چند در مناظراتشان با مدعیان نشان داده اند که بر آنچه که می نویسند تسلط بسیار خوبی دارند و همه جا از منطقی قوی در این نوشته ها بهره گرفته اند، اما آنچه مورد نظر من است، نگاهی از منظر جامعه شناسی بر این نوشته ها و تاثیر آن در جامعه و در عملکردهای خود ایشان است.

برای ورود به مطلب لازم است نخست به معرفی دو چهره متفاوت آقای اکبر گنجی بپردازیم:

۱ـ چهره فعال سیاسی؛ ۲ـ چهره یک روشنفکر و پژوهشگر.

 

۱ـ چهره فعال سیاسی

 

این چهره ی ایشان در جامعه ی ایران و در سطح جهان بسیار شناخته شده است. انسان جسوری که برای اعتقادات سیاسی اش حاضر به پرداخت هر هزینه ای ست، ضمن آن که در این مبارزات با شجاعت بسیار، همیشه بالاترین مقامات را هدف قرار داده و لذا هزینه ی آن هدف گیری ها هم سنگین بوده است.

اما آن چه بسیاری چون من در مورد ایشان تجلیل می کنیم و معتقدیم که همین یک کار ایشان می تواند نام او را برای همیشه به عنوان یک قهرمان مردمی حفظ کند، نماد استقلال شدن ایشان در جامعه خارج از کشور است، زیرا ایشان در حالی ترک وطن کردند که شهرتش جهانگیر شده بود و لذا بسیاری از بالاترین مقامات کشورهای جهان خواستار دیدار ایشان و البته بهره برداری برای سیاست خود در سرکوب ایران بودند، اما ایشان نه تنها در سخنانشان و نوشته هایشان ــ که در معتبرترین نشریات جهان نقل یا چاپ شد ــ بلکه در عمل نشان دادند که باور دارند نتیجه بخشی مبارزات مردم ایران در گرو تلاش خود مردم ایران است و هیچ گرگی محض رضای خدا گوسفند نمی گیرد و همکاری با دولت بیگانه در موضع یک فعال سیاسی ـ نه نماینده یک نیروی فعال سیاسی داخل کشور ـ با هر توجیهی در نهایت منجر به وابستگی و خدمتگزاری به بیگانه می شود. همان داستانی که سعدی بیش از هفت قرن پیش گفته:

"شنیدم گوسفندی را بزرگی

رهانید از دهان و چنگ گرگی

شبانگه کارد بر حلقش بمالید

روان گوسفند از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودی

ولیکن عاقبت گرگم تو بودی"

 

و این امر بویژه پس از آن که بسیاری از مبارزان داخل کشور پس از آمدنشان به خارج، به دلایل اعتقادی و پاره ای بر مبنای سودجویی چنان در این چاه افتادند که تقریبا خروج از کشور در سال های اخیر و فعالیت در خارج کشور، در اذهان مردم با عدم باور به استقلال و بلکه وابستگی به بیگانه مساوی شده بود و گویی همه راه ها به امثال چلبی و کرزای باید ختم شود.

ولی آقای اکبر گنجی چنان در سیاست عدم دیدار مقامات کشورهای دیگر از سویی و فعالیت بسیار گسترده با گزاره های جمعی و سازمان های غیردولتی و حقوق بشری پیش رفتند که در حقیقت وجود راه دیگری را، یعنی همان راه استقلال و تکیه بر خود را در جهان نمایندگی کردند و با پرداخت بالاترین هزینه ها چنان سالم حرکت کردند که حتی دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی هم نتوانست مدرکی علیه ایشان بسازد.

و بالاخره آقای اکبر گنجی، همان جسارتی که در مبارزات داخل کشور نشان داده بود، در خارج کشور هم نشان داد و بدون هیچ گونه محافظه کاری سیاست های آمریکا و اسرائیل را حتی در محافلی که سخن از این ها بویژه نقد از اسرائیل خط قرمز بود، محکوم کرد. اما کسی که در اوج قدرت آقای رفسنجانی، "عالیجناب سرخ پوش" را نوشت، در هالیوود هم بیم دلخور شدن لابی اسرائیل و انتقام جویی آن را نمی توانست داشته باشد.

 

۲ـ چهره اصلاح گر و پژوهشگر دینی

 

این چهره ای ست که ظاهرا آقای اکبر گنجی بیشتر برای خود می پسندد، هر چند جامعه وی را به این اعتبار چندان قبول ندارد. در این زمینه وی راه هایی را می رود که پیش از او دیگران گام های اولیه آن را برداشته اند. دکتر سروش بحث آن که قرآن کلام حضرت محمد است نه باریتعالی را نخست مطرح کرد، اما با هنری که تیغ خنجرش را در نه توی پوشش حریر و مخملین کلام می پوشاند و زهر تلخ کلامش را در پوشش شیرین شعر و ادب قابل تحمل می کند، زیرا که او دست پرورده ی مکتب عرفان است و عرفای بزرگ این تمهیدات را قرن هاست که به کار گرفته اند و با شناخت محتسب جریده می رود که می داند گذرگاه عافیت تنگ است.

دکتر محسن کدیور با شجاعتی بسیار چند سال قبل تضاد آیات قرآنی با مسایل حقوق بشر را مطرح کرد و چون به خوبی می دانست که پرده دار چنان بی مهابا می زند شمشیر که هیچ کس مقیم حریم حرم عشق نخواهد بود، لذا با اشاره به تاییدیه استادش بر این مطالب و اظهار کسب مجوز از او و آوردن نقلی از آیت الله خمینی کوشید که حکم تکفیر برای او صادر نشود.

آیت الله محمد مجتهد شبستری و دکتر مصطفی ملکیان نیز رفتن در این طریق را آزموده اند و مجتهد شبستری یک بار تا لب پرتگاه تکفیر نیز رفت، اما اعتبار علمی و حوزویش او را نجات داد، هر چند نشریه ی حوزه که مطالب او را چاپ کرد، اسیر خشم دکانداران دین شد.

پیش از آنان، اروپاییان با همان سنتی که در مورد نقد کتب مقدس خود داشتند به سراغ قرآن هم رفته بودند و چه نقدهای تند بیجا و با جایی بر آن که نکرده بودند و ظاهرا علی دشتی در کتاب بیست و سه سال بی پرواتر از همه ی روشنفکران دینی موجود به افشاگری در مورد قرآن پرداخته بود.

اما آیا جمع این دو چهره از نظر اجتماع در یک فرد ممکن است؟ سطور بعدی تلاشی است برای نشان دادن غیرممکن بودن یا غیرعملی و درست تر غیرمفید بودن آن. و این که عدم امکان جمع این دو به دلیل تفاوت ماهوی و ذاتی آن دو است.

 

هویت پژوهشگر

 

پژوهشگر انسان آزادی است که فقط در مقابل حقیقت تعهد دارد و درجه ی شجاعت و خطرپذیری او حد و مرز او را در بیان حقیقت تعیین می کند. به دیگر سخن تا حدی که توان علمی و درجه جسارتش اجازه می دهد آنچه را که حقیقت می داند می گوید بی آن که در غم چگونگی تاثیر آن بر جامعه و اندازه قبول یا رد آن از سوی مردم باشد.

 

هویت فعال سیاسی

 

اما یک فعال سیاسی و اجتماعی هدف اصلی اش اصلاح جامعه است و بیان حقیقت، وسیله ای برای او در این راه است. و از آن جا که آرمان اصلی او هدایت جامعه به راه بهتر است، لذا غم درک و فهم مخاطبان خود را بسیار دارد. درست است که یک فعال سیاسی و اجتماعی متعهد نه دنباله روی جامعه است و نه همگام و همراه آنان، بلکه پیشتاز و رهبر آنان است، ولی به همین دلیل هم نبایست از مردمش زیاد فاصله بگیرد ـ دغدغه ای که یک پژوهشگر ندارد ـ زیرا اگر چنین کند مردمی که تاب آمدن به پای او را ندارند به زودی یا او را فراموش می کنند یا با زدن انگ تندروی بر وی او را از خود طرد می کنند و تلاشگر سیاسی جدا شده از پایگاهش تنها در پیچ و خم جاده از نظرها گم می شود.

به همین سبب در حالی که یک پژوهشگر و اندیشمند اصلاح طلب هر چه دل تنگش می خواهد می تواند بر زبان و قلم بیاورد، یک فعال سیاسی و اجتماعی محافظه کارانه و حسابگرانه باید قدم بردارد و بی گدار به آب نزند و تا چاله را نکنده منار را ندزدد.

آقای گنجی در پاسخ به این هشدارها همیشه می گوید من خود را یک فعال سیاسی نمی دانم و نقش پژوهشگر و اندیشمند را ترجیح می دهم. در این استدلال دو خطا است؛ یکی آن که فعال سیاسی بودن تنها به معنی به دنبال مقام و منصب رفتن نیست و در غرب برای این دو عنوان متفاوت به کار برده می شود که آن دو را چنین می توان ترجمه کرد: سیاستمدار در مقابل فعال سیاسی. دیگر آن که گاه شرایط تاریخی نقشی را بر انسان تحمیل می کند که خود  آن را نقش آرمانی خود نمی داند، اما به هر حال محکوم به پیروی از آن می شود مگر آن که آشکارا با صدای بلند یک نقش خود را نفی کند. کاری که آقای گنجی نمی خواهد بکند و به خطا می اندیشد که جمع این دو ممکن است.

برای آن که مسئله روشن تر شود چند نمونه بیاورم. نخست همین مبحث امام زمان. ایشان این مطلب را از کتاب مکتب در فرایند تکامل آقای حسین مدرسی طباطبایی نقل کرده اند، ولی این کتاب با آن که در ایران چند بار چاپ شد و آقای مهدی خلجی هم نقدی زیر عنوان "مخاطرات نگاه تاریخی به تشیع" بر آن نوشتند و در سایت رادیو زمانه منتشر شد، اما هیچ کدام در فضاهای غیرتخصصی و عمومی توجه چندانی را به خود جلب نکردند، اما وقتی آقای اکبر گنجی آن مطالب را با اضافاتی بازگو کرد نه تنها مقامات دولتی و

 

 

روزنامه های داخل کشور بلکه مرجع تقلید صاحب نامی چون آیت الله مکارم شیرازی هم چوب تکفیر را برداشتند و به گنجی دشنام ها

دادند تا جایی که آقای مدرسی از بیم جان خود مقاله ای نوشت که وی به امام زمان با همه وجودش ایمان دارد، هر چند متن کتاب ایشان خلاف آن را می گوید.

مقالات آقای گنجی در معتبرترین نشریات آمریکا و اروپا چاپ شده است و حتی نشریه Foreign Affair  که نام آوران سیاست جهان هم باید زمانی بس دراز به انتظار چاپ مقاله شان در آن بنشینند، مقاله ی بسیار مفصلی از ایشان در مورد "قدرت و سیاست در ایران" چاپ کرده است و کتاب او تحت عنوان "راه ایران به سوی دمکراسی" توسط یکی از معتبرترین ناشران چاپ شده است و جلسات بسیاری برای معرفی کتابش برای او گذشته شده است و این همه هم به زبان انگلیسی است که ایشان نه به آن می نویسند و نه با آن صحبت می کنند. ایشان می دانند که این همه استقبال از کارهای او وحتی تهیه آن اعلامیه مشهور که امضا سیصد تن از دانشمندان نام آور جهان را در پای خود داشت، و در معتبرترین نشریات جهان چاپ شد، هیچ کدام به خاطر آن نیست که ایشان مطلب نو و محققانه ای ارائه کرده بودند، بلکه این سخنان از زبان اکبر گنجی به عنوان یک روشنفکر مسلمان مخالف حکومت دینی حاکم در ایران است که خریدار دارد و بی جهت نیست که در تبلیغ کتابش ناشر آورده که او یکی از فرماندهان سپاه پاسداران بوده است.

لذا این  یک کج خیالی و وهم است که ایشان فکر کنند که این استقبال ها به خاطر ارزش تحقیقی کارهای ایشان است، نه به خاطر اعتبار ایشان به عنوان یک فعال سیاسی. و لذا همین که این اعتبار ایشان از بین برود آن استقبال ها نیز از میان خواهد رفت و نمی توان از این اعتبار بهره ها برد بی آن که مسئولیت ها و محدودیت هایی را که با این نقش می آید، نادیده گرفت.

وقتی در سال ۱۳۸۱ جزوه ی ایشان تحت عنوان "مانیفست جمهوریخواهی" از زندان با انواع ترفندها به بیرون داده و چاپ شد نیز در نقد آن نوشتم که آقای گنجی به هوش باشید که این سخنان چون از دهان شما به عنوان یک روشنفکر دینی علیه حکومت دینی بیرون آمده است، اعتبار دارد، اما اگر کاری کنید که این هویت شما از نظر جامعه نقض شود شما باید بروید آخر خطی بایستید که صدها نویسنده ی سکولار ایرانی و غیر ایرانی  جلوتر از شما این راه را رفته اند و چه پیشتازتر و پخته تر و پیچیده تر. امروز نیز این هشدار از همان استدلال ها سرچشمه می گیرد. کوتاه کلام آن که:

۱ـ استقبال از نوشته های ایشان ارتباط تنگاتنگ بلکه حیاتی دارد با نقش ایشان به عنوان یک فعال سیاسی  که هویت دینی دارد، لذا فرو ریختن هر یک از دو پایه ی هویتی ایشان یعنی"فعال سیاسی " و "هویت دینی داشتن", بنیان آن استقبال و توجه را هم ویران خواهد کرد.

۲ـ درست به دلیل همین امتیاز هویتی ایشان در این برهه که حکومت دینی در کشور ما بر سرکار است وظیفه امثال ایشان در روشن کردن اذهان جامعه و رشد سطح آگاهی توده های مسلمان جامعه بسیار سنگین تر است، اما همان گونه که گفته شد باید فهم درستی از هویت خود و محدودیت عملی خود داشت.

 

آقای گنجی در  پاسخ به این ایرادات دو دلیل می آورند:

۱ـ غم دین. این که ایشان به عنوان یک فرد مسلمان که سخت به دینش و باورهای دینی اش دلبستگی دارد بزرگترین دغدغه ذهنی اش همین مسایل است. این که این گونه باورهای جا افتاده در مورد قرآن و امام زمان و یا احکام فقهی مورد قبول جامعه، دین او را به خرافات و کج فهمی ها آلوده است و او با تمام وجود به دنبال یافتن  پاسخ برای شبهاتی است که به دین او وارد می شود و بر آن است که با پالودن دین از خرافه و بدآموزی، آن را مناسب فهم این زمان و قادر به پاسخگویی به اشکالات عقل نقاد کند و هر پاسخ درستی را که در این روند پیدا می کند با جامعه دین داران در میان بگذارد و به روشنی ذهن جامعه کمک کند و از سر همین درد است که سال ها قلم زده و همین راه را نزدیک به دو دهه در نشریات کیان و غیره پیموده است.

۲ـ از آن جا که پایه های قدرت این حکومت دینی بر خرافات و جعلیات دینی استوار است، لذا با ضربه زدن بر این پایه ها اساس قدرت حاکمان را به خطر می اندازد. از جمله آن که اینان خود را  نایبان امام زمان می دانند و اگر معلوم شود امام زمانی نبوده است پس نایبی هم مشروعیت نخواهد داشت.

در پاسخ مورد اول بر ایشان مثل هر انسان آزاد و مختاری خرده نمی توان گرفت که چرا غم دینش را دارد و یا چرا درگیری با این گونه مسایل را از همه امور بیشتر می پسندد، ولی کسی که بیشتر در غم سئوالات شخصی و دغدغه های ذهنی اش است تا مصالح جامعه دیگر یک فعال سیاسی نیست، بلکه یک پژوهشگر دینی خواهد بود. و این حسرتی خواهد شد برای جامعه که یکی از با ارزش ترین فعالان سیاسی خود را از دست خواهد داد و این شعر سعدی را برای ایشان باید خواند که:

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود

تا اختیار کردی از آن این فریق را؟

گفت: آن یک گلیم خویش به در می برد ز موج

وین جهد می کند که بگیرد غریق را

در پاسخ دلیل دوم می توان گفت که لازمه اثربخشی این امر داشتن اعتبار لازم علمی است و اعتبار یک تصور است نه حقیقت. به دیگر سخن این که ایشان واقعا چقدر در این زمینه توان علمی دارند مهم نیست، بلکه این که آیا جامعه ایشان را به این اعتبار قبول دارد یا نه، مهم است. ایشان باید توجه کنند که روشنفکران دینی ای چون دکتر کدیور، دکتر سروش، دکتر ملکیان، آیت الله مجتهد شبستری و آیت الله مطهری و غیره به عنوان دین پژوهان و دین شناسان شناخته شده اند که در مواردی در این زمانه خاص مطالبی از آنان تاثیرات و عواقب سیاسی پیدا کرده اند. حتی مهندس بازرگان و دکتر علی شریعتی نیز به مقدار زیادی تابع همین حکم هستند، ولی ایشان به عنوان یک فعال سیاسی شناخته شده اند که از سر همین خصلت به مسایل دینی هم می پردازند. لذا می بینید که تمام برخوردهای پرسر و صدا به کارهای پژوهشی ایشان هم از همین زاویه ی سیاسی است تا علمی، حتی نقد به ظاهر علمی دست و پا شکسته ی آقای مهاجرانی.

ایشان باید توجه کنند که با بهره گیری از اعتبار علمی، هنری، فرهنگی می توان به عرصه ی سیاست قدم گذاشت و به دلیل آن اعتبار گام های نخستین را در این وادی آسان تر پیمود و شنوندگان بیشتری را جذب کرد؛ همان کاری که مثلا نوام چامسکی محبوب ایشان می کند، ولی اعتبار سیاسی چنان وسیع و قدرتمند است که امتیاز آن را خرج صحنه علمی، فرهنگی، و غیره نمی توان کرد. چنان که با بیل و ابزار کار در باغچه به کشت مزرعه هم می توان اقدام کرد، اما با بولدوزری که مزرعه را شخم می زند در باغچه نمی توان کار کرد، و توجه شود در این جا مسئله صدور حکم ارزشی میان باغچه و مزرعه نیست، بلکه صحبت از وسعت میدان عمل و قدرت کار آن است.

از این روی با اعتباری که آقای گنجی در صحنه ی سیاست پیدا کرده اند هرگز نمی تواند به عنوان یک محقق و پژوهشگر علمی چنان اعتباری بیابد که سخنانشان در این زمینه به جد گرفته شود و در ذهن دینداران تاثیر جدی بگذارد بلکه به جای صید ذهن و مغز دین داران یک مشت سنگ و آهن پاره فحاشی سیاسی و اتهام و تکفیر تور ایشان را پر می کند.

 


 

اکبر گنجی با دو چهره

(بخش دوم )

 روندپذیرش دین در جامعه     

 

جان کلام بخش پیشین آن بود که آقای اکبر گنجی در هر دو عرصه "فعال سیاسی" و "پژوهشگر دینی" دو تک می راند و از آنجا که جمع این دو میدان مبارزه برای ایشان قابل پذیرش نیست، لذا نه تنها در میدان پژوهش نیز ایشان به هدفی والا نمی نشیند، که این تلاش، به کارایی ایشان به عنوان یک فعال سیاسی نیز صدمه بسیار می زند.

و وعده داده شد که در بخش دوم به بررسی آن می پردازیم که آیا اصلا کارهای ایشان در عرصه روشنگری دینی با هدف اصلاح باورهای دینی دین داران فارغ از موقعیت سیاسی ایشان فایده ای دارد و به پالودن باورهای دینی جامعه می انجامد یا ایشان کم و بیش در این عرصه آب در هاون میکوبد و چراغ در باد می افروزد.

هدف ایشان از هیجده مقاله با عنوان  "قرآن محمدی" آن است که نشان دهند که قرآن کلام حضرت محمد است نه سخن مستقیم خداوند که آن را به صورت وحی بر زبان حضرت محمد آن هم به زبان عربی جاری کرده باشد چه از طریق فرشته ای واقعی به نام جبرائیل، چه فرشته ای به تعبیر مجازی آن. امید ایشان با این روشنگری آن است که از سویی قرآن را قادر به پاسخگویی در برابر عقل نقاد بشر قرن بیست و یکم بنماید و از سوی دیگر با این روشنگری ارکان قدرت متولیان دینی و فقیهان حاکم در ایران را متزلزل کند که اگر معلوم شود که فقها از سر جهالت در طی قرون تفسیر نادرستی از دین به دست داده اند و حال نیز بر مبنای همین توجیهات نادرست از قرآن مردم را به دنبال خود کشیده و بر اریکه قدرت تکیه زده اند مشروعیت حکومت دینی بی اساس می شود و راه برای چیدن حکومت فقها هموار میگردد.

اگر در مبحث قرآن دیگرانی چون دکتر سروش ـ پیشتاز بوده اند، اما آنان بسیار محتاطانه و حساب شده حرکت کرده اند، لذا ایشان به مبحثی دیگر پرداخته اند و آن انکار امام زمان است و در اینجا شمشیر را از رو بسته اند. . . و با جسارت و بی باکی ای که خصلت ذاتی ایشان است به این میدان گام گذاشته اند. همان ویژگی خطر کردن هایش که شهرت ایشان را به عنوان یک مبارز سیاسی جهان گیر کرد. در اینجا نیز اگر انگیزه ی ایشان بیان دغدغه های ذهنی شان به عنوان یک مسلمان معتقد باشد، ولی به نتیجه ی سیاسی آن بیشتر از مقالات در مورد قرآن چشم دوخته اند، زیرا اگر معلوم شود که امام زمانی وجود نداشته و تمام داستان جعلی است و ساخته و پرداخته دکان دارانی که به امید نان و قدرت قرن ها مردم را فریب داده اند دیگر حرمتی برای مدعیان کنونی نیابت امام زمان باقی نمی ماند و مشروعیت فقها برای حکومت کردن یکسره از بین می رود. از این روی ایشان این روشنگری ها را در همان خط مبارزات سیاسی خود می دانند. مبارزه ای بی امان با نظریه ی ولایت فقیه و حکومت دینی که ایشان را تا لبه ی پرتگاه مرگ برد.

لازم به تشریح و تبیین نیست که شرط موفقیت در این راه آن است که بر این باور باشیم که مردم به هر دلیلی که به دین خود متدین شده اند ـ و در مورد ایران شیعه دوازده امامی شده اندـ همیشه حاضرند که در برابر استدلالات عقلی باورهای خود را بازبینی کنند و پرده خرافات حاکم بر ذهن خود را پاره کنند و باورهای دینی را که با خوردن محک عقل سلیم و استدلالات عقلی و منطقی، ناخالصی آن معین شده را رها کرده با تجدیدنظر بنیانی در آن دین معقول را بپذیرند. و شاهد این انتظار هم خود ایشان و دیگر روشنفکران دینی هستند و یا کسانی که راه آسان تر یعنی نفی و افکار دین را برگزیده اند. البته یافتن دین درست برای جایگزینی دین سنتی و غیرپویا و سنگواره شده در طی قرنها کاری است سخت و نیاز تلاش بسیار، به همین سبب، جمعی با نفی دین خیال خود را حداقل در تصور خویش آسوده کرده اند و بی دین  می شوند و جمعی نیز که ظرفیت کمتر از این دارند به قطب افراطی دیگر رفته و از سرخشم دین ستیز  می شوند که هر روز هم بر جمع این خشمگینان در اثر زورگویی حکومت دینی افزوده می شود.

از این روی ناگفته پیداست که طرف خطاب ایشان دین داران است و همه امید ایشان آن است که آنان به این روشنگری ها توجه کنند و نوشته های ایشان راهی به نهانخانه ی ذهنی آنان پیدا کند و گوش آنان را به سروش حقیقت آشنا کند.

برای آنکه معلوم شود که این امید ایشان چقدر پایه دارد و تا چه حد خیالی واهی نیست، نخست باید معلوم شود که رویکرد مردم به دین و پاسداری از باورهایشان چه ویژگی هایی دارد و نقش عقل در دین داری  چیست؟

بنای دین داری مردم بر سه پایه اصلی استوار است:

۱ـ وراثت

۲ـ تربیت

۳ـ کاربرد

 

۱- وراثت

 

با آنکه دین داران همیشه از گزینش دین خود سخن می گویند و بر آن باورند که  آنان دین خود را بهتر و برتر از دین های دیگر یافته اند، اما همه افراد آگاه و حتی کسانی که پرتو اندکی از آگاهی بر عقلشان افتاده است می دانند که اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان دین خود را به ارث برده اند و ادیان پس از زمانی تبدیل به بخشی از هویت مردم آن جامعه می شوند. من ایرانی زاده می شوم و به همان شیوه هم تابع دین خانواده خود شده و شیعه اثنی عشری یا سنی حنفی،  حنبلی و یا مسیحی و یهودی می شوم.

 

۲- تربیت

 

باورهای دینی از طریق تربیت در خانواده و آموزش های جامعه چنان در وجود افراد ریشه می دواند که مردم این جوامع سئوالات بنیانی را که سرچشمه ادیان هستند، جزو غرایز انسان و هویت انسان می انگارند. از جمله در جوامعی که ادیان ابراهیمی (یهودی، مسیحی، زرتشتی) دین غالب آنها شده اند، یا نظام باورهایی در آن پا گرفته اند که به نوعی، دنیای متافیزیکی را پذیرفته اند (زرتشتی، چند خدایی یونانی، ادیان جوامع بین النهرین پیش از ادیان ابراهیمی) این سئوالات در همه ابعاد جامعه چنان ریشه می دواند که حتی فلاسفه ی منکر دین این جوامع هم از آن گریزی ندارند. از جمله مسئله وجود خالق چنان در این جوامع مطرح است که حتی فلاسفه یا منکران دین، و حتی دین ستیزان این جوامع نیز در این که سئوال در مورد خالق جزو وجود بشر است با این داران هم عقیده هستند و لذا در مقابل دین داران، بی دینان این جوامع کمر همت به اثبات نبود خداوند و خالق می بندند. خلاصه آنکه همگان به نوعی درگیر مسئله آفرینش و آفریدگار می شوند، چه آن را بپذیرند، چه آن را رد کنند و چه دم از لاادری  بزنند و ناتوانی خود را از پاسخ به آن اعلام کنند و یا حتی با پذیرش قدیم بودن عالم پاسخ به مسئله ی آفرینش را به محال حوالت دهند.

حتی علم در این جوامع نیز درگیر همین سئوال ها می شود. و با آنکه می گوید که پاسخ به این مسئله در حیطه عملکرد دین نیست و پرسشگران سرسخت را به دکان فلسفه و دین حوالت می دهد باز خود به دنبال یافتن سر منشأ عالم و لذا بود یا نبود خالق می رود و دلمشغول آزمون تئوری هایی چون نظریه "انفجار بزرگ"  Big Bang  می شود.

اما بیش از یک سوم مردم جهان که ساکن آسیای دور هستند، به این مسئله حتی نمی اندیشند و این سئوالات برایشان مطرح نمی شود که به دنبال پاسخی برای آن برآیند چه در مکتب کنفوسیوسی و تائوئیستی و چه در نظام عقیدتی شینتوئیسم. حتی بودایی که در بطن تمدن زاده شد، تمدنی که در آن مسئله خالق مطرح نیست، زیرا زمان خطی نیست که شروع و پایانی بر آن متصور باشد، زمان دایره ای و لذا جهان قدیم است و دیگر مسئله خلقت و شروع آفرینش بی معنی می شود، و در نهایت صحبت از برهمن و روح جهان و حضور او در همه کائنات می شود، اما بودای منکر برهمن حتی مسئله طرح سئوال از خلقت و خالق را بی معنی و غیرمفید می داند و بی پرده می گوید که مرا با آن کار نیست و لذا اصلا به این مسئله نمی پردازم که به بود یا نبود آن پاسخی دهم.

بدین سان در حالی که منکران خدا و خالق در جهان غرب و یونان و بین النهرین و مصر و ایران از هزاران سال پیش در ستیز با خداباوران کتابها نوشته و بحثها کرده اند، مردم چین و ژاپن و آسیای دور اصلا به این سئوالات نپرداخته اند چه رسد به آنکه که طرح این سئوالات را  غریزی  و جزو بدیهیات عقلی بشر بدانند.

از همین دست سئوال راجع به خیر و شر و چگونگی پیدایش و یا عملکرد آن، که اگر برای بخشی از مردم از جهان طرح مسئله غریزی و بدیهی به نظر می رسد و همه متفکران این جوامع از دین داران تا بی دینان، از پیامبران تا فلاسفه به آن پرداخته اند، در جوامع آسیای دور حتی شیوه طرح به این سئوالات کاملا متفاوت است چه رسد به پاسخ به آنها.

لذا وقتی در آموزش های تمدن اسلامی که  سعدی در گلستان آن را بازگو می کند می آید که "هر شخصی بر فطرت (که چون لوح نانوشته است) زاده می شود، سپس در اثر تربیت مسلمان، مسیحی یا یهودی می شود"، مسئله "فطرت" هم در تعریفش و هم در هویتش در این دو بخش از جهان تفاوت بنیانی دارد. به دیگر سخن تربیت در خانواده و جامعه چنان به ذهن ما شکل می دهد که حتی اندیشه ی خالص ما هم در درون همان چارچوب عمل می کند و نفی و اثبات دین هم در قلمرو همان تربیت صورت می گیرد. و این تازه در قلمرو اندیشیدن است والا وقتی قدم در قلمرو دین می گذاریم هر فرهنگی باورهای خود را برترین می داند.

 

سخت جانی باورها

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

اثر این تربیت و درونی کردن ارزش ها چنان است که هیچگاه از آن نجاتی نیست، بلکه در اوج خود نوعی سازش و اصلاح در آن ممکن می شود. نگاهی کنید به پس از انقلاب و سردرگمی وحشتناک جمع بسیاری از اسلام تا بدانجا که به قول مرحوم بازرگان " یخرجون من دین الله افواجا" و این بازی کلامی با قرآن تازه مربوط به نزدیک دو دهه پیش است چه رسد به حال که نمایندگان ولی فقیه فاحشه خانه دایر می کنند یا انحراف جنسی دارند و وزیر تسبیح به دستش دارای مدرک قلابی می باشد و این گریز از اسلام در خارج از کشور که فضا باز است و ترسی نیست بیشتر هم شده است. اما شگفتا که در همین خارج از کشور و در میان مردم گریخته از حکومت دینی، مساجد و جلسات مذهبی پر رونق تر از پیش از انقلاب شده اند، منتها مساجد و جلساتی که وابسته به دولت نیستند، بلکه گاه منتقد آن هستند. و جماعت بسیاری هم، چنان از اسلام گریزان شده اند که آن را یکسره ترک گفته اند، اما چنان آن باورهای کودکی در جانشان ریشه دارد که پای رفتن تا دورها را ندارند و به یکی از مذاهب نزدیک و همسایه پناه برده اند و دسته دسته یا مسیحی شده اند و یا بهایی و یا حتی زرتشتی و به جای گردنبند "الله"، گردنبند "اهورامزدا" و صلیب می اندازند. دیانت بهایی هم با دین موروثی اینان بیگانه نیست و مخلوطی است از همان باورهای شیعه مرتضی علی که نمک و مزه ی ایرانیت و نصایح عرفانی آن تا حدودی بیشتر شده است.

جالب تر آنکه حتی منکران دین و ملحدان جوامع دینی هم برعکس تصور خود از دست آن باورها نجاتی ندارند تا جایی که اگر مارکسیست می شوند، مارکسیست شیعه می شوند یا مارکسیست سنی، یا مارکسیست مسیحی که اگر خود مارکس از آن نجات نداشته است چگونه از پیروانش می توان انتظار رهایی کامل از دین را داشت. وی که یک یهودی زاده بزرگ شده در جامعه مسیحی بود و دین را افیون می دانست و حاصل جهالت انسانی، خود همان الگوی مقدس و شیطان را دنبال کرد و چون عموم تحول گرایان و درست تر  تکامل گرایان از همان زمان خطی سنت آگوستین پیروی کرد و کمون اولیه او و کمون نهایی اش  نسخه برداری از بهشت اولیه و بهشت پایانی ادیان ابراهیمی شد.

آقای گنجی شما و همه کسانی که به نفی شما پرداخته و حتی حکم تکفیر شما را داده اند، شیعه اثنی عشری هستید و هیچ یک دین و مذهب خود را با مطالعه و گزینش به دست نیاورده اید که حتی اگر مطالعه هم می کردید و در ادیان مختلف سر می کشیدید،  چندان فرقی نمی کرد. اگر دینی بمانید همین دین موروثی و تربیتی خود را برمی گزینید؛ همان کاری که تقریبا همه ی پژوهشگران دین ها در طی تاریخ کرده اند و کمتر دین خود را عوض کرده اند، و اگر بی دین بشوید بی دین اسلامی شیعه مرتضی علی می شوید. بی جهت نیست که این روزها در میان ایرانیان متجدد و تحصیل کرده داخل و خارج از کشور، عرفان بسیار رایج شده است و بسیاری از آنانی که منکر دین شده اند باز عاشق مولوی سخت متدین شده اند، اما به دین او به چشم اغماض یا انکار می نگرند و پاره ای هم اصلا مدعی شده اند که عرفان کاملا ایرانی بوده و هست و ربطی به اسلام ندارد و حلاج و بایزید و شمس و غیره هم همه غیرمسلمان بوده اند، چه رسد به رندی چون حافظ که آسان می توان بی دینش خواند. و جالب تر آنکه در عکس العمل به حکومت دینی مورد نفرت این جماعت، خیام بر سر زبانها نیفتاده است، بلکه مولوی و حافظ و سعدی جلوه کرده اند در حالی که در اول قرن بیستم این خیام بود که در میان این طایفه هم چون روشنفکران اروپایی شهره شد. ---۳

 

۳- کارکرد دین

اگر وراثت نوع دین مردم را تعیین می کند و تربیت در خانواده و جامعه آن را درونی می کند، کارکرد دین پایبندی مردم را به ایمانشان تضمین میکند و هر زمان که این کارکرد از دست برود باور به آن دین هم کم کم از دست می رود و هر چقدر این کارکرد بنیانی تر باشد ضربه بر باورهای دینی نیز بنیانی تر خواهد بود. به عبارتی اگر لرزش های سطحی در باورها در اثر از بین رفتن چند کارکرد معمولی دین پیش می آید، لرزش های عمیق تر نیاز به تحول فکری ژرف تری دارند که خود حاصل انباشتی از آموخته ها و تردید ها و افکار در طول زمان هستند.

برای مثال در چند دهه اخیر افراد فرودست یا خارج از کاست جامعه هندی به آسانی بودایی شده اند، زیرا در آن نظام عقیدتی کاست وجود ندارد. یا  در رواندا پس از قتل عام، مردم بسیاری به اسلام روی آورده اند، چون پاره ای از کشیشان و راهبان و راهبه ها با عاملان قتل عام همدستی کرده  بودند، ولی مسلمانان قربانیان را پناه داده بودند و برعکس آن در دارفور در سودان مردم به مسیحیت که در مقابل حکومت مسلمان سرکوبگر سودان از آنان حمایت می کند، روی کرده اند و یا غربی های روشنفکری که باورهای دینی خود را از دست داده اند و دیگر به خدای مشخص موثر در زندگی روزمره ای که ادیان ابراهیمی مدعی آن هستند، باوری ندارند، به بودایی گرایش پیدا می کنند و مرید امثال دالایی لاما می شوند تا خلسه ی روحانی ای که دیگر در مسیحیت به دست نمی آورند، در آنجا به دست آورند. سهراب سپهری هم در ایران از همین مقوله بود. در ایران امروز هم در میان روشنفکران این متاع حال خریداران فراوانی یافته است.

در ایران صدر اسلام نیز چنین بود. توده های مردم ایران در اسلام نجاتی برای خود از دست جامعه ی طبقاتی ساسانیانِ نگهبان دین زرتشتی می دیدند و بسیاری هم برای آنکه از مزایای ارث و همچنین کسب موقعیت های اجتماعی بهره گیرند، مسلمان شدند؛ همان داستانی که در آلبانی و بلغارستان و یوگسلاوی زیر سلطه عثمانی ها اتفاق افتاد و یا سرخ پوستان و آفریقایی ها و فیلیپینی هایی که به دین اروپایی حاکم درآمدند و لذا سعدی گوید "الناس علی دین ملوکهم" و در قرآن در سوره فتح هم خداوند به پیامبرش می گوید که پس از پیروزی دسته دسته مردم به دین تو می پیوندند.

و در همین آمریکا در قرن بیستم دو دین در میان سیاه پوستان رونق گرفت که هیچ یک حتی جهان بینی معمول ادیان شناخته شده را هم نداشتند و بنیانگذاران آن دو افرادی بی سواد و بی اطلاع از جهان بودند و یک مشت افسانه و خیال بسیار سطحی را سرهم کردند و نامش را دین گذاشتند. در یکی به نام   Rastafarian هایلاسلاسی پادشاه اتیوپی خدا شد و جالب تر آنکه این دین در جامائیکا رشد کرد نه در اتیوپی، و در دیگری "ملت اسلام"Nation of Islam یک فروشنده دوره گرد آفریقایی به نام Fred خدا شد و تنها عامل پذیرش این دو دین در میان سیاهان آن بود که  آفریقا را بهشت موعود کرده بودند و سخن از قدرت و حتی برتری نژاد سیاه می کردند و این نیاز سیاهانی بود که قرن ها برده شده بودند و پس از لغو بردگی به دنبال هویت انسانی خود بودند، لذا هیچ یک از مومنان این ادیان هم حوصله شنیدن حرف هیچ مورخ یا عالم دینی را نداشتند که موهوم بودن آن اطلاعات و اعتقادات را به آنها نشان دهد.

همانگونه که گفته شد با از بین رفتن کارکرد دین یا پاره ای از باورهای دینی، آن دین یا آن باورها هم کم کم یا از بین می روند یا جایگزین مناسب برای خود می یابند. نکته قابل توجه آن است که در از بین رفتن آن کاربردها مطالعات و تحقیقات و روشنگری ها تقریبا نقشی ندارند، حتی برعکس خوش خیالی محققان اصلاحات دینی  در اروپا و حال هم در ایران از تعلیمات محققان شروع نشده است، بلکه نخست نیاز به تحول و جهت آن تحول در جامعه معلوم شده است، بعد آموزش اصلاحی آن پیدا شده است و در این راه چه بسیار هم شده که مردم به سراغ مطالبی رفته اند که سالها قبل نوشته شده بودند ولی چون شرایط اجتماعی لازم برای پذیرش آن مهیا نبوده کسی هم به آن توجه نکرده بوده است. همان گونه که در دو مقاله ی "ارتجاع مدرن" و "مدرن ارتجاعی" نشان داده ام تمام روشنگری های محققان غربی در مورد تورات در آمریکا بی حاصل مانده است، چون افراد نیازمند دین و خدای حامی هستند و برای رفع این نیاز همه روشنگری ها را به دور ریخته اند و از خانم سارا پی لین استقبال کرده اند.

در این جا است که آقای گنجی باید به خود پاسخ دهد که آیا واقعا امام زمان کاربرد خود را آن چنان از دست داده است که شیعیان حاضر به انکار آن شوند، آن هم مفهومی که به دلیل کاربردش در دین زرتشت پذیرفته شده و در دین مسیحیت چنان قوتی گرفته که دهها فرقه آن را پایه اصلی آموزش های خود کرده اند. و هر فرقه ای هم که در کنار ادیان ابراهیمی در طول سده ها به وجود آمده همه مشروعیت خود را در همین اصل  مهدویت جستجو کرده اند. از فاطمیه و زیدیه و احمدیه و بهایی و قرامطه و... و در اسلام حتی از شیعه هم که بگذریم که مهدویت رکن اصلی آن شده است، اهل تسنن نیز در این باور بهره ها جسته اند و تمام جنبش بزرگ استقلال طلبانه سودان و لیبی هم مبتنی بر همین مهدویت بود.

آیا آقای گنجی برای نشان دادن عدم مشروعیت حکومت فقها به عنوان نایبان امام زمان و مبارزه با خرافات روزافزون در مورد امام زمان از جمله داستان مسجد جمکران  و هاله نور به دور سر آقای احمدی نژاد با مسئله انکار امام زمان و دلایل عقلی و تاریخی شان، سرنا را از سر گشادش نزده اند؟ لذا ایراد بر سر زدن سرنا نیست، بلکه ایراد بر نحوه ی زدن سرنا است. آقای گنجی چگونه فکر می کند جامعه ای که باور  به مهدی موعود را از هزار سال قبل از اسلام با نام های گوناگون در خود درونی کرده است، حال با مقالات ایشان و حتی صدها نفر امثال ایشان، این باور را چون عقلانی نیست، با وجود آن که کاربرد داشته و دارد، موهوم دانسته و نفی کند.

کوتاه کلام آنکه نه گزینش دین نه باور به آن و نه پایداری در آن، هیچ یک بر عقل استوار نیست که استدلالات عقلانی از جمله این مباحث آقای اکبر گنجی بر آنها تاثیر گذارند و باورهای مردم را در سطح جامعه دگرگون کنند. خطایی که متاسفانه دامنگیر بسیاری از روشنفکران دینی ما پس از انقلاب شده است از جمله فکر می کنند که این نظریه "قبض و بسط" یا"فقه پویا" بود که جامعه را متحول کرد در حالی که واقعیت این است که فقه سنتی قادر به اداره جامعه نبود و مردم خسته و خشمگین از تحمیل احکام متحجر قرون وسطایی بر آنان به دنبال راه نجاتی از دست این هیولای تیغ بر دست می گشتند. و بهترین و کم خطرترین و پذیرفته ترین راه برونشد هم راهی بود که توجیه دینی داشته باشد و لذا "فقه پویا" بهترین پاسخ بود و نظریه "قبض و بسط"که تشخیص دین را از انحصار فقها درمیآورد بهترین نظریه ای بود که می تواند به این خواسته پاسخ گوید.

اما بسیاری از روشنفکران دینی به خطا بر آن شدند که استدلالات عقلی آنها نه تنها پاسخگوی به این نیاز بلکه منشا سرچشمه این تحول بوده و لذا یک باره عقل و استدلالات عقلی اعتباری فوق العاده یافت، بویژه که گفته می شد که همین عقل نقاد و آموزش فلاسفه عقل گرا است که جهان غرب را به چنین موفقیتی رسانده است و علت اصلی عقب ماندگی جامعه هم روی گردانی از فلسفه و عقل گرایی بوده است. به عبارتی اینان اسب را پشت ارابه بستند و معلول را علت انگاشتند و عقل گرایی را اصل حاکم در تحولات اجتماعی و دینی و سیاسی دانستند.*

 

 * در گفت وگویی با آقای دکتر احمد صدری در این زمینه بهره ها گرفته ام.


 

بخش سوم و پایانی به شناسایی نوع مخاطبان و خوانندگان این مطالب آقای گنجی پرداخته می شود و اثرات مثبت و منفی آن در جامعه تشریح می شود.