Samsum Kashfi:

 

 

 

 

دکتر محمد برقعی

چرا می‌باید در انتخابات شرکت کرد

 

 

به انتخابات و شرکت در آن و یا تحریم آن از دو زاویه می‌توان نگریست:

۱ ـ ساختار قدرت و عملکرد نهادهای حکومتی.

۲ ـ فرهنگ مردم  نقش نهادهای مدنی.

مورد اول وجه غالب نگاه سیاسیون، به ویژه تا انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، بوده است؛ این که انتخابات از آزادی مطلوب برخوردار نیست، شورای نگهبان و ایادی آن تنها به کاندیداهایی امکان شرکت می‌دهند که با کلیت حکومت و به‌ویژه ولی فقیه هم‌سویی داشته باشند، ولی فقیه با امکانات و اختیاراتی که دارد کاندیدای مورد نظر خود را برنده می‌کند، با توجه به ساخت قانونی حکومت اختیار نهایی در دست ولی فقیه است تا جایی که آقای محمد خاتمی خود را تدارکچی می‌خواند، مجلس نیز از همین محدودیت‌ها برخوردار است و علاوه بر گوش به فرمان ولی فقیه بودن هر زمان هم که خیال سرکشی در سر بپروراند با تیغ «حکم حکومتی» زبانش در کام بریده می‌شود؛ این‌ها و ده‌ها دلیل دیگری که حتی سرسخت‌ترین مدافعان حکومت هم نمی‌توانند آن‌ها را کاملا نفی بکنند چه رسد به ناقدین و مخالفین که کوس رسوایی این مسایل را سال‌هاست بر بام جهان زده‌اند.

چنین است که کسانی که از این زاویه به مساله می‌نگرند انتخابات را نه تنها بی‌معنی و بی‌حاصل که ابزاری در دست حکومت برای کسب مشروعیت می‌بینند و شرکت در آن را آب ریختن به آسیاب حکومتی می‌دانند که به دمکراسی باوری ندارد و تنها برای بازی سیاسی و فریب جهانیان تنور آن را داغ می‌کند.

در این نوشتار با قبول همه ایرادها انتخابات را از زاویه دوم مورد بررسی قرار می‌دهم و تکیه سخن را بر انتخابات ریاست جمهوری می‌گذارم و بر آن هستم تا با ارایه مثال‌های واقعی بحث را از سطح نظر و تئوری به میدان واقعیات و عینیات قابل لمس بکشانم.

 

فرهنگ مردم و عملکرد نهادهای مدنی

جامعه شناسان سیاسی دمکراسی‌ها را بر سه دسته تقسیم می‌کنند: الف ـ دمکراسی انتخاباتی. ب ـ دمکراسی لیبرال یا دمکراسی پایدار. ج ـ دمکراسی واقعی و آرمانی.

دمکراسی انتخاباتی ویژه جوامعی است که به تازگی از زیر سلطه استبداد به در آمده‌اند. مردم با شور و شوق بی آن که درست بدانند چه می‌خواهند در انتخابات در سطح وسیعی شرکت می‌کنند؛ آن هم عموما با رقمی در حدود نود درصد. وجه غالب اندیشه آنان این است که می‌دانند چه چیز را نمی‌خواهند و رویایی دارند در مورد آنچه که می‌خواهند. آنان به صورت توده‌ای و سازمان نایافته و به پیروی از شعاری آرمانی برای گزینش رهبران سیاسی کشور رای می‌دهند.

دمکراسی‌های جا افتاده یا لیبرال شامل عموم کشورهای پیشرفته می‌شود. در این جوامع انتخابات نه تنها برای گزینش رهبران در بالاترین سطوح است بلکه در طول زمان و به تدریج انتخابات شامل سطوح پایین قدرت هم شده است. احزاب در آنجا نیرومندند و نهادهای مدنی، از جمله وسایل ارتباط جمعی، در روشنگری مردم و نظارت بر قدرت نقش بسیار نیرومندی دارند. مهمتر آن که مردم به مقدار زیادی می‌دانند چه می‌خواهند؛ خواسته‌هایی عملی و مقدور نه شعارهای فریبنده و بی‌پشتوانه. لذا افراد با توجه به منافع سیاسی و افتصادی و فرهنگی خود فردی را که برنامه‌ای برای رسیدن به این اهداف دارد انتخاب می‌کنند.

دمکراسی واقعی، که هنوز کشوری به آن دست نیافته و آرمانی است که جوامع پیشرفته به سوی آن حرکت می‌کنند. از آنجا که در دمکراسی لیبرالی هنوز سطح آگاهی مردم رشد کافی نکرده و امتیازات، به ویژه امکانات مالی، در سطح نابرابری در جامعه توزیع شده لذا اربابان ثروت و قدرت با در دست داشتن امکانات قدرت بسیجی را دارند که افراد صالح‌تر از آنان ـ اما بدون وابستگی به منابع ثروت و قدرت ـ توان آن را ندارند، لذا دمکراسی ایده‌آل آن‌ است که ساختار قدرت و عملکرد نهادهای مدنی به گونه‌ای شود که همه کاندیداها از شرایط مساوی در مبارزه انتخاباتی برخوردار شوند و آگاهی‌رسانی به مردم نیز کمتر از طریق صاحبان ثروت و قدرت جهت داده شود.

 

ویژگی‌های انتخابات در ایران

انتخابات زمان شاه چنان فرمایشی بود و از نظر مردم بی‌ارزش که در رقابت حزب مردم و حزب ایران‌نوین روزنامه «توفیق» در روی جلد کاریکاتوری کشید با این شعر:

دلبر جانان من برده دل و جان من

برده دل و جان من دلبر جانان من

دو سال پس از انتخاباتی که آقای محمد خان میرلاشاری با نیرنگ در آن شکست خورد و با همه نفوذ و محبوبیتش از ایرانشهر انتخاب نشد او را در تهران دیدم. پرسیدم اینجا چه می‌کنید؟ گفت می‌خواهم دور دیگر انتخاب شوم. گفتم پس چرا ساکن تهران شده‌اید. گفت متوجه شده‌ام باید در قیطریه و منزل آقای علم انتخاب شوم نه در بلوچستان.

با چنین نگرشی به انتخابات به انقلاب رسیدیم. طبیعی بود که برای مردم، از جمله سران سیاسی آن‌ها، قانون و انتخابات مهم نباشد چنان که هنوز هم به روشنی معلوم نیست چه کسانی در نوشتن قانون اساسی اولیه کشور نقش داشته‌اند. هر یک از شرکت‌کنندگان روایتی از تعداد نویسندگان آن دارد. از مهندس سحابی پرسیدند چگونه شد که شما پس از چند جلسه دیگر شرکت نکردید، گفت چون در سازمان برنامه گرفتار شدم و آقای عبدالکریم لاهیجی هم فعالیت‌های دیگر را بر آن کار ترجیح داد؛ قانونی که حداقل از دید نویسندگانش می‌بایست برای چند قرن جهت کشور و حکومت را معلوم کند.

در رفراندم برای گزینش حکومت «جمهوری اسلامی» آقای علی‌اصغر حاج سید جوادی به دوستی نوشت تعریف جمهوری اسلامی معلوم نیست لذا مردم نوع حکومت را انتخاب نمی‌کنند بلکه به رهبریت آیت‌الله خمینی رای اعتماد می‌دهند.

انتخاب اولین رییس جمهور مملکت، آقای ابوالحسن بنی‌صدر، هم به دلیل برنامه‌های ایشان نبود بلکه به تصور آن بود که وی مسلمانی متجدد و روشنفکر است که در مقابل روحانیون مرتجع و سنتی ایستاده است و با جهان روز هم آشناست تا جایی که در مجادله حریف کمونیست‌های باسواد هم هست و از همه مهمتر مورد نظر آقای خمینی است زیرا فرزند و همسر و خانواده آیت‌الله خمینی به ایشان رای می‌دهند، لذا مردم قم که قبل از همه شهرهای دیگر روحانیت را می‌شناختند به رقیب ایشان که گزینه حزب جمهوری اسلامی بود فقط هشت درصد رای دادند در حالی که آقای بنی‌صدر حدود هشتاد درصد آرای مردم قم را به دست آورد.

در انتخاب آیت‌الله خامنه‌ای تقریبا رقیبی نبود و حمایت وسیع روحانیون به نام و یاران نزدیک آقای خمینی تقریبا از همان اول تکلیف انتخابات را روشن کرده بود.

آیت‌الله خمینی که فوت کرد و آیت‌الله خامنه‌ای رهبر شد حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی نیز کاندیدای بی رقیب بود. تنها در دور دوم و پس از آن که مردم کم کم با رای دادن آشنا شده بودند رقیبانی پیدا کرد و همین آگاهی سبب شد که آقای احمد توکلی که نه تنها کرد نبود بلکه محافظه‌کار و سنتی سختی هم نبود در کردستان از آقای رفسنجانی که کرد‌ها از او و سیاست‌هایش دلگیر بودند رای بیشتری آورد.

دوم خرداد نشان آن بود که کم کم مردم انتخابات را جدی گرفته و فرهنگ رای دادن و اهمیت آن تا حدودی برایشان روشن شده است. توده درس‌خوانده و درس‌‌ناخوانده خسته و آزرده از بیداد حاکمان و دزدی و فساد اربابان قدرت به دنبال هوای تازه بودند، کسی که از «ایران برای تمام ایرانیان» بگوید، از شفافیت سیاست دم بزند و از حقوق جوانان و زنان سخن بگوید و از اسلامی با چهره‌ای صلح‌جو و مهربان و مدنی و انسانی سخن بگوید و به جای «بسم‌الله قاصم الجبارین» و خدای انتقامگیر، عبوس و تنگ‌نظر از خدای مهربان با همه انسان‌ها بگوید و تجلی آن خدا در روی زمین را آزادی باورها، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی نسبی لباس پوشیدن زنان و جوانان می‌دیدند.

این اولین انتخاباتی بودکه در‌ آن نهادهای مردمی در مقابل نهاد‌های در دست ولایت فقیه ایستادند. هر چند بخش وسیعی از افراد همین نهادهای مردمی خود جزیی از سازمان‌های دولتی چون بسیج و سپاه بودند اما چون آقای ناطق نوری گزیده رهبر و شورای نگهبان و اربابان قدرت بود همین مساله مردم را به حمایت فرد دیگری از حکومت برانگیخت که وی را همراه خود نه حاکمان بر مسند نشسته می‌دیدند. اما واقعیت این است که بدون همان ابزارهای قدرت حکومتی یعنی سپاه و بسیج و جهاد این چنین بسیجی ممکن نمی‌شد که مردم دورترین مناطق کشور چون بلوچستان بیگانه با سیاست مرکز همان درصدی را به آقای خاتمی رای بدهند که مردم شهرهای بزرگ؛ جایی که دانشجویان و دیگر جوانان در آوردن مردم به پای صندوق‌ها نقش اساسی داشتند.

اما این حرکت هنوز به شکل توده‌ای بود و سازمان‌های بسیج آن خلق‌الساعه و بی‌ریشه بود؛ حتی در درون نهادهای دولتی چون بسیج و جهاد. از احزاب سیاسی هنوز خبری نبود زیرا که حزبی نبود جز یکی دو حزب بی‌قدرت غیرخودی که به بازی گرفته نمی‌شدند؛ چون نهضت آزادی و جبهه ملی. و چند حزبی چون انجمن موتلفه و مجاهدین انقلاب اسلامی که هنوز سازمان‌بندی‌ نداشتند و مجموعه‌های سیاسی چون مجمع روحانیت مبارز و غیره که بیشتر گروه بودند تا یک حزب سیاسی.

محمد خاتمی که محصول این جنبش مردمی بود حکومتش چنان شد که احزاب مختلف کم کم در صحنه سیاست پا گرفتند و دسته‌بندی‌های سیاسی شکل جدی‌تر و منسجم‌تری یافتند. انتخابات انجمن شهرها و روستاها رونق گرفت و موج عظیم جمعیت کم کم به اهمیت نقش نمایندگان خود در امور محلی‌شان آگاه شدند و بر سر آن که چه کسی به انجمن روستا یا شهرستان برود حتی بیش از آن که چه کسی رییس جمهور باشد حاضر به ستیز و برخورد یا همکاری و ائتلاف شدند. و هر منطقه و طایفه و صنفی کوشید که نماینده خود را به شورای محلی یا مجلس کشوری بفرستد. بی‌جهت نبود که در انتخابات شورای شهر تهران هر چه صاحب نام سیاسی و مدعیان درجه اول قدرت بود شرکت کرد تا حدی که داستان رفتن ده فیل در یک فولکس واگن را تداعی می‌کرد و حتی وقتی مردم تهران از انتخابات سر خوردند و انتخابات مجلس از رونق افتاد انتخابات شورا‌های شهرهای کوچک و روستا‌ها هم‌‌‌‌چنان پر تنش و زنده به حیات خود ادامه داد. و این یعنی آغاز آشنایی مردم با نهادهای مدنی و ریشه دوانیدن نهال تازه پای انتخابات در فرهنگ مردم و رفتن از بسیج توده‌ای و حرکت‌های سازمان نایافته و اتمیزه در پاسخ به شخصیت‌های معتبر سیاسی و مذهبی به طرف نهادینه شدن فرهنگ انتخابات و ایجاد تشکل‌های صنفی و محلی و نشست ماهانه یا چند هفته‌ای؛ افرادی که منافع اقتصادی، اعتقادی و سیاسی و فرهنگی و عقیدتی خود را به هم وابسته می‌دیدند و تصرف نهادهای قدرت محلی و کشوری را لازمه رسیدن به مقصود می‌‌دانستند.

با وجود تمام این تغییرات هنوز بسیج مردم به‌طور عمده به صورت توده‌ای و در رابطه با اعتبار افراد سیاسی انجام می‌شد و هنوز حزب‌ها از سازمان‌بندی و تشکیلات چندانی برخوردار نبودند و هویت احزاب تابع اعتبار اشخاص و رهبران سیاسی آن‌ها بود نه آن که این شخصیت‌ها مهره‌هایی و اعضایی برآمده از حزب باشند. به عبارتی اعتبار رهبران از اعتبار حزب‌ها بالاتر بود. به همین سبب صحبت از اعتبار نهضت دوم خرداد می‌شد تا حزبی که رهبری آن را داشته باشد، یعنی کم و بیش همان رابطه جبهه ملی با دکتر محمد مصدق؛ جبهه‌ای که هیچگاه تبدیل به یک حزب منسجم با هویت مستقل از رهبرش نشد؛ چیزی شبیه جنبش دوم خرداد که مجموعه‌ای از احزاب و گروه‌های پیرامون آقای محمد خاتمی بودند. حتی حزب مشارکت نیز عملکرد حزبی نداشت و به آسانی ـ وقتی مهره‌های برجسته آن در مجلس ششم اعتصاب کردند ـ بدون حمایت حزبی تنها ماندند و آقای محمد خاتمی به عنوان شخصیتی فراحزبی و رهبری توده‌ای راه خود را رفت و اجازه داد که حریفان این مجموعه را به شدت سرکوب کنند.

همین ویژگی را در حزب کارگزاران و رهبریت آقای رفسنجانی شاهد بودیم. بگذریم از هیات‌های موتلفه اسلامی و مجاهدین انقلاب اسلامی و غیره که در حد گروه‌های سیاسی بودند؛ همانند مجمع روحانیون مبارز و جامع روحانیت مبارز؛ بی آن که هیچ یک از آنان شعبه و دفتر و واحدهای حزبی در سراسر کشور داشته باشند و مثل هر حزب سیاسی واقعی عضو‌گیری کرده باشند و به موقع بتوانند مردم را از طریق این واحدها بسیج کنند.

نیاز به گفتن نیست که دو سه حزب دیرپا که هنوز در کشور مانده بودند، یعنی نهضت آزادی و جبهه ملی، قدرت بسیج نداشتند. نهضت آزادی زیر فشار هرگز امکان عملی بیشتر از یک محفل سیاسی نیافت. جبهه ملی نیز علاوه بر فشار سخت حاکمیت بر آن اصلا هویت حزبی نداشت و هنوز زیر عنوان بی‌مسمای «جبهه ملی» فعالیت می‌کند؛ عنوانی که پس از پیروزی دکتر مصدق دیگر بی‌معنی شده بود و می‌بایست تبدیل به حزب می‌شد نه جبهه فراگیر احزاب.

بدین سان هنوز شبکه‌های مذهبی متشکل و به نوعی سنتی شبیه احزاب عمل می‌کردند که سرنخ آن‌ها همه در دست ولی فقیه بود؛ شبکه‌های سنتی چون ائمه جماعات، مساجد، حوزه‌های علمیه که در طول سی سال و دولتی شدن مذهب بسیار منسجم‌تر و سازمان‌یافته‌تر شده بودند. اما آقای احمدی‌نژاد و یارانش با برنامه‌ای حساب شده در طول چند سال در هیات مذهبی و تکیه‌ها نفوذ وسیع یافته و روضه‌خوانان و مداحان را محور تبلیغات و بسیج گروه خود کرده بودند. گروهی سیاسی که اهرم سپاه و از آن طریق بسیج را به دست داشت و در حقیقت سران سپاه را که حال علاوه بر امکانات نظامی به امکانات اقتصادی و سیاسی نیز در حد وسیعی مجهز شده بودند نمایندگی می‌کردند و صاحب این قلم چند ماه پیش از پیروزی آقای احمدی‌نژاد در نوشته‌ای زیر عنوان «حکومت مملوکان» آنچه که در حال انجام گرفتن بود را به قدرت‌گیری مملوکان که نظامیان ترک بودند که در خلافت عباسیان دارای قدرت سیاسی شده بودند تشبیه کرده بودم.

پس از شکست آقایان رفسنجانی، کروبی و معین از مجموعه متشکل و سازمان یافته‌ای که احمدی‌نژاد را در آخرین لحظه به قدرت رسانید اهمیت تشکل و حزب و سازمان حزبی دارای شعبه‌ها و دفترها و فعالان داوطلب و حقوق‌بگیر در سراسر کشور معلوم شد و آقای کروبی بلافاصله حزب «اعتماد ملی» را به همین منظور ایجاد کرد.

بدین سان کم کم حزب و تشکل سیاسی در همین قالب جمهوری اسلامی و انتخابات غیر آزاد پا گرفت و شخصیت‌های سیاسی متجدد ما به همراه مردم متوجه شدند که نه تنها دوران بسیج توده‌ای به سر آمده بلکه سیاسیون ما کم کم متوجه شدند که حتی آن بسیج‌های توده‌ای هم توسط شبکه‌ها و سازمان‌ها انجام می‌شد یعنی چیزی که آقای خمینی بیش از همه شناخته بود(۱) و برای سیاسیون دینی و غیردینی غیرسنتی ما معلوم شد که چرا تحریم وسیع آنان در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری مردم را از شرکت وسیع در انتخابات بازنداشت.

 

نتیجه‌گیری

۱ ـ برتری دستآورد بر نیت: تاریخ به ما نشان می‌دهد که بسیاری از نهادهای مدنی جوامع مدنی پیشرفته نه از سر خیرخواهی و اصلاح بلکه برای سودجویی و حفظ منافع اقتصادی و سیاسی جمعی به وجود آمده‌اند ولی پس از پاگرفتن این نهادها در طولانی مدت برخلاف خواسته پایه‌گذاران آن‌ها و در جهت منافع مردم عمل کرده‌اند. یکی از نمونه‌های آنان مساله زنان پس از انقلاب است که روحانیت سنتی مردسالار برای احتیاج سیاسی خود زنان را به حضور در صحنه تشویق کرد ولی حال همان زنان تمام قدرت آنان را به زیر سئوال برده‌اند تا جایی که در همین انتخابات همسران کاندیداها نقش به‌سزایی یافته‌اند و حتی پای خواهر احمدی‌نژاد هم به میان آمده است و مسلما پس از حضور امثال خانم زهرا رهنورد دیگر نمی‌توان زنان را به حکم ناقص‌العقل دانستن از صحنه سیاست بیرون راند.

۲ ـ تا زمانی که تشکل‌های سیاسی و مدنی در جامعه ریشه ندوانند دمکراسی پا نمی‌گیرد. بسیج‌های لحظه‌ای و توده‌ای با تغییر حکام می‌توانند به کلی از بین بروند اما اگر تشکل‌های مردمی در سر هر کوی و برزنی شکل گرفت ریشه‌کن کردن آن بسیار مشکل می‌شود و چون آب زیر پی در طولانی مدت حکومت غیر دمکراتیک و زورگو را که بنا بر منافعی به نفوذ این آب اجازه داده بود فرو می‌ریزد.

۳ ـ بنا بر همین استدلال، در انتخابات پیشین از شرکت مردم در انتخابات حمایت کردم و حالا هم با تمام مخالفتم با دولت آقای احمدی‌نژاد و آرزوی شکست وی به هیچ عنوان آرزوی برهم خوردن تشکیلات و سازمان‌های سیاسی و مدنی را که پایگاه قدرت او هستند نمی‌کنم زیرا همین نهادها و گره خوردن منافع افراد و گروه‌ها با آن‌ها در طولانی مدت نقش بزرگی را در سلامت فضای سیاسی جامعه ایفا خواهند کرد.

۴ ـ شواهد نشان می‌دهد که در همین فضای غیر آزاد و دیکتاتوری ولایت فقیه تشکیل همین نهادها اختیار را از دست حاکمان و ولی فقیه کم کم خارج می‌کند؛ از جمله می‌بینیم نهادهایی که به‌طور سنتی و در تمام دوران این حکومت گوش به فرمان ولی فقیه بوده‌اند حال دچار انشعاب و آشفتگی شده‌اند. جامعه روحانیت مبارزه، ستاد ائمه جماعات، جامعه وعاظ، مجمع ائمه جمعه، جامعه بازاریان با سکوت و بی‌تصمیمی خود نشان داده‌اند که دیگر چشم به دهان رهبر ندوخته‌اند. و حتی سخنگوی جامعه مدرسین حوزه علمیه، آیت‌الله محمد یزدی، مجبور شد برخلاف اساسنامه جامعه از کاندیدای مورد حمایت رهبری، یعنی آقای احمدی‌نژاد، حمایت کند زیرا لازمه رسمیت نظر این مجمع کسب دو سوم آرا است نه اکثریت نسبی.

از آنجا که این نهادها بیشتر امکان بسیج توده‌ها را دارند این تحول در آن‌ها بسیار امیدبخش است. باشد که نهادهای غیر مذهبی جامعه نیز کم کم در جامعه ریشه دوانیده و در سازمان دادن فعالیت‌های مدنی جامعه نقش واقعی خود را پیدا کنند؛ نقشی که در حقیقت باید بسیار نیرومندتر از بخش صرفا مذهبی باشد زیرا نهادهای مدنی و غیرمذهبی به آسانی می‌توانند نهادهای مذهبی را در درون خود بپذیرند ولی عکس آن در عمل ممکن نمی‌شود.

با این وجود هنوز جای تاسف است که بخش متجدد و مترقی جامعه در فهم ضرورت سازمان و تشکلات سیاسی از بخش سنتی به مراتب عقب‌تر است و هنوز آقای میرحسین موسوی در حد آقای احمدی‌نژاد متوجه نیست که لازمه جلب بخش وسیعی از مردم جامعه فراحزبی بودن نیست و این که ایشان برعکس آقای احمدی‌نژاد می‌کوشد تعلق حزبی نداشته باشد نشان همان خام‌طبعی است که در مورد دولت دکتر مصدق، آقای بنی‌صدر و خاتمی گفته شد و این که در یک دمکراسی پایگاه هر سیاستمداری حزب اوست و جبهه برای لحظات تاریخی خاص و گذرا است. از پایگاه مشخص و منسجم می‌توان دست همکاری به سوی جبهه‌ها دراز کرد اما سیاستمدار بدون حزب و پایگاه محکم اصلی خانه بر روی آب می‌سازد و در بحران‌ها تنها می‌ماند و یا یارانش را تنها می‌گذارد.

آقای احمدی‌نژاد و یارانش نه در جریان گرفتن قدرت بلکه پس از آن هم نشان دادند که مفهوم حزب و پایگاه سیاسی آن را بهتر از بخش متجدد‌تر جامعه یعنی اصلاح‌طلبان درک کرده‌اند لذا به درستی پس از پیروزی دست تمام رقیبان را از قدرت کوتاه کردند و همه جا یاران خود را بر سر کار گذاشتند. خطایی اگر هست نه در این کار آنان که در ناکارآیی و بی‌صلاحیت بودن افراد تیم آنان است والا در هر دمکراسی جاافتاده حزب برنده می‌باید همه پست‌های سیاسی را در اختیار بگیرد. اصلا معنی انتخاب شدن یک حزب جز این نیست.

 

توضیح:

۱ ـ برای توضیح بیشتر مراجعه شود به مجله «آرش»، شماره ۱۰۲، دی ماه ۱۳۸۷ و پاسخ‌های این نویسنده به سئوالات درباره دلایل و علل انقلاب ۵۷.