Samsum Kashfi:

 

 

 

 

محمد برقعي

احمدي نژاد يك ماجراجو يا يك سياسي حسابگر

 

اين روزها همه جا سخن از گفته هاي تهديدآميز آقاي احمدي نژاد در رابطه با اسرائيل است. در بهترين وجه وي را بي تجربه سياسي، ناآگاه از روابط جهاني و حتي نادان ميخوانند و در وجه مقابل وي را فاشيست، مهاجم، نژادپرست و غيره ميخوانند اما هيچ يك از اين نسبت ها روشن نميكنند كه چگونه كسي كه بر مبناي اطلاعات و منطق بسيار باهوش است اين الفباي سياسي را نميداند كه سخنان او ممكن است چه آشوبي برپا كند، به علاوه حقانيت يك عقيده توجيه گر بي باكي و به قول معروف كله شقي نيست آن هم وقتي پاي امنيت يك كشور در ميان باشد.

ميدانيم كه اين پارادايم فكري و نظام ارزشي ما است كه درست و نادرست، معقول و غيرمعقول و منطقي و غيرمنطقي را معين ميكند. آنچه كه در يك چهارچوب فكري كاملا غلط و خطرناك است در ديگري درست و نجات بخش ارزيابي ميشود. لذا شايد بد نباشد سعي كنيم ذهنيت آقاي احمدي نژاد را بفهميم و براي لحظه اي به جهان از زاويه ديد او نگاه كنيم و منطق او را بشناسيم تا بفهميم چرا وقتي پاره اي از سفرا مثل سفير ايران در شوروي سعي به رفع و رجوع ميكند او مجددا نظرش را تاييد‌ ميكند. اين بررسي بويژه از اين نقطه اهميت دارد كه احمدي نژاد يك فرد نيست بلكه يك سازمان وسيع و منسجم است و شيوه نگرش و فلسفه فكري جمع بزرگي را نمايندگي ميكند و اين جمع ميرود كه تا مدتها، حتي اگر احمدي نژاد شخصا تغيير نظر بدهد، با همين فلسفه اداره امور كشور را به دست داشته باشد. براي درك چرايي عمل آقاي احمدي نژاد به سه نكته بايد توجه شود:

۱ــ فلسفه فكري آقاي احمدي نژاد

۲ــ عملكرد آمريكا و اسرائيل

۳ــ‌ پايگاه قدرت

 

۱ــ فلسفه فكري

آقاي احمدي نژاد و يارانش از آن نحله فكري هستند كه بر آن هستند كه در روابط انسانها "زور" عامل تعيين كننده است، بويژه وقتي پاي رابطه يك واحد اجتماعي مثلا يك حزب سياسي، يك كشور و غيره با واحدهاي اجتماعي ديگر پيش ميآيد. به عبارتي جهان بيروني پر از گرگان تيزدندان است كه هر يك به نوعي منتظرند موجود ضعيف را بدرند. فلسفه اي كه در دو سه هزار پيش حكومت نظاميان را در چين برقرار كرد و امروزه آن را "داروينيسم اجتماعي" ميخوانند و فردوسي هم ميگويد:

برو قوي شو اگر راحت جان طلبي

كه در نظام طبيعت ضعيف پايمال است

بنابر اين فلسفه تمام مسئله رحمت و عطوفت مذهبي مربوط به درون گروه و ياران است و لذا مرتبا ميخوانند‌ كه "محمد رسول الله و احبائه اشداء علي الكفار رحماء بينهم ــ محمد رسول خدا و دوستدارانش بر كفار بسيار سخت گير و ميان خود مهربان هستند. همان فلسفه اي كه در سالهاي اول انقلاب بسم الله قاسم الجبارين (خداي انتقام گيرنده از زورگويان) را جانشين بسم الله الرحمن الرحيم (خداي بخشنده و مهربان) بر سر در همه ادارات و مجالس و دادگاهها كرد.

همان فلسفه اي كه دولت اسرائيل تا بدانجا بر آن پاي ميفشارد كه چند سال پيش وقتي شاهد روابط صميمي يهوديان ايراني با هم وطنانش در لس آنجلس شد، مستقيم و غيرمستقيم بورسيه هايي تعيين كرد براي پژوهش هايي كه نشان دهند كه ايرانيان هميشه از يهوديان متنفر بوده اند و شواهد آن را از سعدي و فردوسي و غيره بياورند.

برمبناي اين فلسفه "گفت و گوي تمدنها"، مذاكرات ديپلماتيك هيئت نمايندگي ايران در مسئله انرژي هسته اي در چند سال گذشته و همه تلاشهايي از اين دست انحراف، و به كلام خود اين دولت خيانت است و فريب پلنگ تيزدندان و يا اشك تمساح را خوردن است و مار در آستين پروراندن.

 

۲ـ‌ـ عملكرد آمريكا و اسرائيل

اسرائيل به پشتيباني آمريكا چندين دهه چنان زهري در كام اعراب و به دنبال آن جهان اسلام ريخته كه مخلوطي از كينه ورزي، خشم، تحقير و درماندگي تا عمق وجود اين جوامع ريشه دوانيده و حتي تا مرز نفرت از خود رسيده است. جريان كشتار ورزشكاران در المپيك مونيخ كه يادتان هست. پس از آن كشتار با جرج حبش رهبر گروه ماركسيستي كه اين كار را انجام داده بود مصاحبه شد و خبرنگار پرسيد كه شما با اين عمل خود محكوميت جهاني را براي خود خريديد و اسرائيل توانست از زير بار سياسي فشار محكوميت هاي پيوسته خود در سازمان ملل به مقدار زياد نجات پيدا كند. حبش گفت مرده شور تمام افكار عمومي جهان را ببرد. تمام اين قطعنامه هاي محكوميت ها به يك دينار نميارزد و در جلوگيري از ستم و بيداد اسرائيل بر فلسطين نميكاهد، زيرا همه اهرم هاي قدرت جهاني و مهار گزاره هاي جمعي در جهان كه سازنده افكار جهانيان است به دست آنان است، لذا تنها راه براي ما جهنم كردن اين جهان براي آنان است. همان فلسفه اي كه از زبان يك ماركسيست بي دين ميشنويم از زبان گروههاي مسلمان دو آتشه چون حماس و جهاد هم ميشنويم. و اين را نه در فلسطين و كشورهاي عرب كه در اندونزي و مالزي و فيليپين و سومالي و غيره هم ميشنويم.

حمله آمريكا به عراق، كه امروزه ديگر با اطلاعاتي كه "سيا" و غيره بيرون داده اند، معلوم شده به خاطر هيچ  ضرورت و خطر امنيتي نبوده است و بلكه به اصرار گروه محافظه كاران نوين به رهبري چني و رامسفلد انجام شده و اين در حالي بوده كه وزارت امور خارجه و حتي سازمان سيا هم با آن مخالف بوده اند.

به خاطر دارم همين اواخر روزي با يكي از مقاماتي كه متعلق به همين خط فكري بود صحبت ميكردم و پرسيدم كه در مورد مشكلاتي كه در عراق داريد و سياست شكست خورده خود چه ميانديشيد؟ گفت سياست ما غلط نبود، ايراد از نيروهاي ليبرال و حزب دمكرات و حقوق بشري ها و غيره بود كه نگذاشتند ما برنامه خود را اجرا كنيم. ما بايد‌ بلافاصه به سوريه و سپس ايران ميرفتيم و دشمن را يك جا ريشه كن ميكرديم.

به هر حال فلسفه حاكم بر دولت آقاي بوش همان فلسفه آقاي احمدي نژاد است يعني جهان مبتني بر زور و خود را در محاصره مشتي گرگ تيز دندان ديدن؛ لذا مذاكرات ديپلماتيك اروپا را بي حاصل دانستن و جنگ و سركوب را تنها راه علاج ديدن. و از آنجا كه آمريكا تنها ابر قدرت جهان است و به قول سعدي در گلستان "الناس علي دين ملوكهم " (مردمان تابع دين پادشاهانشان هستند) لذا اين فلسفه بر جهان حاكم شده است.

در مورد عراق و حمله آمريكا هم همفكران آقاي احمدي نژاد استدلال ميكنند اشتباه بزرگ صدام وارد بازي سياسي شدن و نوعي تسليم به آمريكا بود تا آنجا كه در دو سال آخر به هر خواسته آنها تن داد و حتي اجازه داد قصرهايش هم مورد بازديد قرار گيرد. ولي همه اين كوتاه آمدن ها و تسليم شدن ها براي آمريكا كه تصميم به حمله به منطقه و كنترل منابع نفتي و سركوب مسلمانان داشت، فايده اي نداشت. در حالي كه كره شمالي كه گردن كلفتي كرده و از معاهده هسته اي به طور يك جانبه بيرون رفت و بي توجه به همه تهديدات غرب بمب اتمي خود را ساخت نه تنها هنوز بر سر قدرت ايستاده بلكه وارد مذاكره و گرفتن امتيازات هم شده است.

حال اگر جهان بيني آقاي احمدي نژاد را با سياستهاي آمريكا و اسرائيل در منطقه كه از همان بينش پيروي ميكنند در كنار هم بگذاريم از ديد دولت جديد ايران تنها راه مقابله با غرب مجهز شدن به نيرويي است كه مقابله و سركوب آن اگر هم از نظر نظامي ممكن نباشد چنان پر هزينه باشد كه غرب خواستار آن نباشد. و اما اين نيرو براي ايران به عنوان يك كشور جهان سومي با اقتصاد و قدرت نظامي بسيار محدود در مقابل آمريكا و در كجا است؟

 

۳ــ پايگاه قدرت

نفرت از آمريكا و اسرائيل تمام كشورهاي اسلامي را فرا گرفته است و شايد‌ ايران در اين ميانه استثنا باشد لذا بسياري از سياستمداران و مبارزان روي رهبري و هدايت اين خشم و نفرت سرمايه گذاري ميكنند. اين خشم چنان عظيم است كه مفتيان عربستان و سران كشورهاي عربي كه در منتهي اليه راست اين طيف اسلامي هستند نيز برخلاف سوابق تاريخي شان از آمريكا نقد و  گلايه ميكنند. القاعده كه در منتهي اليه چپ اين طيف است آن چنان پايگاهي يافته كه بن لادن قهرمان جهان اسلام شده است و داوطلبان نيروهاي انتحاري بيشتر از تعداد مورد نياز است، اما اين نيروي عظيم و گسترده رهبريتي ندارد. سران كشورهاي اسلامي كه يا نميخواهند يا مشروعيت لازم را ندارند و كساني چون بن لادن و زرقاوي فراري و مخفي كه تنها هنرش كشتار و مبارزه كور است نيز شايسته چنين سمتي نيستند بويژه كه هر روز اين مبارزه كورتر و غيرمعقول تر ميشود و كارشان به كشتار مردم مسلمان در بازار و مساجد كشيده شده است. به همين سبب حكومت ايران با تمام ناكارايي هايش هنوز مركز توجه جهان اسلام است. هر چند ديگر آيت الله خميني در آنجا نيست كه توان بالقوه رهبري را داشته باشد.

از اين روي احمدي نژاد در مقام رئيس جمهوري يكي از نيرومندترين كشورهاي اسلامي و پيرو خط امام خميني اي كه در مقابل آمريكا و اسرائيل با تمام قدرت ايستاده بود ميتواند جاذبه داشته باشد. حداقل آقاي احمدي نژاد و همفكرانشان براي خود چنين موقعيتي را ميبينند آن هم با سابقه اي كه ايران در دهه گذشته در جذب و حمايت تندروترين‌ اين نيروها داشته است تا جايي كه حتي بسياري سران القاعده وهابي دشمن عقيدتي آنان نيز به ايران گريختند و در آنجا ظاهرا تحت نظر و در بازداشت هستند.

حال اگر حساب آقاي احمدي نژاد و يارانش درست باشد و آنان بخش وسيعي از اين نيرو را به خود جذب كنند، امري كه بزرگترين روياي آيت الله خميني بود، چنان نيرومند ميشوند كه آمريكا و اسرائيل مجبور ميشوند روي آنان حساب كنند و با آنان وارد معامله شوند و آنچه را كه دولت آقاي خاتمي با سياست گفت و گوي تمدن ها و روابط ديپلماتيك به دست نياورد اينان از پايگاه قدرت به دست آورند. ضمن آنكه اين شيوه با خط فكري امام خميني كه معبود ذهني آنان است نيز همخواني بنياني دارد.

اما براي رهبريت يك طيف همانگونه كه فلسفه سياسي آقاي خميني بود بايد رهبري تندروترين آنها را به دست گرفت آنگاه خطوط ميانه و راست خود به دنبال ميآيند و اين قطب كه حال تا مرزي رفته كه عمليات انتحاري و شهادت طلبي ويژگي اصلي آن شده است به اعتراضات با زبان ديپلماتيك راضي نخواهد شد لذا بايد آن چنان تند تاخت و چنان زباني به كار گرفت كه جهان را تكان بدهد و همه سياسيون غربي آن را جنون بدانند.

اگر از آقاي احمدي نژاد و يارانش بپرسيد كه اين چه خام طبعي سياسي و يا جنوني است كه كرده ايد و ايران را در معرض حملات احتمالي يا محاصره اقتصادي و غيره قرار داده ايد؟ با لبخندي پاسخ ميدهند كه غرب مغز شما را شستشو داده است. آنها هر زمان بتوانند اين كار را ميكنند. گرگ لحظه اي از انديشه پاره كردن ميش غافل نيست. نگاه كنيد آمريكا بيش از صد هزار نفر را در عراق كشت و اسرائيل روزي نيست كه جنايتي نكند و اصلا تروريست دولتي را برنامه اصلي خود كرده است. ولي خبري نميشود. در اوج خود يك قطعنامه  ضعيفي از سازمان ملل در محكوميت ميگذرد كه ساعتي بعد هم فراموش ميشود اما يك صحبت رئيس جمهور ما كه هيچ امكان اجرايي و علمي هم ندارد و همه كس ميداند كه به هيچ طريق نميتواند بيشتر از يك شعار باشد توسط آمريكا و اسرائيل به چنان آشوبي تبديل شده كه حتي شما را هم به وحشت انداخته است. و در پاسخ آن كه تا كجا ميخواهيد برويد و فكر ميكنيد كشور را تا چه مرزي بايد تا لبه پرتگاه ببريد؟ ميگويند تا آنجا كه آمريكا بفهمد كه ما تا مرز نابودي خود و آنان يك جا پيش ميرويم و باور كنند كه جهان بدون حضور ايران با غرور و اسلام مورد قبول جهنمي خواهد بود براي همه كه هيچ كس در آن زيست نتواند. همان سياست تهاجمي اي كه در داخل كشور آنان را به قدرت رسانيد و گروه كوچك  و مصمم و مهاجمي را بر دوم خردادي ها با عظيم ترين پشتوانه مردميشان پيروز كرد. و اينان را با پشتوانه هيئت ها و مداحان و قدرت فكري بي خبراني چون مصباح يزدي بر همه حريفان آگاه و مدعي پيروز كرد آن هم در مملكتي كه انقلاب كرده بود و مدعي رهبري فكري جهان اسلام بود و حتي براي جهان نسخه گفت و گوي تمدنها را مي پيچيد.

گفتني است كه من هرگز بر آن نيستم كه اين محاسبات بدون اعتقادات است و آقاي احمدي نژاد و يارانش بدون باور به اين ادعاها فقط در انديشه كسب قدرت بازيگري ميكنند. بلكه در صحنه سياست آن هم در مورد نيروهاي تندرو اعتقاد و حسابگري با هم درآميخته اند.

كوتاه سخن آنكه اگر سعي كنيم از منظر آقاي احمدي نژاد به جهان نگاه كنيم آن وقت همه آنچه كه به نظر ما غيرعاقلانه، ابلهانه و خام طبعانه ميآيد و ما را به شگفت ميدارد كه چرا او چنين ميكند و حتي سعي ميكنيم او را از خواب غفلت بيدار كنيم معني ديگري مي يابد و متوجه ميشويم كه با يك نوع جهان بيني سروكار داريم كه به هيچ وجه راه آشتي اي با آن نيست. و اگر ايشان با امناي خود در كاخ سفيد و در اورشليم كنار بيايند با نيروهاي صلح طلب و در جستجوي جامعه اي مبتني بر انسانيت و حفظ حقوق همگان سر آشتي نخواهند داشت.

و همه كساني نيز كه دل به حمايت كاخ سفيد بسته اند با شناخت فلسفه فكري آنان متوجه خواهند شد كه امكان معامله  واقعي و عملي آمريكا و اسرائيل با امناي احمدي نژاد بيشتر است تا با نيروهاي ملي اي كه منافع ملي و مردمي را اصل هر رابطه اي ميدانند. جريان ايران كنترا تاييد ديگري بود به همان خوش خيالي و باختن دكتر مصدق.

اما اينكه محاسبات آقاي احمدي نژاد و دولتش درست از كار درميآيد و آنان به مقصود ميرسند و حتي در حد معاملات پنهاني بر سر گروگانها با كاخ سفيد و اسرائيل هم نتيجه ميگيرند، موضوع نوشتاري ديگر است.

۳۱ اكتبر ۲۰۰۵